آشپزی در خوابگاه : قورمه سبزی

خب کدبانوی خوابگاه میخواد براتون دستور قورمه سبزیشو بذاره D: که دیگه هر دفعه زنگ نزنه از مامانش بپرسه


قورمه سبزی ازون غذاهاییه که نمیشه یهویی هوس کنی و بپزی. باید از یه هفته حتی دو هفته قبل به فکرش باشی. بری سبزیشو بخری، پاک کنی، خورد کنی. البته خداروشکر الان تره بار سبزی خوردکنی آورده. همونجا میشه بدم و برام خورد کنن. اما اگه سبزی فریزریه، و اگه تو شیشه‌س، باید از روز قبل شیشه رو بذاریم تو یخچال تا کم کم باز بشه. 


همچنین از روز قبلش باید لوبیاها رو خیس کنیم. بهتره یکی دوبار هم آبش رو عوض کنیم. 


حالا قراره قرمه سبزی بپزیم! باید از ۵ ساعت قبلش شروع به کار کنید.


مرحله‌ی اول :

 یه قابلمه ، روغن ، پیاز ، قاشق و چاقو میخوایم. اول روغنو میریزیم تو قابلمه. بعدش پیازو تو قابلمه خورد میکنیم. نگینی. ولی نه خیلی ریز که زود بسوزه. پیازو در کل سطح کف قابلمه پخش میکنیم و حالا حرارت ملایمو روشن میکنیم. لازم نیست خیلی همش بزنید. روغن کافی داشته باشه نمیسوزه. فقط یکی دوبار هم بزنید کافیه. وقتی پیازا سبک شد و بالا اومد، یعنی پخته شده. اگه پیازا خام باشن تا آخر سفت میمونن و تو خورش پخته نمیشن. پس خیلی مهمه که پیاز کاملاً ترد بشه. یکم اگه لبه های پیازا هم سوخت عب نداره.


تا وقتی پیازا داره میپزه میتونین روغن و چاقو رو به اتاق برگردونین و گوشت، زردچوبه، فلفل سیاه و سبزی رو بیارید. یه بشقاب هم بیارید برا کنار گذاشتن قاشق. حالا که پیازا پخت، یکم زردچوبه میریزیم تا اونم همراه پیازا یکم تفت بخوره. گوشت رو هم همراهش میریزیم و در قابلمه رو میذاریم تا یه ذره تفت بخوره و رنگش تغییر کنه. حالا وقتشه سبزی رو اضافه کنیم. بهتره یخش باز شده باشه از قبل. سبزی رو تفت میدیم تا یکم رنگش تیره‌تر بشه. ( میدونم قبلاً هم تفت دادید، ولی دوباره تفت میدیم). در همون حین فلفل سیاه رو هم اضافه میکنیم.


در این حین میتونیم زردچوبه و فلفل سیاه رو ببریم تو اتاق و لوبیاهایی که خیس کردیم رو بیاریم. بعد از اینکه سبزی یکم خودشو جمع کرد، لوبیا رو اضافه می‌کنیم. به اندازه‌ی لازم هم آب میریزیم. شعله رو از ملایم به متوسط میبریم تا وقتی که آب قل قل کنه. وقتی به این‌ مرحله رسید در قابلمه رو میبندیم و شعله رو پایین میزنیم. 


هر نیم ساعت یه بار خوبه به خورش سر بزنیم تا اگه آبش کم شده یه کوچولو بهش آب اضافه کنیم. خورش باید ۴ ساعت الی ۵ ساعت قل بزنه تا لوبیاها کامل بپزن. یک ساعت یا نیم ساعت قبل از برداشتن خورش، آبلیمو و آبغوره رو به اندازه‌ی مورد نیاز به خورش اضافه می‌کنیم. معمولاً آبغوره رو دوبرابر آبلیمو میریزیم. نمک غذا رو هم میریزیم و طعمش رو مطابق میلمون تنظیم می‌کنیم.


خورشت شما آماده ست :) نوش جان! 

