کتاب : دوست بازیافته

چقدر کتاب قشنگی بود. چقدر آرامش داشت. چقدر مرتب بود همه چی. و چه پایان خیره کننده‌ای! چقدر رئال! آرامش کتاب منو یاد کتابای هسه مینداخت. حتماً دلم میخواد بازم از فرد اولمن کتاب بخونم. ترجمه هم عالی بود.


داستان در مورد پسر نوجوان آلمانی ایه که زندگی ساده‌ی خودش رو در مواجهه با جنگ بیان میکنه. بر خلاف کتابها و فیلمهای جنگ جهانی دوم که به اردوگاه های نازی تکیه دارند، و در آخر هم به سرزمین موعود اسراییل میرسن، در این کتاب با یهودی‌ای مواجهیم که فقط یک انسانه. خیلی کتابشو دوست داشتم، و چقدر تلخه شنیدن این حرفا...


مرسی مهناز از پیشنهاد عالیت *__*

۰۸ آبان ۹۸ ، ۱۰:۲۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

داوطلب کتک خوردن

امشب مامان و یکی از فامیلا داشتن از اینکه چقد تو قدیم باغ زیاد بوده و الان همه‌ی باغا خشک شده‌ن حرف میزدن. بعد میگفتن این درختای بید، فقط برا کتک زدن آفریده شده بودن. چقد لعن و نفرین پشت این درختا بود. معلما میگرفتن با چوب بید، ترکه درست میکردن. پوست شاخه رو میکندن، تو آب میذاشتن یه شب، تا حسابی آماده شه برا کتک زدن. 


بعد میگفتن وقتی معلم میخواسته یکیو کتک بزنه، میگفته خب کی حاضره به جای فلانی کتک بخوره؟ بچه‌ها هم داوطلب میشدن، مثلا اگه قرار بوده بیست تا چوب به اون نفر بزنه، نه نفر داوطلب میشدن، نفری دو تا میخوردن. باز ولی اینا حساب کتاب داشته. مثلا اینبار تو داوطلب میشدی، باز وقت چوب خوردن تو هم اون داوطلب میشد برات. 


به نظر من فرهنگ قشنگی بوده :) کتک زدن نه ها؛ داوطلب تنبیه شدن. و فک میکنم بچه‌ها مشارکت جمعی و اتحاد رو لمس میکردن. 


میگفتن ولی بخاطر همبن کتکا چند نفر ترک تحصیل کردن. مثلا بچه‌هایی که کوچیک بودن میزدنشون معلما اونام جیش میکردن همونجا. معمولاً دیگه دوباره برنمیگشتن مدرسه. 

۰۷ آبان ۹۸ ، ۲۲:۲۰ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : مثل آب برای شکلات

کتاب رو به پیشنهاد باشگاه کتابخوانی آیلا خوندم. کوتاه هم بود. پی‌دی‌افش رو دانلود کردم. حالا بعداً اگه نسخه الکترونیکش بیاد اونم میخرم که حلال بشه. 


تیتا، دختر آخر خانواده و یه آشپز ماهره. اما بنابه یه سنت قدیمی، چون آخرین دختره حق نداره ازدواج کنه و باید تا آخر عمر از مادرش پرستاری کنه. اما تیتا زمانی اینو‌ میفهمه که دل به پدرو باخته و به ماما النا میگه پدرو قراره بیاد خواستگاریش. ماما النا مادری سختگیر و قاطعه و به هیچ عنوان اجازه نمیده این ازدواج اتفاق بیفته. این بین پدرو یه تصمیم عجیب میگیره ... 


مثل آب برای شکلات، به دستور ساخت شکلات داغ اشاره میکنه که باعث میشه شکلات خیلی خوشمزه از آب در بیاد. همچنین یه اصطلاح به معنی کشش‌های جسمانیه. و در سراسر داستان هم این کشش جسمانی رو می بینیم. 


داستان افسانه‌ای بود. من از نثرش فک کردم کلاسیکه، ولی بعد فهمیدم نه، افسانه ست. البته عناصر جادوییش دیو و اینا نبود. عناصر جادوییش اغراق های شعرگونه‌ای مثل سوختن از حرارت عشق، جاری شدن رود از گریه، و اینجور چیزا بود. مثل اینکه به این سبک میگن رئالیسم جادویی. 


