۲۵ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

ای آفتاب سرزده بر خاک من بتاب

آخ جون امروز افتابیه 😎 

شب کلی برنامه میریزم صبح میگیرم می‌خوابم. کی تحمل روبرو شدن با این زندگی رو داره آخه؟ ولی الحمدلله امروز هوا آفتابیه و منم رو به بهبودی احوالاتم دارم میرم. چیه این بارون افسرده. 

البته من معتقدم به اندازه‌ی کافی کارشناس نیستم که به خدا فیدبک بدم از بارونت خوشم اومد یا نه. و اونروزی که نودت گفت " چه خوب که امسال اینقد بارون میاد"، سکوت کردم و یواشکی دوستیمو باهاش بهم زدم. چون نمیخوام با یه کسی که فقط به خودش فکر میکنه دوست باشم. در صورتی که باید قبلش می‌پرسید " آیا این سرمای زودهنگام به علت تغییرات در اقلیم جهانیه؟ آیا الان موقع مناسبی برای باریدن هست؟ ایا کشاورزان دچار مشکلی در این زمینه نمیشن؟ ایا پرنده‌ها و پروانه‌ها و پستانداران و جانداران دیگری که تقویم شمسی و قمری ندارند متوجه میشن هنوز آبانه؟ آیا درخت‌ها میفهمن که چه موقع باید به خواب زمستانی برن؟" اگه فقط یکی از این سوالات رو هم می‌پرسید کافی بود. ولی اون فقط گفت " چه خوب که امسال انقد بارون میاد"، انگار که واقعاً میدونه "خوب" چه معنایی داره. من هم خیلی دلم میخواد تمام سال اردیبهشت باشه، ولی آیا به خودم اجازه میدم هر حرفی رو به زبون بیارم؟ کلاً تازگیا دارم دوستیمو با نودت کمرنگ میکنم. دلایل دیگه‌ای هم داره.  

___

یه صحبتی داشتم با اون کارشناس عزیز که گفت یوز و پارسی‌جو و سلام کار گوگلو باید کنن. عزیییییزم، میدونی گوگل چیه؟ نه واقعاً تو همونی هستی که برا چک کردن اینکه اینترنتت وصله فقط از گوگل استفاده میکنی؟ ( من خودمم چک میکنم! تضاد منافع نباشه یه وقت 🤔)

خب چی میشه واقعاً به کسی گفت که از گوگل فقط یه موتور جست‌و‌جو میشناسه؟ بعدم میگه یوز و فلان و بهمان. من خودم اصلاً از گوگل استفاده نمیکنم به عنوان موتور جست‌وجو، از اکوزیا استفاده میکنم. ولی ای انسان کمی به یاد بیاور! گوگل ترنسلیت که مترجمای عزیزمون اینروزا کتاباشونو باهاش چاپ میکنن. گوگل داک که پروژه‌هامونو توش با دوستامون به اشتراک میذاریم. جیمیل که همه جا باهاش تو سایتا ثبت نام کردی و دیگه نمیتونی به اون سایتا وارد شی. ایمیل هم که نمیتونی به استادا بدی. کپچا کد، گوگل انالیز که سئو سایتتو باهاش بالا میبری، گوگل اسکولار که توش دنبال مقاله می‌گردی، گوگل فیتنس، گوگل دنده به دنده، گوگل بشقاب پرنده :////  گوگل چرا نمیخنده؟ میخنده. داره به من و تو میخنده!!

___


فقط این ترم تموم شه راحت شم دیگه از خوندن این درسای مهندسیاتی! دوس دارم این درسا رو ها، ولی انقددددد که فشرده درس میدن و میخوان یه کتابی که دانشجوی مهندسی تو شیش ترم میخونه تو یه ترم به ما درس بدن، و همون یه درسو با شیش تا استاد ارائه میدن که هر کدومشون میخواد شیش تا واحد درس بده :/ نکنید دیگه خب!