۲۲ آبان ۹۸ ، ۱۳:۳۲ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

منفی ۲۴ دقیقه

طی یه اتفاق عجیب! من از خواب پاشدم و دبدم ۷:۲۵ دقیقه‌ست. بدو بدو رفتم دسشویی و اومدم لباسامو در ایکی ثانیه پوشیدم که برم دانشگاه. قبل اینکه برم، صرفاً جهت افزودن به افتخاراتم، گفتم فلانی ساعتو ببین، ببین تو چند دقیقه آماده شدی. ساعت ۷ و یک دقیقه بود. من در منفی ۲۴ دقیقه آماده شدم :/ چرا چشام انقد چپ شدن!!! 

ولی انقدددد ذوق کردم که خدا میدونه *__* 
۲۱ آبان ۹۸ ، ۰۷:۰۸ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

یکم درددل

دوباره وقت امتحانا رسیده و من گریه دارم :((((( چقد زود گذشت! ولی اینکه درس میخونم و آخر شب به ساعت مطالعه‌م نگاه میکنم بهم حس خوبی میده. 

اونچیزی که قرار بود برسه رسید :) در واقع دوشنبه رسید. تبلت قلم دار که دیگه میتونم باهاش نقاشی نقاشی بکشم *__* ولی خب برای اینکه کتاب بخونم باهاش خریدمش بیشتر. چون همه‌ی کتابامون پی دی افن، و با لپتاپ خوندن سخت بود. قراره حالا وام دانشگاه رو بگیرم که به مامانم اینا در چند قسط پول تبلتو برگردونم D: ممکنه منو از یتیم خونه‌ای چیزی گرفته‌ باشن؟ :))))) 

فقط روزشماری میکنم این ترم تموم شه و بلافاصله از ترم بعد برم سرکار. تو این مدت تنها کسی که گول استادا رو خورده بوده و به حرفشون گوش کرده که میگفتن سرکار نرین درس بخونین، فقط من بودم انگار! بقیه رو تازه دارم کشف میکنم که همه سرکار میرفته‌ن. از منم بهتره نمره‌هاشون. پول انگیزه بزرگیه!! بله!! 

میخواستم قورمه سبزی درست کنم دیروز. از شب قبلش هم لوبیاها رو تو آب گذاشته بودم. بعد حالا نشد که درست کنم. زمان بندیم بهم نخورد. چون سبزیا رو تو شیشه فریز کرده بودم، نمیتونستم یهو شیشه رو بیارم بیرون، می‌شکست. بعد نعنا گفت پس کوکوسبزی بپز. رفت تخم مرغ بخره، از شانسش مغازه تموم کرده بود تخم مرغ‌. گفت پس تو از ناهید بگیر، من دارم میرم بیرون میخرم تخم مرغ. منم داشتم درس میخوندم، چندانم گشنه‌م نبود، گفتم امشب حسشو ندارم. فردا شب همین قورمه سبزیو میپزم. دیگه یکم فیس کرد به نظرم. امروز گفتم به محض اینکه برسم خونه درست میکنم. اومدم دیدم اون قابلمه‌ای که میخوام باهاش بپزم نیست. رفتم دیدم تو آشپزخونه‌ست. ولی برش نداشتم. میخوام وقتی نعنا اومد بهش بگم من قابلمه رو پیدا نکردم، که دیگه قابلمه رو اینجوری رها نکنه تو آشپزخونه. کلی از وسایلامون همینجوری هی گم شده. خلاصه که امشب هم از قورمه سبزی خبری نیست! بدجنس شده‌م؟ به بچه قول داده بودم. ولی خب از اینکه فیس و باد کنه خوشم نمیاد. منت که نداره سرم. 

صبحا دیگه پانمیشم. همه‌ش خواب میمونم. یه روز هم پاشدم رفتم، از سرما یخ زدم. پنج دقه بیشتر نموندم بیرون. و دوباره اومدم خوابیدم! حالا پیشونی بند خریدم که دیگه یخ نزنم. البته ساعت خوابمم یک ساعت عقب‌تر رفته. امیدوارم دوباره بتونم بیدار شم صبح زود :( 

