باز دوباره روزای پایین هورمونی رو میگذرونم و طبق معمول هرروز یه بهانه برا گریه کردن پیدا میکنم. ولی اینکه میدونم بخشی از زود شکستنم نه بخاطر ضعیف بودن بلکه بخاطر چندتا مولکول کوچیکه حالمو بهتر میکنه و باعث میشه کمتر خودمو بابتش سرزنش کنم. این روزها میگذره، اشکال نداره اگه حالم یه روزایی خوب نباشه ( تا وقتی باعث بدحالی دیگران نشم ) و اشکالی نداره اگه گاهی به بهانه‌ی مولکول‌ها گریه کنم. 


پریشب چون ...

دیروز چون ...

امروز چون بهم گفتن چرا بخاطر خودت ساعت امتحانو عوض کردی ما قبول نمیکنیم این ساعت بیایم ( در حالی که من از اونا خیلی گیرترم و دو هفته دنبالشون بودم تا بهم یه ساعت برای امتحانات بدن و روز آخر حذف و اضافه بهم گفتن امتحانا رو بعداً هم میتونیم درست کنیم و من موندم و دوتا امتحان توی یک روز و یک ساعت) 

فردا نمیدونم هنوز برای چی ...


+ یاد بگیرم کمتر "بلافاصله" اعتراض کنم، به چیزی که حتی نمیدونم حقیقت درونش چیه، امروز شاید اونا و این مولکولا باعث بغضم شدن، اما از کجا معلوم یک روز من اون کسی نباشم که اشک دیگری رو در میارم و اون حتی وبلاگی برای نوشتن نداشته باشه ... 


++ بهم گفتن باید با رییس گروه صحبت کنم شخصاً و مشکلمو بهش بگم. کار از آموزش گذشته. ۸ واحد پاس نکرده برام میمونه. هم میتونم ۸ ترمه نشم هم نمیتونم. انگار بستگی به نظر مدیر گروه داره. نیازمند دعای دیگرانم ...


+++ خسته‌ام از اینکه منو اینجوری ببینن. اما میدونی شاید این اونچیزی نیست که اونا میبینن، بلکه اونچیزیه که هستم و خودم نمیبینم. فکر کردن بهش ترسناکه. من اینجوری نیستم. نه واقعا نیستم.