۱۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

سه شغال پیر و نه شیر دلیر

میگه دایی حسن میگفت : سه شغال پیر، نه شیر دلیرو خورد

ما گفتیم دایی حسن ما نمیدونیم معنی و منظور این جمله چیه. خودت بگو معنیشو

گفت : نه ماه بهار و تابستون و پاییز کار میکنیم، آذوقه جمع میکنیم، در حوش و پوشیم؛ سه ماه زمستون که تو خونه میشینیم همچین دسترنج این نه ماه خورده میشه که به اول بهار نمیرسه. سه شغال پیر، نه شیر دلیرو میخوره 


۲۹ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۱۲ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لبخند ...

گدا ایست

میگه زمانای قدیم فقط خانا خونه هاشونو گچ میکردن. لای درز پنجره ها رم با گچ میگرفتن که سوز نیاد. بابابزرگم اینام رعیت بودن، ولی خونه هاشونو که گچ کردن، اوستاهه گفته این دور پنجره هاتم از بیرون گچ میزنم. بابابزرگم گفته نه نزن، میخوای برا ما گدا ایست درست کنی؟ 


+ از روش ترکیب کلمات قدیمی ها برای بیان منظورشون لذت میبرم. به نظر میرسه امروز اون خلاقیت گذشته رو نداریم در ساخت کلمات جدید. 

۲۹ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۳۴ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

شمال

چه بر ما گذشت و چگونه گذشت!

من هفته پیش جمعه از تهران اومدم روستامون. با عموم اینا اومدم. مامانم اینا هم ازونور اومدن فردا شبش. دیگه بودیم تا روز عاشورا. امسال یه شب هم البته نرفتیم حسینیه بشینیم که روضه میخونن و این حرفا. فقط پشت دسته راه رفتیم و برگشتیم خونه. ولی عوضش کتاب حماسه حسینی از شهید مطهری رو دارم میخونم ازونروزا و خیلی خیلی کتاب خوبیه. و چقدر ناراحتم از اینکه مراسم عاشورا به شکلی که باید و شاید برگزار نمیشه. حالا کتابو تموم کنم میام تعریف میکنم ازش. از حماسه ای که تبدیل به مرثیه شد.
ادامه مطلب...
۲۸ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۴۸ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لبخند ...

نیاز و اختراع

دیروز تو جاده که بودیم رادیو خوب نمیگرفت، با بلوتوث گوشیمو وصل کردم به ضبط ماشین؛ پادکست بی‌پلاس گذاشتم. کتاب اسلحه، میکروب و فولاد رو داشت توضیح می‌داد. علاوه بر اطلاعاتی که یاد گرفتم، یه جمله‌ای گفت که برای من "دریافت" تازه‌ای بود. 

 

گفت همیشه اختراع زاده‌ی نیاز نیست. بلکه برعکس وقتی تاریخچه‌ی اختراعات رو نگاه می‌کنیم، می‌بینیم اکثر اوقات چیزی اختراع شده و بعد کاربردش پیدا شده. و این اختراع و اکتشاف زاده‌ی چیزی نبوده جز میل بشر برای اغنای حس کنجکاویش. مثلاً وقتی ادیسون گرامافون رو اختراع کرده براش ده کاربرد نوشته که هیچ گدومش ضبط و پخش موسیقی نبوده. و حتی وقتی یه شرکت ‌کوچیک از گرامافون برای پخش موسیقی استفاده میکنه، به ادیسون برمیخوره که این دستگاه برای چنین استفاده های سخیفی ساخته نشده! اما بعدتر می‌پذیره و گرامافون هم جایگاه خودش رو پیدا میکنه. 

 

دارم در مورد مینیمالیست و سرمایه‌داری می‌خونم و همیشه این جمله توی ذهنم هست که نظام سرمایه داری میاد یه محصولی میسازه و بعد با ایجاد حس "نیاز کاذب" اونو به فروش می‌رسونه. مثالی که اینروزا میبینیم خیلی مد شده تو ایران این عروسک‌های فنری ایموجی هستند که جلوی ماشین میذارن. 

 

و به این فکر می‌کنم که آیا این تفکر که فقط نیازتو رفع کن، در حد نیازت بخر، و اینهمه تمرکز روی نیاز و نه هیچ چیز دیگه؛ ممکنه به پیشرفت جوامع لطمه بزنه؟ ممکنه حس کنجکاوی رو سرکوب کنه؟ و چطور میشه در این بین به تعادل رسید؟ 

البته کن‌ماری اصل دیگه‌ای داره که میگه فقط چیزایی رو نگهدار که " شادی می‌پراکنن " ، در واقع یعنی بهت حس خوبی میدن. و مثلاً اگه چیزی هدیه گرفتی از کسی که خوشت نمیاد و بهت حس خوبی نمیده، اونو ببخش یا بفروش به کسی. 