___

این هفته تو تاریخ درس نفاق داشتیم. از مسجد ضرار گفت و از جنگ صفین. از دروغگویی و خلف وعده. از قرآن‌های به نیزه رفته. از امروز نگفت. خودمان فهمیدیم...


ای آفتاب سرزده بر خاک من بتاب

با تو مگر نجاست از این کوی بگذرد

با هرچه ابر شسته‌ام این خون ریخته

این ننگ لکه‌ایست که آسان نمی‌رود



۳۰ آبان ۹۸ ، ۱۲:۳۷ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لبخند ...

راهنمای نفس کشیدن برای دامیز

روزهای افسردگی حاد هم گذشت و الان سعیمو میکنم که خوشحال باشم! فکر کردن به درد و رنج بقیه تا اطلاع ثانوی ممنوعه، پس از یادآوری هر غصه جمله‌ی " گور بابای تک تکشون" پیشنهاد میشه و بیکار نشستن حتی برای یک ثانیه حرام است. 


اینترنت وصل نشد که تشد! فدای سرم :/ اصلا هیچ وقت وصل نکنن. بازار سیاه اینترنت الحمدلله موجوده، دوستانی که سرور دارن، همین الانشم دارن ساعتی به قیمت گزاف نت میفروشن، و خدا خیر بده به کسانی که درآمدزایی از این شیوه رو هم به ملت آموزش دادن. اصلاً شما فقط اشتغال ایجاد کن، مهم نیس به چه روشی. هدف وسیله رو توجیه میکنه. 


چندتا کتاب خوندم ولی هنوز حس و حالشو ندارم در موردشون بنویسم. فقط از این بین کتاب "هیاهوی زمان" رو دوست داشتم. که مربوط به زندگینامه‌ی یکی از آهنگسازهای بزرگ روسیه، دیمیتری شاستاکوویچ، در دوره‌ی استالین و پس از اونه. از معدود کسانیه که توی این دوره جون سالم به در برده و اعدام نشده. هرچند رنج‌های زیادی کشیده. من ترجمه‌ی نشر ماهی رو خوندم و دوسش داشتم. 


آهان کتاب "شب‌های روشن" رو هم باللللاخره خوندم!! خییییلی وقت بود هم چند نفر از خود شما بهم پیشنهاد داده بودید و هم کلاً اسمشو زیاد شنیده بودم. خوندمش بالاخره. خوب بود. با اینکه داستان کلاسیک و رئال بود؛ بیشتر شبیه داستان‌های نمادین بود. عشق، سرگشتگی، تنهایی، رنج‌های آدمی...


یاد دوران قدیم افتادم که می‌رفتیم چت روم. البته من هیچ وقت توی روم حرف نمیزدم و منتظر می‌شدم یه نفر بیاد پی‌وی D: بعدش می‌نشستیم از سیاست، مشکلات، اخبار، اینجور چیزا حرف می‌زدیم. اون چت‌رومی که من می‌رفتم مودب بودن و توی عمومی هم حرفای بی‌ادبی اصلا نمیردن. توی خصوصی گهگاهی پیش میومد بعضیا بخوان سر یه صحبتایی رو باز کنن که من میبستم و ادامه نمیدادم. یادمه همه‌ش آدما رو باهم قاطی می‌کردم. میگفتم تو همونی که فلان مشکلو داشت؟ انگار آدما رو با مشکلات به‌خصوص خودشون میشناختم :))))) بعد رفتیم تو یاهو چت. یه مدت هم میرفتم کلوب. هی خدا. چه دورانی بود... الانم دلم میخواست یه چت‌روم باشه بریم ببینیم دنیا دست کیه، در گوشه گوشه‌ی این شهر چه می گذرد...



۲۹ آبان ۹۸ ، ۱۵:۱۴ ۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

دانلود سریال

سریال : 


از این لینک میتونید سریال خارجی دانلود کنید


نرم افزار:

از اینجا میتونید نرم افزار دانلود کنید. فیلم و انیمیشن دوبله هم داره. 