باز ما یه ارائه‌ای داشتیم. کلی وقت گذاشتم براش. استاده اومد گفت وقت نمیشه ارائه بدین. نمره‌تونو میدم :/// ایندفعه واقعا نفوس بد هم نزده بودم قبلش! انقد بدم میاد از همین ارائه دادن که خدا میدونه. تا ترم ۴ دوسش داشتم، ولی از ترم ۴ فهمیدم که جلبک سبزی بیش نیست. چرا؟ چون اولاً کلییییی وقت ادمو میگیره. این مقاله رو بخون، اون مقاله رو بخون. بعد بشین چند روز اسلاید درست کن. بعد بشین آماده کن خودتو برا ارائه دادن. آخرش چی؟ یه نمره به زور بهش اختصاص بدن آیا یا نه. تازه اون نمره رو هم به هرکی که بره ارائه بده میدن. فرقی نداره براشون طرف اونجا چرت ببافه، یا اصلا وقت گذاشته باشه یا نه. همین دوست خودم، شب قبلش نشست ارائه‌شو درست کرد. یعنی روی هم رفته ده ساعت هم وقت نذاشت براش. منه **** هم یه ماااه! واقعا یه ماه کامل همه‌ش درگیر این بودم که مقاله بخونم، همه‌ی نکاتو بگم. آخرش چی شد؟ اون یه نمره گرفت منم یه نمره. حتی اگه اون یه نمره رو هم نمیگرفت، بازم فرقی نداشت. تفاوتش فقط یه نمره از بیست نمره بود! همون امتحان از همه بهتره. یه نصفه روز میخونی میری نمره‌تو میگیری. 





۱۸ آبان ۹۸ ، ۱۷:۵۱ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

آینه را برداشته‌اند

آینه را برداشته‌اند. همانکه قبل از دستشویی رفتن توی آن نگاه می‌کردی، نقاشی بالش با این خطوط درهم سیاه را نظاره می‌کردی، توی آینه می‌خندیدی و به خودت اطمینان می‌دادی چقدر با همین لبخند کوچک زیباتری. 

بعد تا دستشویی لبخند می‌زدی، با لبخند &^ $#@! و در راه برگشت برای آینه چشمک می‌زدی که "دمت گرم روزم را ساختی". 

حالا آینه را برداشته‌اند. شاید چون گوشه‌اش شکسته بود. شاید هم چون بالشتشان نقاشی‌ها را به هم میزده. 

اما می‌دانی آینه جان، قصه این است که ما تاب نقص‌هایی به این کوچکی را هم نداریم. آینه‌ها را برمی‌داریم، سرمان را می‌اندازیم پایین و می رویم دستشویی. انگار قرار است بدون آینه‌ها راحت‌تر *&^/ $#.  


+ آینه‌ی طبقه‌مونو برداشته‌ن تو خوابگاه :/ ای بابا !! 

۱۴ آبان ۹۸ ، ۱۹:۱۲ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : حکایت هایی از دیوانگی های روزمره‌

واقعا توصیفی بهتر از عنوان کتاب براش نمیبینم D: 

من اولین کتابی بود که ار بوکوفسکی میخوندم و یه پرویز خاصی تو وجودش میبینم :))))) پرویز پونه اینا منظورمه
انگار تو هر جمله‌ش یه " اسیر شدیم " نهفته و این اسیر شدیمو تف میکنه تو صورتت

چند جمله از کتاب : 

بعضی  آدم‌ها همیشه می خواهند جایی بروند : 
"بریم یه فیلم ببینیم"
"بریم قایق سواری"
"بریم دختربازی"
من هم همیشه می گویم : گوربابای همه شون. بذارید من اینجا بشینم! 

***

همه ی مردم در لس آنجلس دارند همینکار را می کنند : 
مثل خر دنبال یک کوفتی می روند که وجود ندارد. در اصل یک جور ترس از روبه‌رو شدن با خود، ترس از تنها ماندن. ترس من از شلوغی است. مثل خر دنبال شلوغی رفتن . مردمی که نورمن میلر می خوانند، به بازی های بیسبال می روند ، چمن هایشان را آب می دهند، کوتاه می کنند و با بیلچه روی باغچه خم می شوند.



۱۴ آبان ۹۸ ، ۱۴:۰۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : اسکار و خانم صورتی

اسکار پسر ده ساله‌ایه که سرطان داره و دکتر به زنده موندنش امیدی نداره. مامی صورتی پرستارشه و از اسکار خواسته تا هرروزی برای خدا نامه بنویسه. توی این‌کتاب ما نامه‌های اسکار کوچولو رو میخونیم.

جملات کتاب منو یاد شازده کوچولو مینداختن. به نظر من خیلی خیلی کتاب قشنگی بود. هرچند خب نگاه کتاب به خدا از دید مسیحیته ( تثلیث )، با اینحال قشنگ بود. 

