۲۱ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

صبح روز چندم ؟

امروز بعد از پیاده روی حموم هم رفتم. البته راستشو بخواید خیلی مردد بودم که برم یا نه ( در واقع اینو به روتینم اضافه کنم یا نه )، ولی وقتی داشتم برمیگشتم از پیاده روی دیدم صدای دوش آب میاد از زیرزمین ( حموم )، منم گفتم فلانی بدو که این یه نشونه ست، ولش نکن. 

حس خوبی داره قطعا، ولی حالا با موهای خیسم چیکار کنم D: سشوار دلم نمیخواد بزنم به موهام و البته این وقت صبحی که همه خوابن نمیشه روشنش کنم. فک کنم همینجوری با همین روسری زیر مقنعه برم دانشگاه. 

دیروز قطعی شد که باید هشت ترمه بشم. اما اونقدرا که فک میکردم الان حس بدی ندارم. تو ارشد جبرانش میکنم و زودتر دفاع میکنم. بماند که بچه‌های ما همینجوریش یکی دو سال دیر دفاع میکنن، و مطمئنم عقب نمیمونم. 

 یه حس موشولو هم ته قلبم میگه شاید برات بهتره که این یه سالو بمونی. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. به قول صائب : 

مهمان کشت خویشم، اگر نیک اگر بدست

حاشا که هیچ شکوه بود از قضا مرا


+ فک میکنم صبح روز نهم بود

۳۰ مهر ۹۸ ، ۰۷:۰۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

social anxiety

دیروز به یه پادکست گوش می‌دادم و داشت در مورد social anxiety یا افسردگی در روابط اجتماعی صحبت می کرد. و من اونجا بود که فهمیدم من یکی از اونایی ام که این مشکلو دارم و روز به روز هم دارم بدتر میشم. 

مثلاً از نشونه‌هاش همینه که نمیتونن به راحتی با بقیه ارتباط نزدیک برقرار کنن، و باعث انزواشون از محیط میشه. انزوایی که کم کم باعث افسردگی و ناامیدی میشه. 

دیروز هم یکم با دوستم حرف میزدیم. بهش میگفتم بخاطر مشکلاتی که برا من پیش اومده، خیلی بدتر شده وضعم. همه‌ش فک میکنم استادا نگاه دیگه‌ای بهم دارن و مثلاً اونروز فلان استاد صدام کرد و بعد از اینکه چند دقیقه حرف زدیم فقط دلم میخواست فرار کنم از اتاقش، در حالیکه مستقیماً حرف توهین آمیز یا ناراحت کننده‌ای بهم نزد. 

خب حالا که در موردش میدونم، بهتر میتونم خودمو بفهمم. یه اصطلاحی هم به کار برد خیلی جالب بود، میگفت درصد خیلی زیادی از این آدما shy loud هستن. یعنی مثلاً اگه قراره ارائه بدن ، سخنرانی کنن، اصلاً استرس ندارن و خیلی محکم و بااعتماد به نفسن. ولی وقتی بعد از سخنرانی قرار باشه با دونفر حرف بزنن نمیتونن و از اون موقعیتا واهمه دارن. ( یه تد تاک هم هست که فک میکنم اون اولین بار این اصطلاحو به کار میبره. ) 


من کل دیروز رو داشتم بهش فک میکردم و تلاشمو میکردم تا خودمو دست کم نگیرم، از حرف زدن با آدما و قضاوت شدن نترسم، و با اینکه وقتی خودتو به بقیه معرفی میکنی بدون شک در معرض آسیب پذیری ( vulnerability ) قرار میگیری، سعی کردم بهش فک کنم و اینقدر ازش ترس نداشته باشم. دلیل ترسمو میدونم؛ حتی توی نامه‌ای به گذشته، حالا که دوباره میخونمش این ترس از آسیب پذیری از هرچیزی برام مشهودتره؛ ولی باید بتونم به یه تعادلی برسم. 


