۹ مطلب با موضوع «من شناسی» ثبت شده است

از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن...

کداممان بیشتر مقصر بودیم؟ من که موقع شانه کردن موها جیغ و داد می کردم ( و میکنم ) و اجازه نمی‌دادم مامان موهایم را شانه کند؟ یا مامان که به جای آرام شانه کردن، راه حل را در کوتاه کردن دائمی موهایم می دید؟ نتیجه یک چیز بود. موهای قارچی و مصری در تمام دوران کودکی. دایی‌ام می‌گفت : یه کاسه استیل بردار بذار رو سرش زیرشو قیچی کن. مصری دیگه چه صیغه ایه. به نظر من هم منطقی می آمد. 

بعد انگار عادت کردم. خودم داوطلب می‌شدم برای آرایشگاه رفتن. هربار یک بهانه‌ای پیدا می کردم. موهام میریزه. موهام سنگینه. موهام زیاده. موخوره داره. میخوام تنوع شه. هوا گرمه. درس دارم... . موهای من هیچ وقت زیر ترقوه‌ام را لمس نکرده‌اند. شاید یکی دوبار فقط. مدتی کوتاه‌. 

حالا دوباره خوره افتاده توی جانم که موهایم را کوتاه کنم. مثل برگ پاییز می ریزند. توی خوابگاه هم نمی‌توانم درست و حسابی بهشان برسم. هرشب خواب میبینم یک تار سفید توی موهایم پیدا شده. بیخودی لبخند میزنم توی خواب انگار اتفاق خاصی نیفتاده. اما در درون از وحشت می‌میرم. خواب میبینم یکهو یک دسته موی سفید آن زیر زیرها که من نمیتوانم ببینم بیرون امده. خواب میبینم کچل شده‌ام. صبح می گویم باید حتما موهایم را کوتاه کنم. اما همه‌ی صداها توی گوشم دوباره همهمه می‌کنند. بذار "یه بار" بلند شه. بعد دوباره تمام ماجرا تکرار می شود...


+ دیشب رفتم و موهایم را مرتب کردم. آرایشگر بر خلاف بقیه که وقتی بهشان می گویی مرتب کن موهایت را از بیخ می‌زنند، واقعا فقط مرتب کرد. قیچی که به موهایم خورد، خوره‌ی "برو آرایشگاه کوتاشون کن" هم قیچی قیچی شد و جنازه‌اش افتاد کف سالن. اما به تک تک این تارها قول دادم مراقبشان باشم. کش را شل ببندم، آهن و ویتامین ب فراوان بهشان برسانم، و به محض چرب شدن ببرمشان آب‌تنی. 


فقط مانده تو بیایی، نوازششان کنی؛ از سر به پا برایت می‌دوند...


۲۳ آبان ۹۸ ، ۱۱:۴۴ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

social anxiety

دیروز به یه پادکست گوش می‌دادم و داشت در مورد social anxiety یا افسردگی در روابط اجتماعی صحبت می کرد. و من اونجا بود که فهمیدم من یکی از اونایی ام که این مشکلو دارم و روز به روز هم دارم بدتر میشم. 

مثلاً از نشونه‌هاش همینه که نمیتونن به راحتی با بقیه ارتباط نزدیک برقرار کنن، و باعث انزواشون از محیط میشه. انزوایی که کم کم باعث افسردگی و ناامیدی میشه. 

دیروز هم یکم با دوستم حرف میزدیم. بهش میگفتم بخاطر مشکلاتی که برا من پیش اومده، خیلی بدتر شده وضعم. همه‌ش فک میکنم استادا نگاه دیگه‌ای بهم دارن و مثلاً اونروز فلان استاد صدام کرد و بعد از اینکه چند دقیقه حرف زدیم فقط دلم میخواست فرار کنم از اتاقش، در حالیکه مستقیماً حرف توهین آمیز یا ناراحت کننده‌ای بهم نزد. 