یه قسمت از کتاب : 

بگذار چیزی را به تو بگویم که تا بحال به هیچ کس نگفته ام.مادربزرگم نظریه ی بسیار جالبی داشت. می گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متود می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت ها را روشن کنیم، همانطور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم.در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم، شمع ،می تواند هر نوع موسیقی  نوازش، کلام یا صدایی باشد که دوستش داریم، شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش،کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمی گیرد که با مرور زمان فروکش می کند، تا انفجار تازه ای  جایگزین آن شو.هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را شعله‌ور نگه می دارد.انفجار تنها هنگامی ایجاد می شود که سوخت موجود باشد.خلاصه کلام، آن آتش غذای روح است.اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درونش را  شعله ور می کند،قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمی شود


۰۶ آبان ۹۸ ، ۱۶:۰۹ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

صبح روز دوازدهم

امروز صبح پاشدم که برم پیاده روی. ولی زیاد آشنا نبودم که کجا برم. دیگه با ماشین رفتیم با مامان بچه ها رو رسوندیم مدرسه. ازونور اومدیم نونوایی رو نشونم داد مامان، نون خریدیم. من اومدم خونه، باز مامان رفت بابا رو رسوند سرکار. از فردا دیگه خودم میتونم برم نون بخرم و مسیر پیاده روی هم خوبه. 


۰۴ آبان ۹۸ ، ۰۹:۱۱ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

راحله

دیروز صبح ساعت ۵ پاشدم، تا وسایلامو جمع کردم شد ۶ و نیم. دیگه اومدم اتوبوس سوار شدم، بعد هم مترو، هفت و نیم رسیدم راه آهن. این اولین باری بود که با قطار میومدم خونه. توی قطار که خیلی خوب بود، واقعاً استرسش نسبت به اتوبوس خیلی کمتره. میتونی هرکاری میخوای هم بکنی. ولی خب چون ایستگاه نیم ساعتی با شهر فاصله داره، باز اونجاش استرس داره دیگه. هرچند دارن اون مسیرو یک طرفه میکنن جاده‌ش رو، و یه ایستگاه هم دارن داخل شهر میسازن. امیدوارم خیلی زود افتتاح بشن. جاده‌ش هم خیلی کور بود، مثلاً پیچ داشت ولی تابلو نداشت که اینجا پیچه و جاده هم خط نداشت یه جاهایی، بعد تازه به پیچ که میرسیدی میدیدی ااا باید بپیچی! همه‌ش باید با نور بالا می‌رفتی. اون ساعت گرگ و میش  من رسیدم،  میدونین دیگه بدترین ساعته برای رانندگی. ولی خداروشکر زنده ایم D: 


برا برگشت بلیط نگرفتم ( البته تو چاه مامانم رفتم )، و برگشتو باید با اتوبوس برم! تااازه اگه بلیط پیدا شه :/ البته برگشتو در هرصورت مجبورم با اتوبوس برم. چون قطار ساعت ۹ میرسه تهران، و من نمیتونم ساعت ۹ دیگه برگردم خوابگاه تنهایی :(((  


تو راه اتوبوس یه خانومی کنارم بود و دیگه باهم حرف زدیم تا اینجا. البته اعتراف می‌کنم اون خوش صحبت بود وگرنه من از این تواناییا ندارم. 


ولی از این ببعد اگه بخوام بازم با قطار بیام، یادم باشه اولاً خوراکی به اندازه کافی با خودم بیارم، مخصوصاً ناهار. چون منکه از قطار چیزی نمیخرم، و وقتی چیزی ندارم به بغل دستیم تعارف کنم معذب میشم. 

و دوم اینکه حتماً یه بازی رومیزی با خودم بیارم که حوصله‌م سر نره با بغل دستیم بتونیم بازی کنیم D: 


بچه‌ها از بازی خوششون اومد، خودمم یه دور بازی کردم. 


میخواستم امروز صبح پاشم برم پیاده روی، ولی دیشب مهمون داشتیم و صبح همه‌ی اهل خونه ساعت ۵ و نیم بیدارشدن ( فامیلای مامان ماشالله همه سحرخیزن!) و همگی هم با صدای بلند شروع میکنن به صحبت کردن D: هیچی دیگه گرفتم خوابیدم تا ۹. البته پایه‌ی پیاده روی هم نداشتم. فردا ببینم مامان میاد بریم همین پارک نزدیک. 


این اولین باره که من میام این خونه، و خب دیگه خوشحال و ذوق دار و اینا بودم D: اومدم وسایلامو یکم مرتب کردم. کشوهامو چیدم. 