باز هم نرم افزار



برا زیرنویس این دوتا رو پیدا کردم :

این یکی خوبه

اینم خوبه، یکم کنده ولی بالا میاد بالاخره




۲۸ آبان ۹۸ ، ۱۸:۵۲ ۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

بگو به غصه بیا، در پناه ما باشد

برا فردا مشق دارم ولی دلم نمیخواد بنویسم. میگم فوقش یه نمره‌ست دیگه. اصلا رو نمره‌ی این درس حساب نمیکنم. اصلا هم ازش خوشم نمیاد. فقط پاس شم بسه. البته میخونم که تا جمعه حل کنم تمرینشو. ولی اینکه الان فشرده بشینم به حل کردنش اصلا حوصله‌شو ندارم تو این وضعیت. استاده امسال از کانادا اومده. من اگه جاش بودم همین فردا با اولین پرواز برمیگشتم کانادا. واقعا به چه امیدی برگشته؟ ( البته اگه دو هفته پیش بود می گفتم تصمیم درستی گرفته)

نمیشه فهمید چی به چیه. همه چی بهم ریخته. هر لحظه یه نفر کف خیابونا داره جون میده. اونا میگن نظامیا تیر زدن، اینا میگن آشوبگرا تیر زدن سمت مردم.  خدا میدونه چه خبره اینجا. ولی کسی که جونشو گذاشته کف دستش اومده تو خیابون میتونه گناهکار باشه؟ دلم میخواد دانشگاه رو تعطیل کنن بریم خونه‌هامون. 

یه بازی چتد روز پیش دانلود کرده بودم. یکم سرگرم بودم باهاش. ولی اونم مرحله‌های آفلاینش تموم شد و دیگه جلوتر نمیره. بشینم به کتاب خوندن به غصه خوردن چیکار کنم...

امروز رفتم کتابخونه دانشگاه و یه کتاب همینجوری از هسه برداشتم. دلم میخواد تو این مدتی که هستم از این کتابخونه بیشتر استفاده کنم. یه سری کتابا انقد گرونه که هیچ وقت نمیتونم بخرم. 

امروز صبح هم میانترم داشتیم. رفتم سر کلاس داشتم مرور میکردم بچه‌ها گفتن امتحان کنسله. نمیدونستی مگه؟ گفتم نه خب! ولی خوشحال شدم. مغزم کار نمیکنه اینروزا. 

خداروشکر بیان هست. وگرنه دق میکردم. 


++ بعداً نوشت : شعر قدیمیه و ربطی هم به حرفام نداره. ولی چون یه مصرعشو تو عنوان نوشتم بقیه‌ش رو هم میذارم 


بگو به غصه بیا، در پناه ما باشد
که کاروان غم اکنون در آه ما باشد

نشست در دل ما هر غمی که ما را دید
عزای هردو جهان در نگاه ما باشد

خراب کرده دل ما خدنگ مژگانت
نبسته‌ایم بصر، این‌ گناه ما باشد

غروب خونین دید ابر، خواست گریه کند
شد اشک ما، چو بدید این‌ پگاه ما باشد

پریده‌ای تو ز خواب، چشم تر در آغوشت
که "سنگ مانع اتمام راه ما باشد "

مباش دل‌نگران! غصه است تعبیرش
بگو به غصه بیا، در پناه ما باشد 

۲۷ آبان ۹۸ ، ۲۱:۴۰ ۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲
لبخند ...

برای سرو بلندی که آشیان من است...

فقط به چند کلمه‌ی محبت‌آمیز نیاز داشتند. چند کلمه همدردی. چند کلمه که "نگرانی شما را درک می‌کنیم". ما سرهایمان را جلو آورده بودیم، و آماده بودیم گرگ‌ها برایمان لالایی بخوانند، تا کمی در خواب رویا ببینیم. نشد. 