خب حالا که در موردش میدونم، بهتر میتونم خودمو بفهمم. یه اصطلاحی هم به کار برد خیلی جالب بود، میگفت درصد خیلی زیادی از این آدما shy loud هستن. یعنی مثلاً اگه قراره ارائه بدن ، سخنرانی کنن، اصلاً استرس ندارن و خیلی محکم و بااعتماد به نفسن. ولی وقتی بعد از سخنرانی قرار باشه با دونفر حرف بزنن نمیتونن و از اون موقعیتا واهمه دارن. ( یه تد تاک هم هست که فک میکنم اون اولین بار این اصطلاحو به کار میبره. ) 


من کل دیروز رو داشتم بهش فک میکردم و تلاشمو میکردم تا خودمو دست کم نگیرم، از حرف زدن با آدما و قضاوت شدن نترسم، و با اینکه وقتی خودتو به بقیه معرفی میکنی بدون شک در معرض آسیب پذیری ( vulnerability ) قرار میگیری، سعی کردم بهش فک کنم و اینقدر ازش ترس نداشته باشم. دلیل ترسمو میدونم؛ حتی توی نامه‌ای به گذشته، حالا که دوباره میخونمش این ترس از آسیب پذیری از هرچیزی برام مشهودتره؛ ولی باید بتونم به یه تعادلی برسم. 


چند روز پیش خیلی اتفاقی یه وبلاگو دنبال کردم، دیشب که آخرین پستش رو میخوندم نوشته بود برگشتم خوابگاه. ازش پرسیدم کدوم دانشگاهی؟ و فهمیدم که تو ساختمون روبروییمونه همینجا D: 

امروز همو دیدیم و اگه داری اینجا رو میخونی من خیلی خیلی خوشحالم که دیدمت و احساس میکنم این یه نشونه بود از طرف خدا برام که به این نوع افسردگی مقابله کنم و یه قدم به جلو بردارم. 


پادکست :

 HBR ideacast : The Anxious Achiever with Morra Aarons-Mele 

۲۹ مهر ۹۸ ، ۰۷:۱۷ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

بیو

زمانی که یک بانوی دربار بودم؛ مقامم جلوتر از انسانیتم دیده می‌شد

و امروز که خدمتکار هستم؛ باز هم عنوانم جلوتر از انسان بودنم دیده می شود

اما شما همیشه مرا همانطور که بودم دیدید

 

_ یانگوم به افسر مین

 

با اینکه سااااالها از زمان برده‌داری، زندگی طبقاتی و قوانین طبقاتی میگذره؛ باز هم همین احساسو دارم. چقدر آدم‌ها رو جدا از عنوانشون می‌بینیم؟ 

 

جایی می‌خوندم که در مورد اعتبار و برند گفته بود نهایت اعتبار اونجاییه که اسم شما معرف شماست، نه هیچ چیز دیگه‌ای. از اون زمان همه‌جا بیوی معرفی خودمو پاک کردم و فقط اسممو باقی گذاشتم. نه برای اینکه فک کنم به اون درجه از اعتبار رسیدم، یا اینکه توقع داشته باشم از اسمم برند بسازم. ولی اونجا بود که حس کردم اگه می‌خوام دیگران منو جدا از عنوانم ببینن؛ اول خودم باید خودمو جدا از عنوانم ببینم. من کجا هستم و میخوام کجا باشم؟ 

۳۰ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۵۰ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

در باب بزرگسالی

یکی دیگر از خصیصه‌های بزرگسالی من که کم کم دارم به آن دچار می‌شوم؛ علاقه به تکرار است. من هرگز کتابی را دوبار نخواندم، فیلمی را دوبار ندیدم، و همه چیز خیلی زود در نظرم رنگ می‌باخت. اما هرچه بزرگتر می‌شوم؛ انگار به دنبال نقطه‌ی امنی باشم، یا شیرجه در عمق، بیشتر به تکرار علاقه مند شده‌ام. شاید هم جلوه‌ای از ترس باشد، ترس از دیدن و خواندن و شنیدن و تجربه کردن آنچه ممکن است آزارمان بدهد. 

