۲۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

هدف

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۱ مرداد ۹۸ ، ۰۲:۲۷
لبخند ...

بیو

زمانی که یک بانوی دربار بودم؛ مقامم جلوتر از انسانیتم دیده می‌شد

و امروز که خدمتکار هستم؛ باز هم عنوانم جلوتر از انسان بودنم دیده می شود

اما شما همیشه مرا همانطور که بودم دیدید

 

_ یانگوم به افسر مین

 

با اینکه سااااالها از زمان برده‌داری، زندگی طبقاتی و قوانین طبقاتی میگذره؛ باز هم همین احساسو دارم. چقدر آدم‌ها رو جدا از عنوانشون می‌بینیم؟ 

 

جایی می‌خوندم که در مورد اعتبار و برند گفته بود نهایت اعتبار اونجاییه که اسم شما معرف شماست، نه هیچ چیز دیگه‌ای. از اون زمان همه‌جا بیوی معرفی خودمو پاک کردم و فقط اسممو باقی گذاشتم. نه برای اینکه فک کنم به اون درجه از اعتبار رسیدم، یا اینکه توقع داشته باشم از اسمم برند بسازم. ولی اونجا بود که حس کردم اگه می‌خوام دیگران منو جدا از عنوانم ببینن؛ اول خودم باید خودمو جدا از عنوانم ببینم. من کجا هستم و میخوام کجا باشم؟ 

۳۰ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۵۰ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : سنت شکن

خیییییلی وقت بود از ژانر فانتزی چیزی نخونده بودم. این کتاب رو هم  پاییز جان معرفی کرده بود. کتاب نسبتاً خوبی بود ولی نه به اون اندازه که بگم حتماً بخونید. 

 

داستان اینجوریه که توی اون سرزمین خیالی، چندین بخش وجود داره و هر کدوم از بخش‌ها یه خصلت خوب انسانی رو ارج می‌نهن و بر طبق اون رفتار می‌کنن. از تمام بچه‌ها در سن ۱۶ سالگی آزمون استعدادسنجی گرفته میشه؛ یه مایع بهشون تزریق میکنن و اونا وارد فضای شبیه سازی میشن و طبق واکنش‌هایی که به هر محرک نشون میدن، بهشون میگن که مناسب کدوم بهش هستند؛ ولی در نهایت انتخاب با خودشونه. 

و وقتی وارد یه بخش میشن دوباره ازشون آزمون میگیرن تا مطمئن بشن مهارت کافی برای موندن در این بخش رو دارن و اگه از این ازمون‌ها رد بشن، بی‌بخش میشن. بی‌بخش بودن هم معادل بی‌خانمان بودنه. بی‌بخش‌ها کارهای عمومی مثل نظافت خیابون‌ها رو انجام میدن و در عوضش سایر بخش‌ها بهشون غذا میدن. 

 

اما یه دسته‌ی دیگه هم هست به اسم سنت‌شکن، که حتی بردن اسمش ممنوعه و هرکسی که سنت شکن باشه سرانجامش مرگه. و ما در این داستان با یه سنت‌شکن روبرو هستیم. 

 

این کتاب یه سه‌گانه ست که این جلد اولش بود. پایان کتاب اول جوری بود که خیلی دلم میخواد جلد دومو بخونم؛ ولی فعلاً دست نگه‌داشتم. یکم صحنه‌های خشونت  توی کتاب زیاد بود و چند شبه که کابوس میبینم. بنابراین فعلاً جلد دومو نمیخونم. و من خیلی دوست دارم یه کتابی که میخونم فیلمشو ببینم ولی واقعاً دلم نمیخواد الان فیلمشو ببینم D: من اصلاً توانایی دیدن این صحنه‌ها رو ندارم

 

خطر اسپویل

 

محتوا و مفهومی که سعی داشت بیان کنه رو دوست داشتم. اینکه آدما توی یه دسته نمی گنجن، و حتی اگه بگنجن، انگیزه و اهدافشون یکسان نیست. مثل مارکوس که توی بخش فداکاریه اما لزوماً آدم مهربونی نیست و ...

 

و شاید کل کتاب رو بشه در این جمله خلاصه کرد که : فداکاری هم نوعی شجاعته. چون فقط انسان‌های شجاع میتونن از خودشون بگذرن.  

 

 

۲۸ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۰۱ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لبخند ...

لپتاپ عزیزم

بعد از شونصدسال بالاخره درست شد *__* 

دست و جیغ و هورااااااا 

 

واقعاً هیچ کاری نمیتونستم کنم بدون لپتاپ. خدا هیچ نامسلمونی رو بدون لپتاپ نکنه. حالا انرژی و انگیزه دارم و میتونم کلی درس بخونم ^__^ شاید هم خیرش در این بود که من قدرشو بیشتر از همیشه بدونم و خداروشکر هنوز فرصت جبران دارم

 

خدایا شکرت :)

۲۶ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۳۸ ۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
لبخند ...

