اولین کتابی که از جعفر مدرس صادقی خوندم. امروز ظهر رفتم خریدمش و الان تموم شد. جذاب بود و خیلی کشش داشت ولی خب نمیتونم بگم چقد محتوا داشت. باید راجع به این موردش بیشتر فک کنم. 

اول ایراداشو بگم. 

ویرایش افتضاح بود. واقعا داستانو خراب می‌کرد.

 راوی عوض میشد و وسط داستان تازه میفهمیدی راوی الان عوض شده. بهتر بود نویسنده همون اول هر فصل میگفت که راوی چه کسیه. 


و اما داستان : (بخونید لو نمیدم)

سه نفر. دو پسر و یک دختر به اسم مینو. روزنامه نویس همون بهمنه. که مینو رو دوست داره. ولی با یک دهه تفاوت سنی و فکری. و با اینکه هر دو به هم علاقه دارن بهمن اونقدرا بلد نیس خودشیرینی کنه. و ادامه‌ی ماجرا...



(دارم لو میدم ازین ببعد)

خب فکرامو کردم. نه خوشم نیومد از داستانش. یعنی هرچی فک میکنم اصلا نمیتونه واقعی باشه. ایده خیلی خوب بودها، چند نفر که روزنامه‌ی محلی از خبرهای خاله زنکی چاپ میکنن. ولی سیر داستان خوب نبود. دختره یهو رفت خارج !! خارج رفتن انقد الکیه؟ بعد یهو عروس شد ! بعد یهو دکتر مامانش اومد گرفتش و نصف تهرانو زد به نامش :/ خدایی این قسمتش خیلی آبکی بود. ولی ایده خوب بود. 


ریا نباشه منم یه زمانی قصد داشتم ازین روزنامه ها بزنم. خداروشکر قسمت نشد!!