هربار جلوه‌ای تازه می‌بینم. دلم میخواهد همه چیز را به خاطر بسپارم. شاید دارم برای نسلی که تربیتش به ما گماشته می شود، پند و اندرز آماده می‌کنم.

از آهستگی لذت می‌برم. از چشیدن به جای بلعیدن. این‌ها نشانه‌های بزرگسالی است برای من.  

۱۲ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۳ ۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
لبخند ...

ترس

و می‌رسیم به ترس. ترس از تغییر کردن. ممکن است آنچه امروز برایش می‌جنگم فردا کنار بگذارم؟ این جنگ تا کجا ادامه دارد؟ 


خدایا مرا در راهم ثابت قدم بگردان. تنها تو از نیتم آگاهی و تنها به تو پناه می‌برم. از تو می‌خواهم جانم را از من بگیری، پیش از آنکه بخواهم تردید کنم؛ و سختی‌های دنیا را به من بچشانی، پیش از آنکه خوشی‌ها اراده‌ام را سست کنند. 


مرگ شیرین است، اگر با زنده ماندن بخواهی آدمی شوی که نمیشناختی‌...

۰۱ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۴۶ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

غرور و خودخواهی

به نظر شما فرق غرور و خودخواهی چیه؟ 


شما بگین منم نظر خودمو اضافه میکنم بعداً :) 


ادامه مطلب...
۰۹ تیر ۹۸ ، ۱۹:۲۱ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

تحلیل گم شدن پول

تازگیا خیلی بیشتر حس میکنم که رفتارای ما بر اساس اعتقاداتمون هستن و ممکنه به یک اتفاق خارجی ، افراد مختلف به انواع مختلفی واکنش نشون بدن و اون واقعه رو تحلیل کنن.

خب مسئله امروز چی بود؟
پولم گم شده بود! اومدم کیفمو گشتم دیدم ای بابا نیس که نیس! رو میز و رو تخت هیچ جا نبود.

ادامه مطلب...
۰۳ تیر ۹۸ ، ۱۵:۲۷ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
لبخند ...

نگرش خرچنگ‌ها در سطل


اگه یه خرچنگ رو توی یه سطل بذارید بالاخره راه خودشو به بیرون پیدا میکنه و فرار میکنه، اما اگه چندتا خرچنگ رو توی سطل بذارید، هرگز هیچ خرچنگی قادر به فرار نیست! 


چرا؟ چون هرکدوم که سعی در بالا رفتن کنه بقیه‌ی خرچنگ‌ها اونو میکشن پایین و حتی بعضی وقتا چنگ‌هاشو میشکنن! 


نگرش خرچنگ‌ها در سطل هم به همین نگرش اشاره داره. اینکه وقتی کسی موفقیتی کسب میکنه سعی می‌کنیم اون موفقیت رو کم اهمیت جلوه بدیم، یا حتی از موفق شدنش جلوگیری کنیم! 


این مطلبو همین امروز می‌خوندم و فک کردم که شاید خود من هم تا حدی مبتلا به این بیماری ذهنی هستم. هرچند که خیلی سعی می‌کنم کاملاً خلاف این رو نشون بدم بلکه تغییر رفتار منجر به تغییر نگرشم هم بشه. 