چند روز پیش خیلی اتفاقی یه وبلاگو دنبال کردم، دیشب که آخرین پستش رو میخوندم نوشته بود برگشتم خوابگاه. ازش پرسیدم کدوم دانشگاهی؟ و فهمیدم که تو ساختمون روبروییمونه همینجا D: 

امروز همو دیدیم و اگه داری اینجا رو میخونی من خیلی خیلی خوشحالم که دیدمت و احساس میکنم این یه نشونه بود از طرف خدا برام که به این نوع افسردگی مقابله کنم و یه قدم به جلو بردارم. 


پادکست :

 HBR ideacast : The Anxious Achiever with Morra Aarons-Mele 

۲۹ مهر ۹۸ ، ۰۷:۱۷ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

کمی در مورد سرطان بیشتر بدونیم

اول از همه با این سوال شروع می کنم که سرطان چیه؟ 

ادامه مطلب...
۲۷ مهر ۹۸ ، ۱۰:۴۵ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

ژن‌های de novo

de novo یعنی چیزی که از صفر ساخته بشه. برگرفته از چیز دیگه‌ای نباشه. 

ادامه مطلب...
۲۶ مهر ۹۸ ، ۱۲:۴۴ ۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
لبخند ...

تو سفر مرا

تو سفر مرا 

هه تو هی مری منزل

تره بینا گذارا

ا دل هه مشکل


گر در سفرم تویی رفیق سفرم

ور در حضرم تویی انیس حضرم

القصه بهر کجا که باشد گذرم

جز تو نبود هیچ کسی در نظرم

(ابوسعید ابوالخیر)







 + فک کنم از دیشب تا حالا پنجاه بار گوش دادم بهش

   اینم لینکش اگه خواستید معنیشم بخونید



۲۵ مهر ۹۸ ، ۰۹:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

صبح روز سوم

امروز دیگه کلاغ و گربه و پاکت توی سطل آشغال رفته بودن. به جاش یه دختر دیگه قبل از من اونجا بود. خب خوبه :) خدا منو تنها نمیذاره

خوبیش اینه که وقتی راه میرم آهنگ یو سی رو هم گوش میدم ، دیگه جو عرفانی میشه 


you say I am loved

when I can't feel a thing

You say I'm strong

when I think I am weak


when I don't belong

you say I am yours


دیروز باز با آقای حقوق کلاس داشتیم. ولی انقد حرف منشوری زد که دیگه نمیشه حرفاشو بنویسم D: خیلی باحاله. بادیگارد هم داره :))))) قاضیه البته.

به نعنا میگم وقتی تو کلاس این نشستیم احساس میکنم رو اون پشت بوم خونه روبرویی یه تک تیرانداز پشت کولر کمین کرده


دیروز فرنی درست کردم که صبحانه ها بخورم. با آرد گندم البته. به جای شکر هم توش شیره ی انگور ریختم، یکم قهوه ای شده. ولی خوبه خوشمزه شده D: 

امروز هم مامان نعنا قراره بیاد و چون یکم وسواسیه دور و بر تختو باید حسابی مرتب کنم. دفعه پیش که اومده بود کمپوستمو منهدم کرد! ایندفعه حالا کمپوستمو مرتب گذاشتم بالکنو هم شسته م که به اون بنده خدا کاری نگیره. خب امروز ساعت 8 کلاس ندارم، کلی کار دارم ولی از طرفی کلی هم وقت که کارامو انجام بدم. وقتی زود پاشی اینجوریه دیگه :)))) 