این روزها مرا یاد کمونیسم، یاد استالین، یاد نازی‌ها، یاد تمام کتاب‌ها و فیلم‌های وحشت‌آور و خفقان‌بار آن روزها می‌اندازد. جمله‌ها توی سرم می‌چرخند. شاستاکوویچ مدام تکرار می‌کند نمی‌‌توانم عضو حزبی شوم که آدم می‌کشد.  ارزشهای اسلام، ارزشهای حزب، ارزشهای کارگران سرخ، روی گردونه می‌ایستند و گردونه آنقدر تند می‌چرخد که نمی‌توانم از هم تمیزشان بدهم، فوکوس چشم‌هایم را کمی عقب‌تر می‌برم. انگار فقط یک کلمه است. ارزشهای "قدرت". می‌نشینم با ترس انگشت‌هایم را باز می‌کنم. هر انگشت برای یک قدرت. نباید انگشت کم بیاورم. چون فقط همین ده انگشت را دارم. تلویزیون بند اول. اینترنت بند دوم. خطوط تلفن بند سوم. نفت بند چهارم. خودرو بند پنجم. بانک بند ششم. اسلحه بند هفتم. برق بند هشتم. آب بند نهم. خاک؟ باید به این یکی بیشتر فکر کنم. آیا فایده‌ای دارد من ایران را وطن خودم بدانم در حالی که قدرت مرا هم‌وطن خودش نمی‌داند؟ از کجا و کدام جد ما تصمیم گرفت ایران وطنش باشد؟ او هم یک مهاجر بود یا یک ایرانی؟ میدانی، نه اینکه بخواهم انسانیتم را مرزبندی کنم، اما به "خانه" نیاز دارم. نیاز دارم؟ 
هانس را درک می‌کنم. می‌گفت قبل از اینکه به هر المانی در امریکا دست بدهم اصل و نسبش را می‌پرسم. می‌خواهم مطمئن شوم دستش به خون اقوام من نیالوده باشد. می‌گفت اظهار می‌کنم آلمانی را از یاد برده‌ام. آیا من هم یک روز برای اینکه نشان ندهم این عشق یک‌طرفه بوده، تظاهر به بخاطر نداشتن فارسی خواهم کرد؟ اگر وطن مرا از خود براند، من هم غبار وطن را از لباسم خواهم تکاند؟ 

تنها چیزی که می‌تواند این‌روزها مرا آرام کند و اجازه دهد عمیقاً اشک بریزم، کتاب‌های جنگ‌جهانی دوم، جنگ سرد و انقلاب فرانسه است. شاید هم آخر شاهنامه را شروع کنم به خواندن... 

برای سرو بلندی که آشیان من است
ندوز ابر سیاهی که آن نمی بارد
اگرچه خشک بود سرنوشت، مهری بود
که صبح، شاخه نگاهی به آسمان دارد

۲۶ آبان ۹۸ ، ۲۰:۲۹ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
لبخند ...

چالش "متفاوت فکر کنیم"

خیلی کوتاه و مختصر میگم چالش از چه قراره. 

من یه جمله مینویسم، شما اون جمله رو ( همون مقصود ) به شکل دیگه‌ای، ترجیحاً ادبی، بیان کنید توی نظرات. قراره یکم کله‌هامونو به کار بندازیم، از خلاقیتمون بهره ببریم و "متفاوت فکر کنیم"


شمایی که رد میشی نظر نمیذاری D: نظر بذار اینجا رو


چالش رو هم وبلاگ "یک مسلمان" شروع کرده و همه دعوتن، به اینکه توی وب خودشون، پستی با این عنوان بذارن و جمله‌ی مد نظر خودشون رو بنویسن. 


جمله‌ی من اینه : 


بنزین گران شد


:)))) چیه خب 

۲۴ آبان ۹۸ ، ۱۹:۴۰ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لبخند ...

تقویم ما امروز و فردا است و...

به دورترین روزی که میتونم فکر کنم. دوشنبه یا شاید به زور سه شنبه‌ست که باید تمرینامونو تحویل بدیم. خیلی وقته چیزی به اسم آینده، بلندمدت، رویا، آرزو، وجود نداره. 

 دنیا چیز جذاب و جالب توجهی نداره. انگار فقط سرگرمی‌ایه همه چی که حواس ما رو از غمبار بودن لحظه‌ها پرت کنه. 