 

شب دراز است ...

۲۱ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۱۳ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لبخند ...

فیلم : Arrival

 

با اینکه فیلمش علمی تخیلی بود ولی دوسش داشتم. داستان در مورد بیگانه‌هاییه که وارد زمین شدن و حالا یه باستان‌شناس ( یا همچین چیزی) مامور میشه باهاشون ارتباط برقرار کنه و زبونشونو بفهمه. 

 

با دونستن آینده هم میشه از زندگی لذت برد. و میشه همون اشتباهات رو تکرار کرد و پذیرفت. چون شاید توی این دنیا مرز خوب و بد و درست و غلط اونقدرها از هم تفکیک شده نباشن. به نظر من این پیامی بود که همراه خودش داشت. 

 

به طور کلی در مورد فیلم‌هایی که‌ توشون یه بیگانه هست : 

چرا ما باید اون کسی باشیم که سعی میکنه ارتباط برقرار کنه و اونا رو بفهمه؟ چرا اونا کسی نیستند که خودشونو معرفی میکنن؟

 

چرا همش دنبال یه هدف میگردیم؟ میخوایم ازشون بپرسیم چرا اومدن به زمین! خب بذار اینجوری فکر کنیم. خود ما چرا ایییینهمه هزینه میکنیم تا ببینیم توی سیاره‌های دیگه حیات هست یا نه؟ آیا میخوایم اونا رو تصرف ‌کنیم؟ یا اثلا دنبال هدف خاصی به جز اغنای کنجکاویمون هستیم؟ 

 

۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۳۹ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

فیلم : divergent

خب فیلمشم رفتم دیدم. من فک میکردم کل سه جلد تو همین فیلمه بعد فهمیدم نه هر کتابش یه فیلم جداست. که البته خیلی خوشحال شدم؛ چون تقریباً همه‌ی اتفاقات کتاب توی فیلم هم بود و حتی فیلم خیلی جذاب تر بود به نظر من. اابته فیلمش هم دوساعت و خورده‌ای بود. خشونتش کمتر بود و ( اسپویل )  واقعاً اونجایی که چاقو زد تو دست ژنین خییییلی با حرکتش حال کردم. خیلی D: 

 

اولش گفتم این چه بازیگریه برا نقش تریس انتخاب کردن. این یه چوب خشک واقعیه :)))))) من یه چهره‌ای شبیه به اون دختره تو هتل ترانسیلوانیا تو ذهنم بود. ولی بعداً فک کردم دیدم اتفاقا خیلی بازیگر خوبی انتخاب کردن. چون آدم بخاطر چهره‌ش عاشقش نمیشه و واقعاً اون چوب خشکی که تبدیل به سنت شکن میشه رو میبینی درونش. 

 

وای این فور چقد قیافش ایرانیه D: ولی هرچی فک نمیکنم نمیفهمم شبیه کیه. مطمئنم به چهره شبیه اینو قبلا دیدم . و واقعا اصلا همون جدیتش و اخمش خیلی جذابه D: استغفرالله

البته من تو کتاب خیلی فور رو دوست داشتم؛ البته تو جلد اول خیلی بیشتر، و از انتخاب بازیگرشون وااااقعا راضیم

 

 

۱۶ شهریور ۹۸ ، ۲۰:۰۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

پراکنده

میگم اگه بچه داشته باشید، و یه مهمون بیاد خونتون که بچه‌ی همسن شما داره؛ و اون بچه با خودش پلی استیشن بیاره. چیکار میکنید؟ بهش اجازه میدید توی خونه‌ی شما بازی کنه در حالی که دلتون نمیخواد برا بچه‌تون بازی کامپیوتری بخرید و میخواید بازی‌های تحرکی کنه؟ 

___

 

امروز اومدیم خونه اون یکی عموم. هنوز یه ساله عروسی کردن و خب زنش طبعاً کم سن و ساله. فک کنم ۲۴ یا ۲۵ باشه. بعدش اول که وارد شدیم، اومد برا احوالپرسی و بعد رفت آشپزخونه که تدارک شامو آماده کنه. به نظر من درست نیود. یعنی من خودم ترجیح میدم سالادو بدون تزیین بیارم ولی بیام کنار مهمون بشینم. 