دیروز البته یه ویدیو از مت دولا باز میدیدم. کتاب why we sleep رو معرفی کرد. بعد میگفت که وقتی میای یوتیوب، یا چه بدونم کتاب خودیاری میخونی همه میگن زودپاشدن زندگیتونو عوض میکنه و این حرفا ( البته منظورش از زود ساعت 6 نبود D: بلکه ساعت 4.5 5) ، ولی میگفت من خودم تو اون سی روزی که ساعت 5 پاشدم خب یه چیزایی رم از دست دادم که فهمیدم این اون چیزی نیست که من بخوام به عادتام اضافه کنم. مثلا اینکه شبا نمیتونستم وقتی دوستام بیرون میرن بهشون بپیوندم چون مثل چی خوابم میومد. و اینکه می گفت تو این کتابه گفته از نظر تکاملی دو دسته آدم شبکار و روزکار داریم. هردوی اینا برای جامعه لازم بوده ن تو سیر تکامل انسان. بعضیا شبا productivity بهتری دارن بعضیا روزا. ( ولی خب راستشو بخواین من به چیزی به اسم night owl اصلا اعتقاد ندارم، خیلی وقتا شده که اون ساعت پایانی شب برام الهام بخش بوده، ایده های جدید به ذهنم رسیده ن، مخصوصاً برای شعر نوشتن شبا خیلی بهتره برام چون لازمه ش یکم اینه که از فضای نرمال خارج شی و ذهنت خارج از متن فکر کنه. با اینحال فک نمیکنم این ربطی به ذات ساعت 1 نصف شب داشته باشه، بلکه به ساعت بدن خود من ربط داره، تنها چیزی که کارو مشکل میکنه دیگرانن. یعنی من اگه میخوام ساعت 11 شب به اون حس به قول عرفا تجلیه برسم، باید خب از ساعت 9 تخلیه شم. یعنی چراغا خاموش باشن، سکوت و این حرفا. منتها خب این امکان پذیر نیست حداقل الان. )


یه کتاب دیگه هم بعداً یادم باشه معرفی کنم : stillness . 


وای خدا چرا حرفام تموم نمیشن!


نیچر بیوتک یه پادکست داره، دیروز گوش میدادم. پردیس ثابتی رو دعوت کرده بودن. برام خیلی جالب بود. باباش ساواکی بوده و اون نزدیکای انقلاب که میفهمن دیگه قطعا حکومت منقلب میشه میرن آمریکا. با کل فک و فامیلشون. البته به عنوان پناهنده. بعد مجریه بهش گفت خب سختتون نبود مثلا اینهمه از خانوادتون اومدن یهو، فضای جدید، زبون متفاوت، باید کار پیدا کنن و زندگی رو بچرخونن. گفت اونقدرام محیط ناآشنا نبود چون اکثر اونا توی همون آمریکا و دانشگاهای خیلی خوب درس خونده بودن، چون شاه به آینده ی کشور و آینده ی نسل جدید خیلی اهمیت می داد، بچه های خیلی زیادی رو برای تحصیل خارح از کشور بورسیه ویژه می کرد که بعد هم برمیگشتن ایران و اونجا مشغول می شدن.

من حالا ازونایی نیستم بگم شاه خوب بود و ای کاش برگردیم به اون زمان. ولی واقعاً در بعضی موارد که مقایسه میکنم تفاوت از زمین تا آسمان بینم. چقدرررررر سیستم آموزشی ما افت کرده... هعی خدا

من خیلی این حکومت امروز رو شبیه به بنی امیه می بینم


یه کتاب هم نوشته به اسم outbreak culture. که تجربه ش از اپیدمی ابولا توی آفریقاست. کتابشو پیدا نکردم که بتونم جایی دانلود کنم. ولی دلم میخواد بخونمش. دیگه از داوطلبایی صحبت کردن که توی اینجور شرایط میرن به کمک مردم با اینکه میدونن احتمال اینکه خودشون هم آلوده بشن و بمیرن خیلی زیاده. از اینکه چقدر مردم آماده ی برخورد با یه اپیدمی هستن (نیستن در واقع)، در مورد خودش که چرا این فیلدو انتخاب کرده، اول phd میگیره توی ژنتیک، بعد میره پزشکی میخونه اونم مدرکشو میگیره، ولی دوباره برمیگرده به حوزه ی تحقیق و research . 


چهار سال پیش یه تصادف وحشتناک میکنه، و میگفت کل بدنم با پیچ و مهره به هم وصله انگار. میگفت قبل از اینکه این اتقاق برام بیفته فک میکردم این مغز ادمه که باید خوب کار کنه، ولی بعدا متوجه شدم باید اول بدنت سالم باشه تا مغزت هم بتونه کار کنه. ( به قول خودمون عقل سالم در بدن سالم است). بعد میگفت من خب دائما باید ورزش و فیزوتراپی برم، ممکنه واقعا اگه یه روز سهل انگاری کنم درد بیاد سراعم یا حتی نتونم بلند شم، بدن من هنوز ترمیم نشده، این مشکلات تا آخر عمر همراه من خواهند بود و وقتی یه ذره کم کاری کنم با درد بهم هشدار میده باهام حرف میزنه. درسته این درد من زبان بدنمه که باهام صحبت میکنه و من صداشو میشنوم، اما اینجوری نیست که بدن آدمای سالم که باهاشون حرف نمیزنه حرفی برای گفتن نداشته باشه. همه نیاز به فعالیت دارن تا خوب کار کنن بعدا افتاده نشن، تو میانسالی درد سراغشون نیاد، ولی متاسفانه خیلیا تا وقتی درد نکشن متوجه نمیشن. 


