۲۳ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

کتاب : دایی جان ناپلئون

درس اخلاقی ‌ای که در آخر کتاب اسدلله به پسر میده رو دوست داشتم. ولی خب کتاب فوق‌العاده مثبت هیجده (!) بود. طنز و اصطلاحات قشنگش برای بیان کلمات خجالت‌آور رو دوست داشتم، ولی اغراقش در روابط به نظر من خیلی زیاد بود D: یعنی همه انگار فقط اسمی زن و شوهر بودن. در پشت پرده همه با هم بودن. ولی خب کتاب طنز بود و عمداً خواسته بود اغراق کنه. 


با اینکه زیاد بود ولی خیلی سریع خونده میشه جاذبه‌ی بالایی داره. 


خوندینش؟ نظر شما چیه؟ 

۳۰ تیر ۹۸ ، ۱۵:۵۷ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
لبخند ...

هه ریونگ

شاید یه سنگ نتونه جلوی رود رو بگیره، اما میتونه یه موج بسازه 



۲۹ تیر ۹۸ ، ۰۰:۲۵ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
لبخند ...

اتوبوس

من دیشب راه افتادم با اتوبوس اومدم تهران از شهرمون. و من همیشه از بس استرس مسیر دارم، هیچ وقت خوابم نمیبره و تا صبح جاده رو نگاه میکنم. میترسم راننده یه وقت خوابش بگیره، یا حتی میترسم راننده سکته کنه. از کنار این نفت‌کشا هم که رد میشیم فقط به دقت نگاه می‌کنم و نفسم در نمیاد. بدترین قسمت جاییه که یه ماشین سنگین تو جاده هست، یه کامیون داره ازش سبقت میگیره و در همون حین اتوبوس هم وارد سبقت میشه، من همش میگم خب الان اگه خدای نکرده یک ثانیه این کامیون به هر دلیلی ترمز کنه چی؟ البته جاده یه‌طرفه‌ست و امنه از این نظر. ولی خب من از فاصله‌های نزدیک ماشینا به هم میترسم. 


دیشب بر خلاف همیشه خواستم با ترسم مقابله کنم و گرفتم تخت خوابیدم. گفتم خدایا خودمو به تو سپردم. حتی اون مسیر پیچ در پیچی که همیشه چشمام تا ته باز بود رو اصلا متوجه نشدم و وقتی چشامو باز کردم دیدم لز گردنه رد شدیم. 


آقا ما رسیدیم نزدیک تهران، بعد من هنوز تو چرت بودم متوجه نشدم چی شد. دیدم راننده زد کنار وایستاد. گفتم خب مثلاً شاید مسافری خواسته پیاده شه،یا خواسته چیزی از مغازه بخره. یه ده دقه یه ربع گذشت، فهمیدم نه تصادف کردیم D: البته تصادف انچنانی نبوده انگاری. راننده می‌گفت این پرایده اصلاً گیج بود خواب بود، فرمون انگار تو دستش نبود، سرعتش پونزده کیلومتر بوده تو این اتوبان. بعدم گفت زده به گلگیرم. بعدم گفت پلیس اونو مقصر شناخته. خلاصه من نفهمیدم چی شد و چجوری بوده دقیقا تصادف. یه نیم ساعت چل دقیقه شاید علاف شدیم و بعد راه افتاد باز. هنوز ده متر شاید جلو نرفته بودیم؛


چارتا لاین داشت اتوبان، ما از لاین سوم رفتیم تو لاین چهارم، یکمم شلوغ بود، یه تریلی تو لاین سوم بود، ما که خواستیم از کنارش رد بشیم، یه ذره انحراف به چپ پیدا کرد، از سمت راست اتوبوس کشیده شد بهمون آینه اتوبوس شکست. دیگه باز کشیدن کنار. اولش راننده تریلی گفت خسارتشو میدم. بعد که فهمید چند میلیونی میشه گفت نه پلیس بیاد. دیگه هرچی هم به پلیس زنگ زدن نیومد. بعد اتوبوس دوتا راننده داره دیگه، یکیشون موند که پلیس بیاد، اون یکی ما رو رسوند تا سه راه افسریه، اونجا سوار یه اتوبوس دیگه شدیم و اومدیم تا ترمینال. 


اینم ماجرای سفر پرماجرای ما :) ولی خب این اتفاقا پیش میاد دیگه، خداروشکر نزدیک تهران بودیم و خداروشکر که اتفاق خاصی نیفتاد. 

