۱۸ مطلب با موضوع «لبخند» ثبت شده است

برای سرو بلندی که آشیان من است...

فقط به چند کلمه‌ی محبت‌آمیز نیاز داشتند. چند کلمه همدردی. چند کلمه که "نگرانی شما را درک می‌کنیم". ما سرهایمان را جلو آورده بودیم، و آماده بودیم گرگ‌ها برایمان لالایی بخوانند، تا کمی در خواب رویا ببینیم. نشد. 


این روزها مرا یاد کمونیسم، یاد استالین، یاد نازی‌ها، یاد تمام کتاب‌ها و فیلم‌های وحشت‌آور و خفقان‌بار آن روزها می‌اندازد. جمله‌ها توی سرم می‌چرخند. شاستاکوویچ مدام تکرار می‌کند نمی‌‌توانم عضو حزبی شوم که آدم می‌کشد.  ارزشهای اسلام، ارزشهای حزب، ارزشهای کارگران سرخ، روی گردونه می‌ایستند و گردونه آنقدر تند می‌چرخد که نمی‌توانم از هم تمیزشان بدهم، فوکوس چشم‌هایم را کمی عقب‌تر می‌برم. انگار فقط یک کلمه است. ارزشهای "قدرت". می‌نشینم با ترس انگشت‌هایم را باز می‌کنم. هر انگشت برای یک قدرت. نباید انگشت کم بیاورم. چون فقط همین ده انگشت را دارم. تلویزیون بند اول. اینترنت بند دوم. خطوط تلفن بند سوم. نفت بند چهارم. خودرو بند پنجم. بانک بند ششم. اسلحه بند هفتم. برق بند هشتم. آب بند نهم. خاک؟ باید به این یکی بیشتر فکر کنم. آیا فایده‌ای دارد من ایران را وطن خودم بدانم در حالی که قدرت مرا هم‌وطن خودش نمی‌داند؟ از کجا و کدام جد ما تصمیم گرفت ایران وطنش باشد؟ او هم یک مهاجر بود یا یک ایرانی؟ میدانی، نه اینکه بخواهم انسانیتم را مرزبندی کنم، اما به "خانه" نیاز دارم. نیاز دارم؟ 
هانس را درک می‌کنم. می‌گفت قبل از اینکه به هر المانی در امریکا دست بدهم اصل و نسبش را می‌پرسم. می‌خواهم مطمئن شوم دستش به خون اقوام من نیالوده باشد. می‌گفت اظهار می‌کنم آلمانی را از یاد برده‌ام. آیا من هم یک روز برای اینکه نشان ندهم این عشق یک‌طرفه بوده، تظاهر به بخاطر نداشتن فارسی خواهم کرد؟ اگر وطن مرا از خود براند، من هم غبار وطن را از لباسم خواهم تکاند؟ 

تنها چیزی که می‌تواند این‌روزها مرا آرام کند و اجازه دهد عمیقاً اشک بریزم، کتاب‌های جنگ‌جهانی دوم، جنگ سرد و انقلاب فرانسه است. شاید هم آخر شاهنامه را شروع کنم به خواندن... 

برای سرو بلندی که آشیان من است
ندوز ابر سیاهی که آن نمی بارد
اگرچه خشک بود سرنوشت، مهری بود
که صبح، شاخه نگاهی به آسمان دارد

۲۶ آبان ۹۸ ، ۲۰:۲۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
لبخند ...

چالش "متفاوت فکر کنیم"

خیلی کوتاه و مختصر میگم چالش از چه قراره. 

من یه جمله مینویسم، شما اون جمله رو ( همون مقصود ) به شکل دیگه‌ای، ترجیحاً ادبی، بیان کنید توی نظرات. قراره یکم کله‌هامونو به کار بندازیم، از خلاقیتمون بهره ببریم و "متفاوت فکر کنیم"


شمایی که رد میشی نظر نمیذاری D: نظر بذار اینجا رو


چالش رو هم وبلاگ "یک مسلمان" شروع کرده و همه دعوتن، به اینکه توی وب خودشون، پستی با این عنوان بذارن و جمله‌ی مد نظر خودشون رو بنویسن. 


جمله‌ی من اینه : 


بنزین گران شد


:)))) چیه خب 

۲۴ آبان ۹۸ ، ۱۹:۴۰ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

تقویم ما امروز و فردا است و...

به دورترین روزی که میتونم فکر کنم. دوشنبه یا شاید به زور سه شنبه‌ست که باید تمرینامونو تحویل بدیم. خیلی وقته چیزی به اسم آینده، بلندمدت، رویا، آرزو، وجود نداره. 