دیگه خیلی حرف زد. یک ساعت و نیم بود فک میکنم پادکستش. اگه خودتون دوست داشتید گوش بدید.




۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۷:۳۶ ۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
لبخند ...

مولکول‌های کوچک

باز دوباره روزای پایین هورمونی رو میگذرونم و طبق معمول هرروز یه بهانه برا گریه کردن پیدا میکنم. ولی اینکه میدونم بخشی از زود شکستنم نه بخاطر ضعیف بودن بلکه بخاطر چندتا مولکول کوچیکه حالمو بهتر میکنه و باعث میشه کمتر خودمو بابتش سرزنش کنم. این روزها میگذره، اشکال نداره اگه حالم یه روزایی خوب نباشه ( تا وقتی باعث بدحالی دیگران نشم ) و اشکالی نداره اگه گاهی به بهانه‌ی مولکول‌ها گریه کنم. 


پریشب چون ...

دیروز چون ...

امروز چون بهم گفتن چرا بخاطر خودت ساعت امتحانو عوض کردی ما قبول نمیکنیم این ساعت بیایم ( در حالی که من از اونا خیلی گیرترم و دو هفته دنبالشون بودم تا بهم یه ساعت برای امتحانات بدن و روز آخر حذف و اضافه بهم گفتن امتحانا رو بعداً هم میتونیم درست کنیم و من موندم و دوتا امتحان توی یک روز و یک ساعت) 

فردا نمیدونم هنوز برای چی ...


+ یاد بگیرم کمتر "بلافاصله" اعتراض کنم، به چیزی که حتی نمیدونم حقیقت درونش چیه، امروز شاید اونا و این مولکولا باعث بغضم شدن، اما از کجا معلوم یک روز من اون کسی نباشم که اشک دیگری رو در میارم و اون حتی وبلاگی برای نوشتن نداشته باشه ... 


++ بهم گفتن باید با رییس گروه صحبت کنم شخصاً و مشکلمو بهش بگم. کار از آموزش گذشته. ۸ واحد پاس نکرده برام میمونه. هم میتونم ۸ ترمه نشم هم نمیتونم. انگار بستگی به نظر مدیر گروه داره. نیازمند دعای دیگرانم ...


+++ خسته‌ام از اینکه منو اینجوری ببینن. اما میدونی شاید این اونچیزی نیست که اونا میبینن، بلکه اونچیزیه که هستم و خودم نمیبینم. فکر کردن بهش ترسناکه. من اینجوری نیستم. نه واقعا نیستم.

۲۳ مهر ۹۸ ، ۱۲:۵۹ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لبخند ...

صبح روز دوم

احساس خوبیه وقتی تنها تنها راه میرم و به بالا اومدن خورشید نگاه میکنم

امروز یه پاکت خیلی بزرگ توی سطل زباله بود. روش یه سری نوشته داشت. ولی یه جوری مچاله شده بود که دو تا O شبیه دو تا چشم شده بودن برا سطل زباله و اون تنها کسی بود که امروز با من بود. با یه کلاغ که افتاده بود به جون ظرف غذا و باقیمونده هاشو میخورد وسط زمین چمن

یاد این جمله میفتادم که میگه 


“Study while others are sleeping; 

work while others are loafing;

 prepare while others are playing;

 and dream while others are wishing.”