 

بعد اینکه انقد من اعصابم خورد میشه از ایییییین همه وسیله تو خونه‌ها که خدا میدونه. آشپزخونه‌شون یه جوریه که در یخچالو باز کنی دیگه کسی نمیتونه بیاد داخل. خب مجبورین مگه :/ ای بابا !!! گفته بودم از این طبقه‌ی بالای کابینت آشپزخونه خیلی بدم میاد؟ خلق آدم تنگ میشه. کابینتا رو باز میکنی، کیپ تا کیپ ظرف. انگار که میخوان یه حسینیه رو شام و ناهار بدن :/// دلم میخواد وردارم همه اینا رو بریزم از همین پنجره پایین یکم خلقم باز شه نفس بکشم ! حیف که مهمونم

____

 

 

۱۶ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۴ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : پرتقال در جعبه ابزار

به منظور چالش صد کتاب در سال ( که تا حالا ۲۴ تاشو خوندم ) دنبال کتاب‌های کوتاه زیر صد صفحه میگردم که یه روزه بتونم بخوتم. این هم ازون دست بود و ده تا داستان کوتاه داشت. کتاب لحن طنز داره اما آخر هر داستان بغض میندازه تو گلوت. :( ولی از نویسنده خوشم اومد و یه کتاب دیگه هم ازش میخونم

 

کتاب خوب زیر صد صفحه میشناسید معرفی کنید بهم D: 

دیروز تو پستم گفته بودم برا خودم زیاد چیزی نمیخرم. بعداً فک کردم دیدم تنها چیزی که میخرم و زیاد هم بابتش پول میپردازم همین کتابه :/ 

 

این ویرایشگر بیان چقدر مزخرفه :/ قبلاً چش بود که ورداشتن خرابش کردن؟ 

 

چند جمله از کتاب : 

● انسان دقیق که می شود می‌بیند گاهی برای نداشته‌های دیگران هم باید خداراشکر کند ( منظور دختر نداشتن همسایه است D: )

● آدم‌ها تاریخ انقضا دارند. یک روز از خواب بیدار می شوند و می بینند خراب شده اند. دیگر خوش نمی گذرد. وقت خوش نیست. بیهوده توی تاریخ کش می آیند و در بستر زمان طول می کشند. الکی طول می کشند. 

● آدم اگر نفسش را بشناسد هیچ وقت به آن اعتماد نمی کند. 

 

 

 

۱۵ شهریور ۹۸ ، ۰۷:۳۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : سنت شکن ، شورشی ، هم پیمان

این همون کتابی بود که گفتم ادامه‌شو نمیخونم :)))))) خب خوندم و سه جلدش تموم شد!! جلد دو و سه خونریزی خیلی کمتر بود الحمدلله D: خیلییییی وقت بود کتاب فانتزی نخونده بودم و تنوع خیلی خوبی شد. گاهی هم آدم باید از واقعیت‌ها دور بشه و بگه اگه اینجوری میشد چی میشد؟؟

 

فیلمشو هم دانلود کردم ولی هنوز ندیدم : divergent 

 

در این پست جملاتی که خوشم اومده رو مینویسم

 

سنت شکن ( جلد ۱)

:/ همه‌ش پاک شده بود

 

شورشی ( جلد ۲)

● بیشتر از همه برای ترس‌هایی که هفته‌ی گذشته داشتم دلتنگم؛ چون در برابر ترس‌های امروز بسیار کوچک و ناچیز بودند. 

● پی بردن به حقایق تازه می‌تواند بزرگترین نقشه‌های زندگی آدم را برهم بزند

● رک‌گوها برای صدافت ارزش زیادی قائل می شوند اما هرگز به تو نمی گویند گفتن بعضی چیزها چه قیمتی دارد

●  همیشه فکر می‌کردم برای بی رحم بودن باید از کسی متنفر باشی اما اشتباه میکردم‌. این زن بیرحم است چون تنها چیزی که برایش مهم است این است که به هدفش برسد. چگونگی آن اهمیتی ندارد

● یکبار جایی خوانده بودم علم نتوانسته تا حالا گریه کردن را توصیف کند. از لحاظ علمی اشک قرار است چشم را تر نگهدارد اما هنوز کسی نمی‌داند چرا وقتی احساساتی می شویم غده های اشکی اشک بیشتری تولید می‌کند. 

من فکر می‌کنم وقتی گریه می‌کنیم احساسات غیر انسانی‌مان تخلیه می‌شود بدون اینکه انسانیتمان تحت تاثیر قرار بگیرد.‌

● آدم‌ها از لایه‌های عمیق راز به وجود آمده‌اند. گاهی تصور می‌کنی آن‌ها را میشناسی و درکشان میکنی اما انگیزه‌ه و هدف‌هایشان فقط در قلبشان خانه دارد و از چشم تو پنهان است. هیچ وقت نمی‌توانی آن‌ها را بشناسی اما گاهی تصمیم میگیری به آنها اعتماد کنی. 