واقعاً چه چیز خوشحال کننده‌ای میتونه تو دنیا وجود داشته باشه؟ 



تقویم ما امروز و فردا است و بعد از آن

اسمش چه فرقی دارد اصلاً "بهترین" باشد

اوضاع ما با گردش دنیا نمی چرخد

بگذار بنشینیم ...


۲۳ آبان ۹۸ ، ۲۰:۰۶ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لبخند ...

از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن...

کداممان بیشتر مقصر بودیم؟ من که موقع شانه کردن موها جیغ و داد می کردم ( و میکنم ) و اجازه نمی‌دادم مامان موهایم را شانه کند؟ یا مامان که به جای آرام شانه کردن، راه حل را در کوتاه کردن دائمی موهایم می دید؟ نتیجه یک چیز بود. موهای قارچی و مصری در تمام دوران کودکی. دایی‌ام می‌گفت : یه کاسه استیل بردار بذار رو سرش زیرشو قیچی کن. مصری دیگه چه صیغه ایه. به نظر من هم منطقی می آمد. 

بعد انگار عادت کردم. خودم داوطلب می‌شدم برای آرایشگاه رفتن. هربار یک بهانه‌ای پیدا می کردم. موهام میریزه. موهام سنگینه. موهام زیاده. موخوره داره. میخوام تنوع شه. هوا گرمه. درس دارم... . موهای من هیچ وقت زیر ترقوه‌ام را لمس نکرده‌اند. شاید یکی دوبار فقط. مدتی کوتاه‌. 

حالا دوباره خوره افتاده توی جانم که موهایم را کوتاه کنم. مثل برگ پاییز می ریزند. توی خوابگاه هم نمی‌توانم درست و حسابی بهشان برسم. هرشب خواب میبینم یک تار سفید توی موهایم پیدا شده. بیخودی لبخند میزنم توی خواب انگار اتفاق خاصی نیفتاده. اما در درون از وحشت می‌میرم. خواب میبینم یکهو یک دسته موی سفید آن زیر زیرها که من نمیتوانم ببینم بیرون امده. خواب میبینم کچل شده‌ام. صبح می گویم باید حتما موهایم را کوتاه کنم. اما همه‌ی صداها توی گوشم دوباره همهمه می‌کنند. بذار "یه بار" بلند شه. بعد دوباره تمام ماجرا تکرار می شود...


+ دیشب رفتم و موهایم را مرتب کردم. آرایشگر بر خلاف بقیه که وقتی بهشان می گویی مرتب کن موهایت را از بیخ می‌زنند، واقعا فقط مرتب کرد. قیچی که به موهایم خورد، خوره‌ی "برو آرایشگاه کوتاشون کن" هم قیچی قیچی شد و جنازه‌اش افتاد کف سالن. اما به تک تک این تارها قول دادم مراقبشان باشم. کش را شل ببندم، آهن و ویتامین ب فراوان بهشان برسانم، و به محض چرب شدن ببرمشان آب‌تنی. 


فقط مانده تو بیایی، نوازششان کنی؛ از سر به پا برایت می‌دوند...


۲۳ آبان ۹۸ ، ۱۱:۴۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

آشپزی در خوابگاه : قورمه سبزی

خب کدبانوی خوابگاه میخواد براتون دستور قورمه سبزیشو بذاره D: که دیگه هر دفعه زنگ نزنه از مامانش بپرسه


قورمه سبزی ازون غذاهاییه که نمیشه یهویی هوس کنی و بپزی. باید از یه هفته حتی دو هفته قبل به فکرش باشی. بری سبزیشو بخری، پاک کنی، خورد کنی. البته خداروشکر الان تره بار سبزی خوردکنی آورده. همونجا میشه بدم و برام خورد کنن. اما اگه سبزی فریزریه، و اگه تو شیشه‌س، باید از روز قبل شیشه رو بذاریم تو یخچال تا کم کم باز بشه. 