یه اشکال دیگه هم به نظر من این بود که جملات در حد بچه‌ی ۷ ۸ ساله بودن نه ده ساله. بچه‌ی ده ساله دیگه اینجوری حرف نمیزنه. همچنین یه سری حرفای دربسته داشت، به نظر من میتونست یه جور معصومانه‌تر و بچگانه‌تر نوشته بشه. ویرایش هم که زیر صفر ...


ترجمه‌های دیگه با اسم‌های دیگه هم چاپ شده‌ن از این کتاب. من اینو از طاقجه خوندم و تو کتابخانه همگانی هم بود


جمله‌ای از کتاب : 


زندگی یه کادوی بامزه‌ست. اولش زیادی تحویلش میگیریم. فکر میکنیم یه زندگی ابدی به دست آورده‌یم. بعد ارزشش رو از دست میده و اون رو مزخرف و کوتاه میبینیم. تقریباً میخوایم بندازیمش دور. آخرش می‌فهمیم که نه یه کادو بلکه یه امانته، و تلاش می‌کنیم اون طور که شایسته‌شه باهاش رفتار کنیم.


۱۲ آبان ۹۸ ، ۱۸:۴۷ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

فقنده...

امروز قفلی زدم رو این آهنگ 

شاید عجیب باشه ولی یکی از سبکای مورد علاقه‌ی من آر.ن.بیه 

واقعاً عجیبه ها 🤔


اوجشو خیلی دوس دارم :(((



+ میخواستم آهنگو بذارم ولی میگه توش ä داره نمیشه :/ تو کانال میفرستم آهنگو 


۱۱ آبان ۹۸ ، ۲۳:۴۴ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : کلاه رئیس جمهور

وای خدا چقد این آنتونی لورن خوبه کتاباش *__* بی‌صبرانه منتظرم کتابای جدیدی ازش ترجمه شه. سبکشو خیلی دوست دارم. داستان‌های معمایی مینویسه، و در طول داستان تو رو مثل یه کارآگاه با سرنخ‌ها جلو میبره. اما تفاوت خیلی بزرگی که با بقیه‌ی داستان‌های معمایی داره اینه که نه قتلی رخ داده، نه دزدی‌ای شده و نه به طور کلی جرم و جنایتی در کاره. یک شیء واسطه میشه و در دست غریبه‌ها میچرخه. داستان‌ها با وجود اینکه کاملاً رئال هستند، یک‌جور معجزه در درونشون دارن. انگار که دستی نامرئی این نخ‌ها رو به هم گره میزنه و اونقدر نویسنده محکم و باورپذیر برای ما گره‌ میزنه که برات عجیب نیست اگه یه روز با سرگذاشتن یک کلاه زندگیت متحول بشه! 


در داستان کلاه رئیس جمهور، اون شیء یک کلاهه. کلاهی که به رئیس جمهور تعلق داره اما طی اتفاقاتی روی سر شهروندان عادی میشینه. این کلاه چیزی جز یک کلاه ساده نیست، اما انگار یه نفر روش وردی خونده و بهش فوت کرده باشه، هر کسی اونو روی سرش میذاره جسارتی پیدا میکنه که زندگیشو متحول میکنه. 


در داستان قبلی ، دفترچه یادداشت قرمز، این شیء همون دفترچه خاطراته. البته درست‌ترش اینه که بگیم کیف ارغوانی. 


به طور کلی این فکر اصلی، که آدم های غریبه، که ممکنه یک روز از کنار هم عبور کنن، چطور ممکنه زندگیشون به هم وصل شده باشه، اون چیزیه که آنتونی لورن توی کتاباش سعی میکنه ازش پرده برداره. نگاه قشنگیه و وقتی با پیدا کردن رابطه‌ها ادم یه لحظه میشینه و میگه "دنیا چقد کوچیکه" یه شادی ریزی توی دلش وول میخوره. 


البته من پایان هیچ کدوم از کتاباش رو نپسندیدم. به نظرم همیشه بیشتر از اونچه که لازمه کتابو ادامه میده و آدم دعا میکنه کاش کتابو تو همون دو صفحه قبل تموم کرده بود. 



۱۰ آبان ۹۸ ، ۱۹:۴۶ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
لبخند ...