مثلاً اگه دوستم نمرش کمتر از من بشه خوشحال میشم ( حتی ۲۵ صدم) چون در طول ترم من دائماً در حال درس خوندنم و اون همش بیرون در حال خوش‌گذرانیه. البته اون بهتر از من جزوه می‌نویسه، و شاید حتی زرنگ‌تر از من‌ هم باشه! ( از قبول کردن این جمله‌ی آخر واهمه دارم) و اینکه در آخرین تحلیل‌هام از خودم به این نتیجه رسیدم که من در طول ترم خیلی درگیر درسم ولی واقعا شبای امتحان نصف بقیه هم درس نمیخونم :/


خیلی دوست‌دارم موفق بشه، هیچ وقت هیچ کمکی رو هم ازش دریغ نکردم و این تفکرم واقعا توی رفتارم تاثیری نداشته ( تا جایی که یادمه) ولی برا خودم اذیت کننده‌س و دوست دارم همینجا بهش پایان بدم. البته همیشه دوست‌داشتم بهش پایان بدم اما چگونه؟ نمیدونم!


 شما راهکاری به ذهنتون می‌رسه؟

۰۴ مهر ۹۷ ، ۰۸:۵۵ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

تور عذرخواهی

تور عذرخواهی نام روایتی از " جانی اوپینگ" در مجله‌ی داستان همشهری است. 


《تور عذرخواهی با یک فهرست شروع می‌شود. اولین چرک‌نویس زیاد صادقانه نیست. احتمالاً فهرست کوتاهی از آب در می‌آید. پیش خودت فکر می‌کنی اونقدرام کارای بدی تو زندگیم نکرده‌م.》

《 گاهی اوقات از اشتباهت عذاب وجدان نمی‌گیری. گاهی ازش عبور می‌کنی، یا اینکه در می‌روی و آنقدر درگیر خودتی که برای عذرخواهی وقت نمی‌گذاری، برای همین سعی می‌کنی با شوخی و خنده ازش بگذری. نه‌بابا، به کسی برنخورد. فرصت یک عذرخواهی معمولی را از دست می‌دهی》

《عذرخواهی به معنای روبرو شدن با ناامنی‌هایم بود. در ریشه‌ی هرچیزی که ازش عذرخواهی می‌کردم یک نقص شخصیتی، یک کمبود وجود داشت.》

《 بعد از اینکه مری به عذر خواهی‌ام از گناهانم در ماردی گرا گوش داد، نصیحتی بهم کرد: خودت هم خودت رو ببخش.

لحنش جوری بود که نشان می‌داد چقدر با احساسات خالص انسانی راحت است :

خیلی مهمه که آدم خودشو ببخشه. 》



و من به خودم فکر می‌کنم. برای تور عذرخواهی باید به کجا سفر کنم؟ هرچه به آدم‌های نزدیکتر می‌رسم، خودم را بدهکار عذرخواهی‌های بیشتری می‌یابم. شاید چون زمان بیشتری با آنها سپری کرده‌ام؟ نگو که چگالی عذرخواهی در زمان ثابت است. باید با خودم صادق‌تر از این باشم. من به آنها بد کرده‌ام، و این ربطی به این ندارد که انها با من چه‌ کرده‌اند. 

وقتی به ان‌ها بدی می‌کردم احتمالاً فکر می‌کردم بعداً از ان‌ها عذرخواهی خواهم کرد. بعد از اینکه به مقصودم برسم. اما بعداً عذرخواهی نکردم. نباید چهره‌ی خودم را خراب می‌کردم. نباید اعتمادشان را از بین می‌بردم. 

می‌روم یک تور عذرخواهی بروم. شبیه وقت‌هایی که می‌رویم طبیعت‌گردی و صدای آهنگ ماشین را بالا می‌بریم. وجدانمان آسوده می‌شود. 

چه کسی بود که گفته بود گردشگری از خانه شروع می‌شود؟

کاش جراتش را داشتم.

اما انگار این عذرخواهی‌ها باید به قیامت موکول شود. 


تمام ترس من از روز آخرت این است

که روی مردم دنیا دوباره باید دید


+ نمیدونم شعرش از کیه، حتی نمیدونم درست نوشتم یا نه.

۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لبخند ...