همین دیگه

دلم برا وبلاگ قبلیم خیلی تنگ شده :(

۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۷ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

در ستایش سالخوردگی

کتابی در مورد هسه، از زبان خودش. نامه‌ها و نوشته‌های پراکنده‌ی او در دوران سالخوردگی.

هسه را با تمام وجودم احساس میکنم. آنجا که از ستایش آهستگی‌ها می‌گوید. آنجا که از همه‌چیز در زندگی لذت می‌برد، و خودش را در پدیده‌ها می‌یابد.

معتقد است هرکسی خواستار آن است که اندکی حق را به خودش بدهد و در عین حال باعث رنجش دیگران نشود. بار دیگر همین اعتقاد را جور دیگری بیان می‌کند؛ وقتی در پاسخ نامه‌ای از یک جوان، می‌گوید من هرچه بنویسم، او برداشت خودش را خواهد کرد، و در نهایت نیروی درونی اوست که به موافقت با من بر‌می‌خیزد یا موافقت‌ می‌کند و باز به دنبال پاسخ در جای دیگری می‌گردد. شاید هم موافق آن است که به این سردرگمی خود ادامه دهد و از پاسخ‌های گوناگون خودش را بجوید.


هسه معتقد است مادامی که به طبیعت به چشم رابطه‌ی خود با آن و بهره‌برداری از آن می‌نگریم آن را نمی‌بینیم. و تنها زمانی زیبایی‌های آن بر ما جلوه‌گر می‌شود که طبیعت را از آن خودش بدانیم.


از خواندن نوشته‌هایش سیر نمی‌شوم. خودم را در او می‌یابم، و بر آرامشم افزوده می‌شود. امیدوارم کتاب دیگری به زودی از او بخوانم.


۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۵:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لبخند ...

قربون بند کیفتم...

دلم گرفته دیگه. 

مثلاً واسطه‌گری کردی، دوندگی کردی، که کار بهش بدن، که ازدواج کنه؛ بعدش که همه چی خوب شد، ازش خواستی که یه وام از حسابش برات برداره و خودت پرداخت کنی؛ اونقدر اخم کنه که زنگ بزنی بهش بگی دیگه نمیخوام جور شده پول. 

مثلا تمام پس اندازتو بدی پول پیش خونه، هنوز ولی کار ثابت پیدا نکرده باشی،فقط به اندازه‌ی خورد و خوراکت در بیاری، بعدش برن دورهمی و حتی بهت زنگ نزنن خبر بدن که منتظرشون نشی ناهار بیان خونه. 


مثلاً خواهر و برادرات باشن.


+ هیچ کدوم از ادمای واقعی این دوتا داستان من نیستم. اما دلم خیلی می‌گیره. خیلی. 

++ امام علی میگه اگه از خویشانت دستتو بگیری تو ازونا یک دست گرفتی ولی ده‌ها دستو از خودت دور کردی. خیلی چیزای دیگه هم میگه. 

+++ چی شد که همه چیمون شد پول؟ 

۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۸:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لبخند ...

صدابیزاری

بله! همینی که میشنوید!

من یک عدد مبتلا به صدا بیزاری هستم. قبلاً فقط صدای ملچ مولوچ و هورت کشیدن و با صدا غذا خوردن بودن. اما حدود دو هفتس که به شدددت به صداهای کشیدنی حساس شدم. و واقعا دیگه نمیتونم به زندگی ادامه بدم. این صداها همه جا هستن. همه ی دنیا انگار دارن پاشونو رو زمین میکشن، کیفو رو میز میکشن، ماژیک که رو تخته کشدیه میشه، وقتی دستامو لمس میکنم، آه خدای من! این چه بدبختی ایه آخه! دیگه دارم دیوونه میشم!!! 


توی اینترنت سرچ کردم میگن درمانی نداره. حالا من چیکار کنم؟ 


شاید بخاطر نوشتن با مداد باشه. شایدم بخاطر دست زدن به خاک و اون احساس بد همراهش. باید مدادو یه هفته کنار بذارم و دستامم مرتب بشورم و کرم بزنم. امیدوارم بهتر شم.

ادامه مطلب...
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۱ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

پس از باران

لب بوسیده‌ پس از اشک غلیظ

خاک نم خورده‌ی صبح پاییز...



_ لبخندنوشت

۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۲:۲۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...