 

هم‌پیمان ( جلد ۳)

● حاکم اصلی کسی است که نیروی نظامی دارد

● وقتی از همه چیز ناامید می‌شوی دست به کارهایی میزنی که باورش برای خودت هم سخت خواهد بود

● - "دیگه فکر نکنم هیچ‌جا حس خونه رو داشته باشه. حتی اگه [ به شهر ] برگردم " 

شاید حق با او باشد. شاید هرحایی که برویم، چه توی سازمان، چه بیرون آن و چه توی شهر غریبه باشیم. شاید این حقیقت که ما هرگز خانه‌ای نخواهیم داشت تا ابد گریبانگیرمان باشد. شاید هم هر کداممان در درونمان خانه‌ای بسازیم و هرکجا می‌رویم آنرا با خود ببریم؛ درست همانطوری که من مادرم را همه جا در کنارم دارم. 

● توانایی درک و تحلیل " خودمون " از ما یک انسان میسازه

● مردم معمولاً چیزایی رو می‌بینند که دارن دنبالش می‌گردند

● مگر باید چند ساختمان ویرانه را ببینی که بتوانی کل منطقه را ویرانه بنامی؟

● تنها چیزی که برای حکومت کردن نیاز داری این است که ترس را در وجود مردم نهادینه کنی و اسلحه این مسیر را بسیار ساده می‌کند. 

● همه‌ی آدم‌ها یه هیولا توی وجودشون دارن و اگه میخوایم کسی رو دوست داشته باشیم اول باید بپذیریم که ما هم اون هیولا رو توی وجودمون داریم. اونوقت اگه اون آدم اشتباهی کنه میتونیم ببخشیمش. 

● آتشی که با چنان نور و گرمایی می‌سوزد نباید خاکستر شود

● راه‌های زیادی برای دلیر بودن در این دنیا وجود دارد. گاهی دلیر بودن به معنی گذشتن از خود برای رسیدن به یک هدف بزرگ است یا فداکاری بخاطر یک انسان دیگر. گاهی هم به معنی رها کردن و پشت سر گذاشتن تمام آدم‌ها و چیزهایی است که برایت اهمیت داشته و ... گاهی هم اینطور نیست. 

گاهی چیزی بیشتر از صبر کردن و تحمل درد نیست... ادامه دادن و رفتن به سوی زندگی بهتر ...هرچند آهسته و آرام

 

 

هر کدوم از جمله‌ها پتانسیل یه پست دارن دوباره که فک میکنم D: شما چی فک میکنید؟ 

۱۴ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۵۸ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

پاس و ...

انقد اینروزا کم اومدم وبلاگ که یادم نیس چیا رو گفتم چیا رو نگفتم. 

 

هفته قبل رفتم برا پاسپورت اقدام کردم و یکشنبه همین هفته پاسپورتم رسید دستم. جالبش این بود که من رفتم سرپرستی خوابگاه که ببینم بسته پستی برام اومده یا نه. دیدم اسمم هست پشت شیشه. ( اسمای کسایی که مرسوله داشتن رو پشت شیشه رو کاغذ مینویسن). گفتم خب پس حتما همون پاسپورته. رفتم بگیرم خانومه کلی گشت پیدا نشد. همونجور که داشت میگشت، پستچی اومد و اون رفت که نامه های جدیدو ازش بگیره، منم همینجور داشتم میگشتم، یهو صدا زد خانوم فلانی بیا بستت همین الان رسیده. دیگه رفتم گرفتم و فوقع ما وقع!

 

پارسال دلم میخواست اربعین برم کربلا، ولی پاسپورت نداشتم و تا اقدام میکردم دیر میشد. امسال هم به هوای اپلای اینو گرفتم، ولی حالا که اون کنسل شد بدم نمیاد برم کربلا. منتها نمیدونم درسا چقد اجازه میدن که برم. و حس خوبی هم ندارم الان. احساس میکنم لیاقتشو ندارم هنوز. 