یه چیزی درونم میگه اگه میخوای "یه روزی" موفق باشی، باید "امروز" مثل آدمای موفق زندگی کنی


و یه تجریه ی خیلی خوبی که داشتم، من در حد 10 الی 15 دقیقه فقط با سرعت راه میرم کار خاصی نمیکنم، ولی هرروز که از دانشگاه میومدم خونه به حدی خسته بودم که فقط میفتادم میخوابیدم و حالا مگر اینکه به زور آشپزی و کارای سبکتر خودمو تا شب نگه میداشتم. دیروز که اومدم خونه نه تنها خسته نبودم هنوزم انرژی داشتم، و شب هم خیلی خیلی بهتر خوابیدم. بیچاره سلولام اکسیژن نیاز داشته بودن D:




۲۳ مهر ۹۸ ، ۰۶:۵۲ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لبخند ...

مورنینگ روتین

این هفته قورمه سبزی درست کردم. با سبزیایی که خودم خورد کرده بودم ^__^ البته با دستور مامانم. و خب دیگه خیلی خوشمزه شده بود *__* ناهید و نودت هم خوردن و هردوشون گفتن مزه‌ی خونه رو میده :)

خیلیم راحت بود. از قیمه‌ای که دو هفته پیش درست کردم خیلی راحت‌تر بود. فقط چون قابلمه م کوچیک بود، هر نیم ساعت یه بار باید میرفتم سرش آب میریختم. ولی چار ساعت رو گاز بود و جا افتاده بود. البته لوبیاشم دستم نبود چقد بریزم، یکم زیاد ریخته بودم. 

این هفته اگه خدا بخواد برم نعنا جعفری بخرم خورش کرفس بار بذارم. هفته‌ی بعد هم که دیگه بلیط قطار گرفتم میرم خونه. 

خداکنه فقط کلاسای بین التعطیلین دو شنبه و چارشنبه‌مون تعطیل شه کل هفته بتونم خونه بمونم. بالاخره اسباب کشی کردن و رفتن خونه‌ی جدید. منم خب راستش یکم ذوق دارم :)))) 


Matt D'avella رو میشناسید؟ یه ولاگر مینیمالیسم و سبک زندگیه. معتاد شدم هرروز میرم چندتا از ویدیوهاشو میبینم. وجه تفاوتش با بقیه اینه که صادقه و چاخان نمیکنه. از تجربیات خودش میگه و نمیگه " تو میتونی " "همه چی خوبه" اما میگه من اینکارو کردم. اینجا موفق نشدم. اینجا خوب بود ولی ادامه ندادم و ... . زنش هم کاملاً ضد خودشه تو ویدیوهاش و این بامزه تر میکنه داستانو D: 

و تحت تاثیرش برا خودم یه مورنینگ روتین نوشتم که از امروز ۶ پاشدم و اجراییش کردم ( البته تو زمان بندی اشتباه کرده بودم و نتونستم اونی که نوشته بودمو عمل کنم. ولی سه تا از کارا رو انجام دادم : شستن صورت ، پیاده روی ، بلاگینگ ) 

ایندفعه برنامه‌م ۳۶۵ روزه نیست!!! فقط تا ۱ آبان فعلاً میخوام اجراش کنم. چون بعدش میرم خونه و احتمالاً روتین بهم میخوره.‌ ولی اگه رفتم اونجا و اوضاع خوب بود ادامه میدم. 

آهان اینم بگم دیگه ۶ بیدار شدن برام سخت نیست مثل قبل. چون از اول مهر هرشب حدود یازده خوابیدم. و صبحا اتوماتیک ۵ و ۶ بیدارم ( البته همیشه پانمیشم D: غلت میزنم تو تخت) حتی یه مدت نگران شده بودم، چون شنیده بودم بعضیا نمیتونن به خواب عمیق برن، می گفتم نکنه منم دارم مریض میشم که نمیتونم صبحا بخوابم ! 

و به همه‌ی کسانی که مثل من خیلیییی خوابالو هستن و نمیتونن صبح زود بیدار شن میگم رازش فقط یک چیزه : زود خوابیدن 


استفاده از گوشیمم خیلی کم کردم و خشکی چشمام بهتر شده. :)


آ وانا بی ا باس، سو آی شود اکت 😇

۲۲ مهر ۹۸ ، ۱۰:۲۷ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
لبخند ...