پیشونی

بی‌بیم همیشه  میگفت آدم جاشو عوض کنه، پیشونیشو که نمیتونه عوض کنه

حکایت منه!

از وقتی یادم میاد، هر وقت به انتظار چیزی بودم، اون اتفاق نیفتاده. در حدی که الان هر وقت منتظر اتفاقی هستم، در واقع فقط منتظر اون وقتی ‌ام که یه نفر بیاد و بهم بگه کنسل شد و فقط از انتظار  راحت شم. چون مطمئنم اون اتفاق نمیفته. 

دیروز رفتیم یه چیزی سفارش دادیم، گفت فردا صبح میرسه. دیشب بابا میگه خوشحالی الان که خریدیش؟ گفتم نه. هنوز به دستم نرسیده. به میم هم گفتم من چون خیلی منتظر رسیدنشم میدونم این نمیرسه. 

امروز صبح نرسید. گفتن عصر بیا عصر هم نرسید. حالا گفته فردا تعطیله، دیگه رفت تا شنبه. شنبه هم من دیگه اینجا نیستم، برمیگردم تهران. 

انشالله که تهران به دستم برسه..!

۰۹ آبان ۹۸ ، ۱۸:۲۱ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : دفترچه یادداشت قرمز

داستان لور و لوران. یه شب که لور میاد خونه، جلوی در خونه کیفش رو ازش میدزدن و لور که حتی کلیداش تو کیفشه اونشبو به یه هتل پناه میبره. اما لوران، مرد کتابداریه که خیلی اتفاقی یه کیف ارغوانی رو کنار سطل زباله میبینه و توجهش جلب میشه. حدس میزنه کیف دزدیده شده باشه پس سعی میکنه صاحب اونو از روی نشونه‌ها پیدا کنه... اما داستان فقط به پیدا کردن صاحب کیف ختم نمیشه ...


دفترچه یادداشت قرمز، اسم کتابفروشی لورانه. یادم نمیاد توی کتاب جایی به قرمز بودن دفترچه خاطرات زن اشاره شده باشه


ایده‌ی کتاب رو دوست داشتم. ترتیب حوادث به زیبایی چیده شده بود. کتاب دلنشینی بود. هرچند از ترجمه‌ش اونقدرا خوشم نیومد و به نظر میرسید یه جمله‌هایی توی کتاب دو پهلو بودن و مترجم نتونسته از عهده‌شون بر بیاد. کتاب " کلاه رئیس جمهور" هم از این نویسنده ترجمه شده و دلم میخواد اونو هم بخونم. 


خداکنه فیلمشو هم بسازن *__* 


مرسی از پاییز که پیشنهاد داد بخونمش :) 

این هم لینکی که مهناز در مورد کتاب نوشته بود


جمله‌ای از کتاب که خوشم اومد : 

اگر نوجوانی تنها یک تعریف داشته باشد، همین خنده‌های هیستریک است! آدم دیگر هیچ‌وقت در زندگی اینگونه نمی‌خندد. 

در نوجوانی، مواجهه‌ی ناگهانی با این حقیقت که دنیا و زندگی کاملاً پوچ و بی معنی است باعث می شود بخندی؛ آنقدر بخندی که نفست بالا نیاید. در حالی که در ادامه‌ی زندگی، همین موضوع باعث می شود آه بکشی، آهی ملال آور.


**** اسپویل شدید **** اگه کتابو نخوندید اصلاً نخونید اینجا رو


در مورد پایانش، هم خوشحال شدم که همو پیدا کردن. هم یکم فراخوشبینانه بود تهش، شبیه قصه‌های کودکی که میگه اونها تا آخر عمر با شادی زندگی کردند. به نظر من همونجایی که خانومه گفت کتابی در مورد مردی که یه کیف پیدا میکنه، کتاب باید تموم میشد. 


قسمتی که خیلی تو دلم خندیدم جایی بود که ویلیام داشت نظریه های مختلفو تو سرش مرور میکرد که لوران از کجا اومده D: آدم هایی که به هیچ چیز هم اعتقاد ندارن تحت یه شرایطی به هر خرافه‌ای فکر میکنن :)))))) 


به این فکر میکنم که اگه لور توی زندگیش یه مرد داشت که دوسش داشت و این اتفاق براش میفتاد. اونوقت داستان چطور پیش میرفت؟ 




۰۹ آبان ۹۸ ، ۱۴:۵۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...