۳۶ مطلب با موضوع «پراکنده» ثبت شده است

بگو به غصه بیا، در پناه ما باشد

برا فردا مشق دارم ولی دلم نمیخواد بنویسم. میگم فوقش یه نمره‌ست دیگه. اصلا رو نمره‌ی این درس حساب نمیکنم. اصلا هم ازش خوشم نمیاد. فقط پاس شم بسه. البته میخونم که تا جمعه حل کنم تمرینشو. ولی اینکه الان فشرده بشینم به حل کردنش اصلا حوصله‌شو ندارم تو این وضعیت. استاده امسال از کانادا اومده. من اگه جاش بودم همین فردا با اولین پرواز برمیگشتم کانادا. واقعا به چه امیدی برگشته؟ ( البته اگه دو هفته پیش بود می گفتم تصمیم درستی گرفته)

نمیشه فهمید چی به چیه. همه چی بهم ریخته. هر لحظه یه نفر کف خیابونا داره جون میده. اونا میگن نظامیا تیر زدن، اینا میگن آشوبگرا تیر زدن سمت مردم.  خدا میدونه چه خبره اینجا. ولی کسی که جونشو گذاشته کف دستش اومده تو خیابون میتونه گناهکار باشه؟ دلم میخواد دانشگاه رو تعطیل کنن بریم خونه‌هامون. 

یه بازی چتد روز پیش دانلود کرده بودم. یکم سرگرم بودم باهاش. ولی اونم مرحله‌های آفلاینش تموم شد و دیگه جلوتر نمیره. بشینم به کتاب خوندن به غصه خوردن چیکار کنم...

امروز رفتم کتابخونه دانشگاه و یه کتاب همینجوری از هسه برداشتم. دلم میخواد تو این مدتی که هستم از این کتابخونه بیشتر استفاده کنم. یه سری کتابا انقد گرونه که هیچ وقت نمیتونم بخرم. 

امروز صبح هم میانترم داشتیم. رفتم سر کلاس داشتم مرور میکردم بچه‌ها گفتن امتحان کنسله. نمیدونستی مگه؟ گفتم نه خب! ولی خوشحال شدم. مغزم کار نمیکنه اینروزا. 

خداروشکر بیان هست. وگرنه دق میکردم. 


++ بعداً نوشت : شعر قدیمیه و ربطی هم به حرفام نداره. ولی چون یه مصرعشو تو عنوان نوشتم بقیه‌ش رو هم میذارم 


بگو به غصه بیا، در پناه ما باشد
که کاروان غم اکنون در آه ما باشد

نشست در دل ما هر غمی که ما را دید
عزای هردو جهان در نگاه ما باشد

خراب کرده دل ما خدنگ مژگانت
نبسته‌ایم بصر، این‌ گناه ما باشد

غروب خونین دید ابر، خواست گریه کند
شد اشک ما، چو بدید این‌ پگاه ما باشد

پریده‌ای تو ز خواب، چشم تر در آغوشت
که "سنگ مانع اتمام راه ما باشد "

مباش دل‌نگران! غصه است تعبیرش
بگو به غصه بیا، در پناه ما باشد 

۲۷ آبان ۹۸ ، ۲۱:۴۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲
لبخند ...

منفی ۲۴ دقیقه

طی یه اتفاق عجیب! من از خواب پاشدم و دبدم ۷:۲۵ دقیقه‌ست. بدو بدو رفتم دسشویی و اومدم لباسامو در ایکی ثانیه پوشیدم که برم دانشگاه. قبل اینکه برم، صرفاً جهت افزودن به افتخاراتم، گفتم فلانی ساعتو ببین، ببین تو چند دقیقه آماده شدی. ساعت ۷ و یک دقیقه بود. من در منفی ۲۴ دقیقه آماده شدم :/ چرا چشام انقد چپ شدن!!! 

ولی انقدددد ذوق کردم که خدا میدونه *__* 
۲۱ آبان ۹۸ ، ۰۷:۰۸ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

یکم درددل

دوباره وقت امتحانا رسیده و من گریه دارم :((((( چقد زود گذشت! ولی اینکه درس میخونم و آخر شب به ساعت مطالعه‌م نگاه میکنم بهم حس خوبی میده. 