۰۳ آبان ۹۸ ، ۱۲:۲۶ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

30 روز 30 ساعت کتابخوانی

خب آبان شروع شده و میخوام برا خودم یه چالش بذارم! اونم اینه که هرررر روز روزی یک ساعت کتاب بخونم. فقط به مدت یک ماه. ( واقعاً بعضی اینفلوئنسرها خیلی اینفلوئنسرن D: انقدی که مت دولا رو من اثر گذاشته و بهم انگیزه میده، تا حالا هیشکی نداده بود)

چالش قبلی که زود پاشدن بود هم بدین صورت نتیجه داد :

7 روز 6 پاشدم

1 روز 7 پاشدم

2 روزش رو هم خوابیدم


اما قطعاً پیاده روی صبحگاهی و این زود بیدار شدن رو ادامه میدم، یه چیزی که خیلی من تعجب کردم این بود که من معمولاً از 8 صبح تا 4 عصر کلاس دارم و وقتی میرسیدم خونه همیشه فقط میگرفتم میخوابیدم از بس خسته میشدم، ولی روزایی که صبح زودتر پامیشدم و پیاده روی میرفتم، در کمال تعجب خیلی کمتر خسته میشدم و انرژیم برای مدت طولانی تری حفظ می شد. فک میکنم به اکسیژن رسانی بهتر به بافت ها مربوط بشه. و یه جورایی به این که صبح پاشم بزنم بیرون از خونه معتاد شدم، اون دو روزی که نرفتم همش احساس خفگی میکردم تو خونه. احساس می کردم افسرده و بی حوصله ام. 

فردا صبح زود دارم میرم شهرمون، و خب طبیعتا باید 6 بیدار شم ( حتی زودتر!)، و امییییدوارم بتونم تو خونه مون هم این عادتو حفظ کنم و صبحا یه جایی برا پیاده روی گیر بیارم. 


دیدین مهر هیچ کتابی رو نتونستم تموم کنم؟ دارم کتاب every thing that remains رو میخونم. انقد انگلیسیش سخته و از یه کلمات سختی استفاده کرده که همش مجبورم دیکشنری رو چک کنم و خیلی آهسته پیش میره. بنابراین تصمیم گرفتم کنارش یه کتاب فارسی هم بخونم. آبان باید حداقل 4 5 تا کتاب بخونم که جبران مافات شه. ( مافات درسته؟) 


امروز رفتم کتاب زنان پیشرو رو خریدم که یکی از دوستان بهم پیشنهاد داده بود. در مورد زنان ایرانیه، و تصویرسازی خیلی قشنگی هم داره. امیدوارم مردان پیشرو هم چاپ شه !! برا خواهر برادرم خریدم البته، ولی خودمم ناخنک میزنم قبلش به کتابایی که برا بقیه میخرم D: یه بازی رومیزی هم خریدم اسمش گبه بازیه.  چقد همه چی گرون شده! جیبم خالی شد D: 

۰۱ آبان ۹۸ ، ۲۱:۰۲ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

به چتر اعتقادی ندارم 🌧

به این باد پاییزی سرد

خبرهای جنجالی زرد

نه من اعتمادی ندارم


به بختی که هی می‌زند رعد

فرو ریختن های ممتد

امید زیادی ندارم


دلم خانه‌ی دردهای فراری

گلویم نگهبان فریاد جاری

فرو می دهم خون، نباید ببارم


چه میدانی از قلب طوفانی من

چه میدانی از چشم بارانی من

سدی پشت هر گریه دارم


گذشت بر من هر فصل پاییز غم بود

هنوز ایستاده‌م بر پای بر خود

در آغوش تو ریشه دارم


نمی ترسم از هجمه‌ی خشم این آسمان

خودت گفته بودی کنارم بمان

به چتر اعتقادی ندارم


من از زخم‌های انارم

هنوز عکس لبخند دارم

دعا کن ترک برندارم


+ وزنش ایراد داشت یکم تغییر دادم


۰۱ آبان ۹۸ ، ۱۱:۴۸ ۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
لبخند ...

صبح روز چندم ؟

امروز بعد از پیاده روی حموم هم رفتم. البته راستشو بخواید خیلی مردد بودم که برم یا نه ( در واقع اینو به روتینم اضافه کنم یا نه )، ولی وقتی داشتم برمیگشتم از پیاده روی دیدم صدای دوش آب میاد از زیرزمین ( حموم )، منم گفتم فلانی بدو که این یه نشونه ست، ولش نکن. 