۲۸ تیر ۹۸ ، ۱۰:۳۵ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : بیشعوری

اولش خوشم نیومد راستش از کتابش. ه همش تکرار می‌کرد یه حرفایی رو. ولی ازونجایی که شروع کرد به بررسی انواع بیشعور‌ها موضوع جالب شد D: 
هرچند اروپا از دوران بیشعوری گذر کرده انگاری، ولی برا جامعه ما هنوز صادقه حرفاش متاسفانه. یکمم اعصاب خورد کنه چون آدم برا هر نمونه یه مثال میشناسه. 

جالبه برام که بعضیا نمیدونن این کتاب طنزه و خیلی جدی شروع میکنن به خوندنش D: 

شما خوندینش؟ 
۲۶ تیر ۹۸ ، ۱۹:۲۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لبخند ...

خوش‌آمدی سرماخوردگی جان

سلامی داشته باشیم به سرماخوردگی تابستون. که امسال زودتر از همیشه اومده سراغم. خیر مقدم عرض می‌کنم. منت گذاشتید. 

البته فک میکنم این سوغات مشهده، چون خیلی خیلی خیلی خیلی شلوغ بود. خداروشکر که سرماخوردگی گرفتم. من واقعاً تو اون شلوغی ترسیدم مننژیت بگیرم. ما که واکسن نزده بودیم. 


مثل یه بره‌ی رام شدم. از بس بی‌حال و ضعیفم کرده تو همین چند ساعت. دیشب نیمه‌شب با آبریزش و عطسه اومد و الان از سوزش گلو بیشتر از این خوابم نبرد پاشدم برا خودم چارتخم درست کنم بخورم، که چارتخم نداشتیم و به آب ولرم قناعت می‌کنم. 


حالا باید بگم مامان برام غذای گرم درست کنه و ویتامین سی بخره، تا از مهمونمون خوب پذیرایی کنیم شرمنده‌ش نشیم. 


من تابستونا بیشتر از زمستونا سرمامیخورم. دلیلش بر کسی آشکار نیست هنوز. ولی همیشه شهریور میومد، امسال تیر اومده. 

۲۶ تیر ۹۸ ، ۰۵:۲۹ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لبخند ...

در مفهوم زمان

دنبال فلش گمشده‌ام بودم. کلی دعا کردم که دست کسی نیفتاده باشد چون عکس‌های خانوادگیمان توی فلش بود. امروز فلش را پیدا کردم. تمام مدت توی کیف پولم بوده. 

احساس میکنم اتفاقات زندگی ما هم در درون ما هستند. آن‌ها تمام مدت حضور دارند. اما ما آنها را به ترتیبی می‌یابیم، که قبل از یافتنش برایمان آینده و بعد از آن برایمان گذشته است. 
۲۳ تیر ۹۸ ، ۱۳:۲۱ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لبخند ...

مشهدددددد

سلام! 

میخوایم بریم مشهد و وی در پوست خود نمی گنجد ^__^

به یاد همه تون هستم!


۲۰ تیر ۹۸ ، ۰۸:۰۷ ۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لبخند ...

تنوع طلبی و حکیم بودن خداوند

چند وقته خیلی سبکتر میام خونه ( فقط یه دست لباس میارم ) و  خب خیلی راحت‌ترم. هم بارم سبک‌تره و هم دغدغه‌ی کمتری دارم که چی بپوشم. دیروز داشتم فک می‌کردم چرا آدما در مقابل مینیمال زندگی کردن مقاومت میکنن. یاد یکی از کامنتا افتاده بودم که گفته بود انسان تنوع طلبه و نمیتونه با یه کمدکپسولی و چار دست لباس زندگی کنه. و به این فک میکردم که چه پاسخی میشه برای این استدلال آورد.

ادامه مطلب...
۱۶ تیر ۹۸ ، ۱۲:۰۱ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

کنکور من (۲)

اعلام رتبه‌ها

ادامه مطلب...
۱۴ تیر ۹۸ ، ۰۹:۰۴ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
لبخند ...

اومیک

پست به تاریخ ۱۷ بهمن ۹۶

یکی از کلماتی که دوسش دارم "اومیک"ه . اومیک احتمالاً فقط توی زیست شناسی معنی داره و شاید بشه گفت به معنی بررسی جامع تعداد زیادی شی و رابطه‌شون در کنار همه ! 

ادامه مطلب...
۱۴ تیر ۹۸ ، ۰۱:۳۹ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لبخند ...