 دنیا چیز جذاب و جالب توجهی نداره. انگار فقط سرگرمی‌ایه همه چی که حواس ما رو از غمبار بودن لحظه‌ها پرت کنه. 

واقعاً چه چیز خوشحال کننده‌ای میتونه تو دنیا وجود داشته باشه؟ 



تقویم ما امروز و فردا است و بعد از آن

اسمش چه فرقی دارد اصلاً "بهترین" باشد

اوضاع ما با گردش دنیا نمی چرخد

بگذار بنشینیم ...


۲۳ آبان ۹۸ ، ۲۰:۰۶ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لبخند ...

آینه را برداشته‌اند

آینه را برداشته‌اند. همانکه قبل از دستشویی رفتن توی آن نگاه می‌کردی، نقاشی بالش با این خطوط درهم سیاه را نظاره می‌کردی، توی آینه می‌خندیدی و به خودت اطمینان می‌دادی چقدر با همین لبخند کوچک زیباتری. 

بعد تا دستشویی لبخند می‌زدی، با لبخند &^ $#@! و در راه برگشت برای آینه چشمک می‌زدی که "دمت گرم روزم را ساختی". 

حالا آینه را برداشته‌اند. شاید چون گوشه‌اش شکسته بود. شاید هم چون بالشتشان نقاشی‌ها را به هم میزده. 

اما می‌دانی آینه جان، قصه این است که ما تاب نقص‌هایی به این کوچکی را هم نداریم. آینه‌ها را برمی‌داریم، سرمان را می‌اندازیم پایین و می رویم دستشویی. انگار قرار است بدون آینه‌ها راحت‌تر *&^/ $#.  


+ آینه‌ی طبقه‌مونو برداشته‌ن تو خوابگاه :/ ای بابا !! 

۱۴ آبان ۹۸ ، ۱۹:۱۲ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

به چتر اعتقادی ندارم 🌧

به این باد پاییزی سرد

خبرهای جنجالی زرد

نه من اعتمادی ندارم


به بختی که هی می‌زند رعد

فرو ریختن های ممتد

امید زیادی ندارم


دلم خانه‌ی دردهای فراری

گلویم نگهبان فریاد جاری

فرو می دهم خون، نباید ببارم


چه میدانی از قلب طوفانی من

چه میدانی از چشم بارانی من

سدی پشت هر گریه دارم


گذشت بر من هر فصل پاییز غم بود

هنوز ایستاده‌م بر پای بر خود

در آغوش تو ریشه دارم


نمی ترسم از هجمه‌ی خشم این آسمان

خودت گفته بودی کنارم بمان

به چتر اعتقادی ندارم


من از زخم‌های انارم

هنوز عکس لبخند دارم

دعا کن ترک برندارم


+ وزنش ایراد داشت یکم تغییر دادم


۰۱ آبان ۹۸ ، ۱۱:۴۸ ۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
لبخند ...

تو سفر مرا

تو سفر مرا 

هه تو هی مری منزل

تره بینا گذارا

ا دل هه مشکل


گر در سفرم تویی رفیق سفرم

ور در حضرم تویی انیس حضرم

القصه بهر کجا که باشد گذرم

جز تو نبود هیچ کسی در نظرم

(ابوسعید ابوالخیر)







 + فک کنم از دیشب تا حالا پنجاه بار گوش دادم بهش

   اینم لینکش اگه خواستید معنیشم بخونید



۲۵ مهر ۹۸ ، ۰۹:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

نامه‌ای به گذشته

ای صاحب نامه، این نامه از یکی از آینده ها برای تو فرستاده شده است. آینده‌ای که بدون دانستنش به آن میرسی، اما نمی‌دانم بعد از خواندن این نامه، باز هم این آینده را انتخاب خواهی کرد یا نه.

تو دختر کنجکاوی هستی، و این کنجکاوی تو را به دردسر خواهد انداخت. از این دردسرها نترس، که هرچه از آن بگریزی، تو را پیدا می‌کند. پس به جای دفاع حمله کن؛ و به جای سکوت، حرفت را بزن. آنچیزی که از آن میترسی یک روز دیر یا زود اتفاق می‌افتد، به سکوت عادت نکن که گریه راه خوبی برای رفع غم نیست، و شادی بدون دعوت نمی آید

راز خودت را اگر فاش شد فاش نکن. انکار بورز و نقطه ضعف به هیچ احدی نده. هیچکس در این وادی همراه تو نخواهد بود، تمام این دوست‌ها در آینده خنجری می‌شوند در گلو و قلب و چشمت. آن‌ها که امروز به دیدنشان شتاب می‌ورزی، بعد از دانستن این راز بیش از همه باعث رنجشت می‌شوند و تا آنجا که توان دارند از تو برای حق السکوتشان استفاده می‌کنند. دوستی‌های پایدار به هم می‌خورند و آرزو می‌کنی هرگز آنها را نبینی، که در تیررس ملامت آنان نباشی. مراقب رازها باش، و در نگهداری آنان بیش از پیش احتیاط و کوشش کن