دردسرهای مانتو

آقا ما رفته بودیم شمال، من قصد خرید نداشتم ولی اتفاقی از یه روسری خوسم اومد و خریدم. حاشیه‌ی سورمه‌ای داره، زمینه‌ش کرم رنگه و چندتا تیکه‌ی سرخابی هم توش داره. اما... مشکل من همیشه اینه که یه روسری میخرم ولی مانتوی مناسبش رو ندارم! لذا از نگاه کردن به روسریم در کمد لذت میبرم D: 
( واقعاً انقد روسری دوس دارم که گاهی دلم میخواد یه روسری فروشی بزنم)

هیچی این بود و من از پارسال بهار هم مانتو نخریده بودم. گفتم امسال یکی بخرم. اینستاگرام رو هم زیر و رو کردم ولی خیییلی چیزی پیدا نکردم که هم خوشم بیاد از طرحش و هم قیمتش به جیب مبارک بخوره! بعد تو ذهنمم بود که برا اون روسریم یه مانتو میخوام

دیروز با دوستم رفتیم میدون ولیعصر یکم گشتیم. بازم مانتوی دلخواهمو پیدا نکردم. اینم بگم در راستای مینیمالیست شدن و پسماند صفر شدنم؛ خب معیارام برای انتخاب یکم بیشتر از طرح و قیمت شده‌ن. 

مثلاً فقط یه استایل برا خودم انتخاب کردم و ازین ببعد فقط میخوام توی همون استایل لباس بخرم. بعد سالی نهایتاً یه دونه مانتو اجازه دارم بخرم بنابراین باید دقت خیلی بیشتری کنم. جنس مانتو ترجیحاً درصد کمتری نایلون داشته باشه که موقع شست‌و‌شو میکروپلاستیک کمتری آزاد کنه. و قیمتش هم در حد مناسب باشه، نه خیلی کم که حقوق کارگر رعایت نشه و نه خیلی زیاد که توان خریدشو داشته باشم. از طرفی چون کمتر قراره لباس بخرم، باید جنسی بخرم که دوام بالاتری داشته باشه

بعد من مانتوی راسته اصلا بهم نمیاد، مگر اینکه کمربند داشته باشه. مانتوی جلوباز نمیپوشم. مانتوی کوتاه نمیپوشم. مانتوی خیلی بلند هم نمیپوشم. الانم همه‌ی مانتوها شلحوتی هستن برا خودشون! یعنی خیلی گشاد و اصن درهم برهم و یه وضعی ! من یه مانتوی اندامی میخواستم. که به سنم هم بخوره :/ 
و آستیناش هم تا مچ باشه !! دیگه درک کنید چقد دشواری داشتم

خلاصه امروز صبح پاشدم رفتم هفت‌تیر و دیگه سرتونو درد نمیارم، به طرز تعجب برانگیزی مانتوی دلخواهمو یافتم! منتهاااا چون اسپرته، و اون روسریم خیلی قواره بزرگ و خانومیه، باز  در نهایت نمیتونم اینا رو باهم بپوشم  😥 

الان گریه کنم یا نکنم؟ 😣😣😣 

ولی خیلی ذوق کردم که مانتو خریدم 😍 
این بود داستان امروز ما  


بعد اومدم تو راه یه چیزی بخورم. رفتم از نامی‌نو ساندویچ بخرم. گفتم ساندویچ بدون بسته‌بندی دارید بهم بدید؟ دیدم دارن منتها همون بسته بندیای پرسی رو برمیدارن میذارن لای نون باگت! هیچی دیگه باز گشنه اومدم تا خوابگاه

خواستم برم غذا روزفروش بخرم. اومدم از اتاقمون بشقاب بردارم برم از سلف غذا بگیرم، دیدم هم اتاقیم ماکارونی پخته، بعد تعارف کرد منم گفتم ممنون میل ندارم. روم نشد بگم من کلاً ماکارونی تو رژیمم نیست. روم هم نشد دیگه بخاطر این برم غذا بگیرم از سلف. گشنه موندم. فقط یه اسلایس کیک رفتم خریدم از مغازه خوردم. 

گشنمه شدید ولی! از الان به دو هفته بعد فک میکنم که برم خونمون و غذای مامانمو بخورم  😀😀😀 

۱۸ مهر ۹۸ ، ۱۵:۰۲ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...