صبر ما هم طاقتی دارد

دارم دنبال استاد و دانشگاه میگردم برای ارشد اپلای کنم :( 

آلمان، انگلیس، فرانسه، سوییس، ... هرجا که شد...

پولمون به آمریکا و کانادا و استرالیا که نمیرسه.

پرینستون :((( 

 

چقدر برنامه و هدف توی ذهنم داشتم. چه تابستون پرباری رو پیش روی خودم می‌دیدم. فک می‌کردم مطمئنم که قراره چیکار کنم. هیچی خوب نیست این روزا. نه مواد هست، نه کیفیت، نه تجهیزات، نه انگیزه. حالا هم استادای گروه بخاطر کم بودن دانشجو، میخوان از ارشد و دکتری دانشجو بپذیرن. فاتحه‌ی بیوتک رو اون سالی که کارشناسی ناپیوسته گرفتن خوندن. امسال هم با این طرح انشالله به ابدیت می‌پیونده این رشته. دیگه هیچکس قصد موندن نداره. 

 

اگه استادی میشناسید که تو زمینه‌ی مولکولی کار میکنه بهم معرفی کنید :) 

 

 

۲۶ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۱۱ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لبخند ...

مترو

یکی از تفریحاتم در مترو این است که حدس بزنم آدم‌ها در کدام ایستگاه پیاده می‌شوند. می‌دانی، دوباره از همان احساسات مخلوط گذشته و آینده است. مقصد آنها برای خودشان در گذشته معلوم شده، اما برای تو در آینده معلوم می‌شود. حالا این مقصد در کجای زمان قرار دارد؟ ذره‌ای احساس استقلال از زمان را به دست می‌دهد

 

 

۲۱ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۵۱ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

تلمب تلمب

تلمب تلمب مشک دوغه

حرفای دختر دروغه :)

 

بقیه‌شو بلد نیستم. اگه یادتونه شعرشو بگید

 

+ به لی‌لی این شعرو یاد داده بودن، بعد میگه تو تاکسی نشسته بودیم گفتیم شعر بخون؛ اونم شروع کرده به خوندن :)))))) الحمدلله راننده تاکسی نفهمیده اصلاً چی خونده

 

۲۰ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۵۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

سریال : just between lovers

 

ادامه مطلب...
۱۹ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۵۸ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : عزاداران بیل

قحطی، خرافات، مرگ 

فضاش اولش خیلی ترسناک بود برام به مرور بهتر شد. کتاب خیلی متفاوتی بود برا من و دوسش داشتم. 

 

کدخدا ، ننه رمضان ، رمضان،  پسر مشدی صفر ، اسلام، عباس، اسماعیل، حسنی ، مشدی ریحان ... آدمهایی که خیلی از ما دور نیستن...

 

جمله‌ی خیلی خاصی نداشت، فقط از این تیکه خوشم اومد : 

خاله گفت : خیال میکنی سگ با شستن تمیز میشه؟

عباس گفت : همه‌ی شما خیال میکنین فقط با کشتن تمیز میشه

 

۱۸ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۰۴ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : سمت آبی آتش

مردی که عاشق همکارش می‌شود و زن به عشق او جواب رد می‌دهد، دوره‌‌ای نقاهت را می گذراند و احساسات خود را زیر و رو می‌کند تا مرهمی بیاید بر این درد

 

کتاب برخلاف اینکه رمان نیست اما سیر منطقی دارد، حرف‌های شاید تازه، و البته صادقانه

 

من کتابشو دوست داشتم. ولی راستش رو بخواید به مرد حق نمیدم که انقد ناله کنه! طرف تو همین کتاب حداقل از پنج شیش تا عشق قبلیش و زن طلاق داده‌ش حرف میزنه. واقعا دلم میخواد ببینمش بزنم زیر گوشش. همه‌ی زنا رو امتحان کردی حالا اومدی برا من عاشق شدی؟ ولی خب کتاب خوبی بود. 

 

ازون کتاباییه که زیر همه جمله‌هاشو آدم خط میکشه. اما نیمه دومش دیگه اینجوری  نبود. من نیمه اولش رو بیشتر  دوست داشتم. از یه جایی به بعد فقط میخواستم تموم شه.

 

ویرایش نزدیک به صفر. حتی رو مینویسید حتا؟؟؟ بعد یه فصلش اسمش پیش از طلوع بود، به انگلیسی نوشته بود before sunset ( پیش از غروب ) ؛ خب عزیز من اگه انگلیسی بلد نیستی هیچ نیازی نیست اسم فصلا رو به انگلیسی هم بنویسی! خلاصه که یه کتاب خوب با یه ویرایش بد میره رو اعصاب آدم

 

۱۷ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۴۷ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
لبخند ...