و او، که همبازی خوبی برای کودکیست، همراه خوبی برای بزرگسالی نخواهد بود. اشتیاقت را پنهان کن، که خیلی زود او تمام آن را نابود می‌کند؛ و باز تو می‌مانی و شوق‌هایی که در نگاه دیگران نشان داده‌ای و این هم نقطه ضعف دیگری می شود که مدام بر سرزنش‌ها بیفزاید

به طور کلی مراقب آسیب پذیری‌هایت باش‌. به صمیمی ترین ها اعتماد نکن. و لحظه‌ای مبادا زره خود را برداری که قلب لطیفت را ببیند و به طمع مکیدن خونت برآیند 

در مورد مادرت. او هم از دسته‌ی غیر قابل اعتمادها مستثنی نیست. نگران حرف‌های جا مانده روی دلت نباش، اما حرف‌هایت را به او هم نگو. که حافظه‌ی خوبش تا سالها بعد جملات قصارت را برای طعنه به خودت یادآوری می‌کند. نگران اینهمه حرف نگفته نباش، چون خیلی زود کسی می‌آید از غیرمنتظره ترین جای دنیا؛ شک نکن از خود خدا، که مرهم تمام دردها و شنوای تمام گلایه‌ها و بوی خوش تمام گل‌هاست 

بزرگ باش و خودت را کوچک نپندار. از دیگران جز ملامت و حتی در بدترین روزها فریاد و کتک بر نمی‌آید. اما تو بر مسیر خودت بمان و باورت را حفظ کن، که تنها این باور است که قدمت را استوار می‌کند، به خون ریخته ارزش می‌بخشد و راهت را ماندگار می‌کند

به رویاهایت میرسی، پله به پله. از یاد خدا و شکر بر نعمت‌هایش غفلت نورز؛ تنها اوست که می‌ماند و تنها اوست که یاریگر سخت‌ترین روزهاست. تنها او از آینده خبر دارد، من یکی از آینده‌ها بودم، اما او تمام آینده را می‌داند؛ بیش از این نامه، به هدایت او تکیه کن. که هرکه سوار بر هدایت او شد به رستگاری رسید...

اولئک علی هدی من ربهم و اولئک هم المفلحون 

---
ممنون از مهناز عزیز که منو به این چالش دعوت کرد
من هم صبا و دختر معمولی رو دعوت می‌کنم ( البته سر هردوتون میدونم خیلیییی شلوغه) ولی اگه دوست داشتید به این چالش بپیوندید :) 
۱۸ مهر ۹۸ ، ۰۹:۱۵ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
لبخند ...

دختری پشت همین پنجره‌ها می‌ماند...

یک غمی روی دلم هست، خدا میداند

که چه‌‌ها می‌رود از ذهن و چه‌ها می‌ماند


زخم‌هاییست که در آینه‌ام پیدا نیست

می‌چکد درد، ولی خاطره‌ها می‌ماند


راه‌مان از هم اگر دور و جدا نیست، چرا

هرچه من می‌دوم این فاصله‌ها می‌ماند؟ 


می‌دهی وعده‌ی آسانی بعد از سختی

آخرش می‌روم و این گله‌ها می‌ماند


۰۸ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۳۶ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
لبخند ...

دلِ شکسته ...

دل شکسته مراقب دگر چه می‌خواهد

سر بریده که بالشت پر نمی خواهد


 بدون گریه بخوان حمد و سوره‌ای و برو

به گِل نشسته دلم، چشم تر چه می‌خواهد


رسیده از تو به ما خیر‌های بسیاری

نکن دعا نه از این بیشتر نمی‌خواهد


به عذرخواهی مردانه‌ات نیازی نیست

خرابه‌‌‌ منت دیوار و در نمی‌ خواهد


بخند، پشت نقاب‌های عاشقانه نمان

سپاه آخر خط که سپر نمی خواهد

۰۴ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۳۹ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لبخند ...

جرم من دوست داشتن بود

شاید با تو بودن جرم باشه،

اما رها کردنت جنایته ...


+ حالا یه جمله‌ای میگم سواستفاده و سوتعبیر نشه D: این فقط در مورد خاص خودم با شرایط خودم صادقه. هر کی دیگه بگه این حرفو گردنشو میزنم

 

۰۲ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۳۹ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...