حس خوبی داره قطعا، ولی حالا با موهای خیسم چیکار کنم D: سشوار دلم نمیخواد بزنم به موهام و البته این وقت صبحی که همه خوابن نمیشه روشنش کنم. فک کنم همینجوری با همین روسری زیر مقنعه برم دانشگاه. 

دیروز قطعی شد که باید هشت ترمه بشم. اما اونقدرا که فک میکردم الان حس بدی ندارم. تو ارشد جبرانش میکنم و زودتر دفاع میکنم. بماند که بچه‌های ما همینجوریش یکی دو سال دیر دفاع میکنن، و مطمئنم عقب نمیمونم. 

 یه حس موشولو هم ته قلبم میگه شاید برات بهتره که این یه سالو بمونی. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. به قول صائب : 

مهمان کشت خویشم، اگر نیک اگر بدست

حاشا که هیچ شکوه بود از قضا مرا


+ فک میکنم صبح روز نهم بود

۳۰ مهر ۹۸ ، ۰۷:۰۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

social anxiety

دیروز به یه پادکست گوش می‌دادم و داشت در مورد social anxiety یا افسردگی در روابط اجتماعی صحبت می کرد. و من اونجا بود که فهمیدم من یکی از اونایی ام که این مشکلو دارم و روز به روز هم دارم بدتر میشم. 

مثلاً از نشونه‌هاش همینه که نمیتونن به راحتی با بقیه ارتباط نزدیک برقرار کنن، و باعث انزواشون از محیط میشه. انزوایی که کم کم باعث افسردگی و ناامیدی میشه. 

دیروز هم یکم با دوستم حرف میزدیم. بهش میگفتم بخاطر مشکلاتی که برا من پیش اومده، خیلی بدتر شده وضعم. همه‌ش فک میکنم استادا نگاه دیگه‌ای بهم دارن و مثلاً اونروز فلان استاد صدام کرد و بعد از اینکه چند دقیقه حرف زدیم فقط دلم میخواست فرار کنم از اتاقش، در حالیکه مستقیماً حرف توهین آمیز یا ناراحت کننده‌ای بهم نزد. 

خب حالا که در موردش میدونم، بهتر میتونم خودمو بفهمم. یه اصطلاحی هم به کار برد خیلی جالب بود، میگفت درصد خیلی زیادی از این آدما shy loud هستن. یعنی مثلاً اگه قراره ارائه بدن ، سخنرانی کنن، اصلاً استرس ندارن و خیلی محکم و بااعتماد به نفسن. ولی وقتی بعد از سخنرانی قرار باشه با دونفر حرف بزنن نمیتونن و از اون موقعیتا واهمه دارن. ( یه تد تاک هم هست که فک میکنم اون اولین بار این اصطلاحو به کار میبره. ) 


من کل دیروز رو داشتم بهش فک میکردم و تلاشمو میکردم تا خودمو دست کم نگیرم، از حرف زدن با آدما و قضاوت شدن نترسم، و با اینکه وقتی خودتو به بقیه معرفی میکنی بدون شک در معرض آسیب پذیری ( vulnerability ) قرار میگیری، سعی کردم بهش فک کنم و اینقدر ازش ترس نداشته باشم. دلیل ترسمو میدونم؛ حتی توی نامه‌ای به گذشته، حالا که دوباره میخونمش این ترس از آسیب پذیری از هرچیزی برام مشهودتره؛ ولی باید بتونم به یه تعادلی برسم. 


چند روز پیش خیلی اتفاقی یه وبلاگو دنبال کردم، دیشب که آخرین پستش رو میخوندم نوشته بود برگشتم خوابگاه. ازش پرسیدم کدوم دانشگاهی؟ و فهمیدم که تو ساختمون روبروییمونه همینجا D: 

امروز همو دیدیم و اگه داری اینجا رو میخونی من خیلی خیلی خوشحالم که دیدمت و احساس میکنم این یه نشونه بود از طرف خدا برام که به این نوع افسردگی مقابله کنم و یه قدم به جلو بردارم. 


پادکست :

 HBR ideacast : The Anxious Achiever with Morra Aarons-Mele 

۲۹ مهر ۹۸ ، ۰۷:۱۷ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

کمی در مورد سرطان بیشتر بدونیم

اول از همه با این سوال شروع می کنم که سرطان چیه؟ 

ادامه مطلب...
۲۷ مهر ۹۸ ، ۱۰:۴۵ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...