هفته‌ی به شدت خسته کننده‌ای بود

دخترخالم عمل کرده بود، شنبه اومدم عیادتش بعد از دانشگاه

یکشنبه صبح دوباره برگشتم دانشگاه ار اونجا، بعد رفتم خوابگاه شب خوابگاه بودم

دوشنبه صبح زود رفتم باز خونه‌شون ؛ چون میخواست بره دکتر کسی نبود همراهش

سه شنبه صبح رفتم دانشگاه، با دوستم قرار گذاشته بودیم اومده بود تهران، دو ساعتی تو انقلاب دور زدیم بعد دیگه من برگشتم خوابگاه، باز عصرش همون دوستم اومد خوابگاه که شب پیشم بمونه

چارشنبه صبح رفتم دانشگاه، باز صبحش دخترخالم زنگ زد که اگه میتونی بیا دخترمو نگهدار، من ببرم خواهرمو برا عمل ؛ دیگه منم از دانشگاه باز رفتم خونه‌شون

امروز هم اتاقیم برگشته شهرشون، فردا باید برگردم خوابگاه دوباره، و وقتی به این فک میکنم این آخر هفته و عید هم که هست یه جورایی بین التعطیلینه قراره تنها باشم تو اتاق

از زندگی سیر میشم

 

و اینکه هی میگم  رفتم و اومدم، همش با بی ارتی و مترو و اتوبوس و تاکسی. تا خونه‌شون حدود یکساعت، یکساعت و نیم راهه، گرمای هوا و خط عوض کردن و پیاده روی رم بهش اضافه کنید

 

کاش فقط تنهایی بود. یه سوسک هم تو اتاقمونه که هنوز موفق نشدیم بکشیمش. فقط میدونیم هست. یه سوسک بزرگ بالدار :(