 

شنبه قراره با عموم اینا برگردم خونه. (البته خونه نه، میریم روستامون و مامانم اینا هم ازونور میان اونجا، بخاطر عاشورا تاسوعا) دلم نمیخواد به آوارگی اونجامون فک کنم! خودمون که خونه نداریم هنوز، خونه بابابزرگم هست ولی زیاد سر و سامون نداره چون اونجا دائمی نیستن و اینکه بچه های زن جدیدش هم میان و ما راحت نیستیم. بعد امروز نعنا رفت خونشون، و منم دوشب قبلی رو تنها بودم و شبایی که تنهایی قراره بخوابم تقریباٌ نیمه بیدارم تا صبح که هوا روشن شه و بگیرم بخوابم. اینه که امروز زنگ زدم به عموم، گفتم من کی آماده باشم که بریم؟ گفت که من جمعه عصر میام دنبالت. بعد من روم نشد که بگم امروز میام، گفتم باشه. بعدش فک کنم خودش گفت که اگه کاری نداری زودتر هم خواستی بیا، گفتم کاری که ندارم. دیگه ببینم وسایلامو کی جمع میکنم (!! نمیدونستم واقعا چی بگم. فقط محض احتیاط گفتم که ضایع نشم و اگه تعارف نکرد که بیا، منم بگم من خودم کار داشتم نمیتونستم بیام)، ولی خودش گفت دوستات نیستن؟ گفتم نه دوستام رفته ن ، گفت پس امشب میتونی آماده شی؟ گفتم باشه پس امشب جمع میکنم. دیگه خودش گفت میام دنبالت. 

 

من توی رفتن خونه دیگران خیلی احساس معذب بودن دارم. هر کسی هم خب یه اخلاقی داره و من با اینکه هیچ وقت دلم نمیخواد به قولی نمک بخورم نمکدون بشکنم، برم خونه طرف بعد پشتش بگم این رفتارو کرد با من، ولی خب یه چیزایی هم باعث میشه کمتر دلم بخواد برم و وقتی میخوام برم خونه شون هیچ وقت مستقیم نمیگم میخوام بیام. زنگ میزنم حالشونو میپرسم ببینم تعارفم میکنن یا نه، یا اصلا هستن خونه یا نه، مهمون دارن یا ندارن، بعد اگه تعارف کردن ( بیشتر از یک بار) میگم باشه پس فلان روز میام. 

 

بعد مامانم بهم گفت هر وقت میری خونه اونایی که بچه دارن برا بچه هاشون یه چیزی بخر D: منم این توصیه رو آویزه ی گوشم کردم، ولی خب امروز که یهویی میخوام برم و از صبح نرفتم بیرون، نمیدونم چی ببرم برای پسر عموم! اگه بی زباله نبودم به خوراکی میخریدم، ولی واقعا الان نمیدونم چی بخرم براش. فک کنم باید دست خالی برم :( 

 

اوندفعه که رفته بودیم باغ کتاب، یه دونه پازل فلزی خریدم برا خواهر برادرم . خیلی کوچیکه البته، یه پازل سه بعدیه از برج بیگ بن. بی زباله ترین چیزی بود که پیدا کردم و البته واقعا خوشم اومد ظریف و خوشگل بود. یه بار هم تو مترو بودم همینجوری یه دستبند دیدم خوشم اومد برا خواهرم خریدم. ولی برا خودم هیچ وقت دلم نمیاد پول به این چیزا بدم D: و البته لذت خرید کردن برای دیگران خیلی خیلی بیشتر از لذت خرید کردن برای خودمه. وقتی برا خودم چیزی میخرم همش بعدش احساس بد و پشیمونی دارم. نمیدونم چجوری بعضیا میگن با خرید کردن غصه هاشون یادشون میره. منکه یه غصه هم اضافه میشه بهم همیشه. 

 

دو قسمت دیگه مونده تا یانگوم تموم بشه. ولی دلم میخواد بگیرم محکم بزنمش این یانگومو :/ تو نمیدونی نباید زیاد با پادشاه بگردی؟ این مغزت کار نمیکنه واقعاً؟ خوب شد حالا؟ همینو میخواستی؟ اونروزی که گفتی عالیجناب بریم یکم قدم بزنیم باید فکر اینروزو میکردی! حالا زن عالیجناب شو تا چشمت در آد !!!! اه !!! خداروشکر از قبل میدونم آخرش زن جناب مین میشه، ولی واقعا این یه کارش خیلی ناراحتم کرد و همون روز اول گفتم این حرفات اخرش عالیجنابو عاشقت میکنه :/ 

یکی هم نیس به عالیجناب بگه بابا تو یه زن داری یه سوک وون داری! باز چیه هوس زن جدید میکنی؟ تازه از شانست هم ملکه زن خوبیه هم سوک وون! باز چشمت دنبال بقیه زناس؟ اوففففففف !!! خداروشکر که این نسل پادشاهیا و حرمسراها ور افتاد :/ 

 

 

 

۱۳ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۲۵ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لبخند ...