همچنین از روز قبلش باید لوبیاها رو خیس کنیم. بهتره یکی دوبار هم آبش رو عوض کنیم. 


حالا قراره قرمه سبزی بپزیم! باید از ۵ ساعت قبلش شروع به کار کنید.


مرحله‌ی اول :

 یه قابلمه ، روغن ، پیاز ، قاشق و چاقو میخوایم. اول روغنو میریزیم تو قابلمه. بعدش پیازو تو قابلمه خورد میکنیم. نگینی. ولی نه خیلی ریز که زود بسوزه. پیازو در کل سطح کف قابلمه پخش میکنیم و حالا حرارت ملایمو روشن میکنیم. لازم نیست خیلی همش بزنید. روغن کافی داشته باشه نمیسوزه. فقط یکی دوبار هم بزنید کافیه. وقتی پیازا سبک شد و بالا اومد، یعنی پخته شده. اگه پیازا خام باشن تا آخر سفت میمونن و تو خورش پخته نمیشن. پس خیلی مهمه که پیاز کاملاً ترد بشه. یکم اگه لبه های پیازا هم سوخت عب نداره.


تا وقتی پیازا داره میپزه میتونین روغن و چاقو رو به اتاق برگردونین و گوشت، زردچوبه، فلفل سیاه و سبزی رو بیارید. یه بشقاب هم بیارید برا کنار گذاشتن قاشق. حالا که پیازا پخت، یکم زردچوبه میریزیم تا اونم همراه پیازا یکم تفت بخوره. گوشت رو هم همراهش میریزیم و در قابلمه رو میذاریم تا یه ذره تفت بخوره و رنگش تغییر کنه. حالا وقتشه سبزی رو اضافه کنیم. بهتره یخش باز شده باشه از قبل. سبزی رو تفت میدیم تا یکم رنگش تیره‌تر بشه. ( میدونم قبلاً هم تفت دادید، ولی دوباره تفت میدیم). در همون حین فلفل سیاه رو هم اضافه میکنیم.


در این حین میتونیم زردچوبه و فلفل سیاه رو ببریم تو اتاق و لوبیاهایی که خیس کردیم رو بیاریم. بعد از اینکه سبزی یکم خودشو جمع کرد، لوبیا رو اضافه می‌کنیم. به اندازه‌ی لازم هم آب میریزیم. شعله رو از ملایم به متوسط میبریم تا وقتی که آب قل قل کنه. وقتی به این‌ مرحله رسید در قابلمه رو میبندیم و شعله رو پایین میزنیم. 


هر نیم ساعت یه بار خوبه به خورش سر بزنیم تا اگه آبش کم شده یه کوچولو بهش آب اضافه کنیم. خورش باید ۴ ساعت الی ۵ ساعت قل بزنه تا لوبیاها کامل بپزن. یک ساعت یا نیم ساعت قبل از برداشتن خورش، آبلیمو و آبغوره رو به اندازه‌ی مورد نیاز به خورش اضافه می‌کنیم. معمولاً آبغوره رو دوبرابر آبلیمو میریزیم. نمک غذا رو هم میریزیم و طعمش رو مطابق میلمون تنظیم می‌کنیم.


خورشت شما آماده ست :) نوش جان! 

۲۲ آبان ۹۸ ، ۱۳:۳۲ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

منفی ۲۴ دقیقه

طی یه اتفاق عجیب! من از خواب پاشدم و دبدم ۷:۲۵ دقیقه‌ست. بدو بدو رفتم دسشویی و اومدم لباسامو در ایکی ثانیه پوشیدم که برم دانشگاه. قبل اینکه برم، صرفاً جهت افزودن به افتخاراتم، گفتم فلانی ساعتو ببین، ببین تو چند دقیقه آماده شدی. ساعت ۷ و یک دقیقه بود. من در منفی ۲۴ دقیقه آماده شدم :/ چرا چشام انقد چپ شدن!!! 

ولی انقدددد ذوق کردم که خدا میدونه *__* 
۲۱ آبان ۹۸ ، ۰۷:۰۸ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...