اونچیزی که قرار بود برسه رسید :) در واقع دوشنبه رسید. تبلت قلم دار که دیگه میتونم باهاش نقاشی نقاشی بکشم *__* ولی خب برای اینکه کتاب بخونم باهاش خریدمش بیشتر. چون همه‌ی کتابامون پی دی افن، و با لپتاپ خوندن سخت بود. قراره حالا وام دانشگاه رو بگیرم که به مامانم اینا در چند قسط پول تبلتو برگردونم D: ممکنه منو از یتیم خونه‌ای چیزی گرفته‌ باشن؟ :))))) 

فقط روزشماری میکنم این ترم تموم شه و بلافاصله از ترم بعد برم سرکار. تو این مدت تنها کسی که گول استادا رو خورده بوده و به حرفشون گوش کرده که میگفتن سرکار نرین درس بخونین، فقط من بودم انگار! بقیه رو تازه دارم کشف میکنم که همه سرکار میرفته‌ن. از منم بهتره نمره‌هاشون. پول انگیزه بزرگیه!! بله!! 

میخواستم قورمه سبزی درست کنم دیروز. از شب قبلش هم لوبیاها رو تو آب گذاشته بودم. بعد حالا نشد که درست کنم. زمان بندیم بهم نخورد. چون سبزیا رو تو شیشه فریز کرده بودم، نمیتونستم یهو شیشه رو بیارم بیرون، می‌شکست. بعد نعنا گفت پس کوکوسبزی بپز. رفت تخم مرغ بخره، از شانسش مغازه تموم کرده بود تخم مرغ‌. گفت پس تو از ناهید بگیر، من دارم میرم بیرون میخرم تخم مرغ. منم داشتم درس میخوندم، چندانم گشنه‌م نبود، گفتم امشب حسشو ندارم. فردا شب همین قورمه سبزیو میپزم. دیگه یکم فیس کرد به نظرم. امروز گفتم به محض اینکه برسم خونه درست میکنم. اومدم دیدم اون قابلمه‌ای که میخوام باهاش بپزم نیست. رفتم دیدم تو آشپزخونه‌ست. ولی برش نداشتم. میخوام وقتی نعنا اومد بهش بگم من قابلمه رو پیدا نکردم، که دیگه قابلمه رو اینجوری رها نکنه تو آشپزخونه. کلی از وسایلامون همینجوری هی گم شده. خلاصه که امشب هم از قورمه سبزی خبری نیست! بدجنس شده‌م؟ به بچه قول داده بودم. ولی خب از اینکه فیس و باد کنه خوشم نمیاد. منت که نداره سرم. 

صبحا دیگه پانمیشم. همه‌ش خواب میمونم. یه روز هم پاشدم رفتم، از سرما یخ زدم. پنج دقه بیشتر نموندم بیرون. و دوباره اومدم خوابیدم! حالا پیشونی بند خریدم که دیگه یخ نزنم. البته ساعت خوابمم یک ساعت عقب‌تر رفته. امیدوارم دوباره بتونم بیدار شم صبح زود :( 

باز ما یه ارائه‌ای داشتیم. کلی وقت گذاشتم براش. استاده اومد گفت وقت نمیشه ارائه بدین. نمره‌تونو میدم :/// ایندفعه واقعا نفوس بد هم نزده بودم قبلش! انقد بدم میاد از همین ارائه دادن که خدا میدونه. تا ترم ۴ دوسش داشتم، ولی از ترم ۴ فهمیدم که جلبک سبزی بیش نیست. چرا؟ چون اولاً کلییییی وقت ادمو میگیره. این مقاله رو بخون، اون مقاله رو بخون. بعد بشین چند روز اسلاید درست کن. بعد بشین آماده کن خودتو برا ارائه دادن. آخرش چی؟ یه نمره به زور بهش اختصاص بدن آیا یا نه. تازه اون نمره رو هم به هرکی که بره ارائه بده میدن. فرقی نداره براشون طرف اونجا چرت ببافه، یا اصلا وقت گذاشته باشه یا نه. همین دوست خودم، شب قبلش نشست ارائه‌شو درست کرد. یعنی روی هم رفته ده ساعت هم وقت نذاشت براش. منه **** هم یه ماااه! واقعا یه ماه کامل همه‌ش درگیر این بودم که مقاله بخونم، همه‌ی نکاتو بگم. آخرش چی شد؟ اون یه نمره گرفت منم یه نمره. حتی اگه اون یه نمره رو هم نمیگرفت، بازم فرقی نداشت. تفاوتش فقط یه نمره از بیست نمره بود! همون امتحان از همه بهتره. یه نصفه روز میخونی میری نمره‌تو میگیری. 





۱۸ آبان ۹۸ ، ۱۷:۵۱ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

فقنده...

امروز قفلی زدم رو این آهنگ 

شاید عجیب باشه ولی یکی از سبکای مورد علاقه‌ی من آر.ن.بیه 

واقعاً عجیبه ها 🤔


اوجشو خیلی دوس دارم :(((



+ میخواستم آهنگو بذارم ولی میگه توش ä داره نمیشه :/ تو کانال میفرستم آهنگو 


۱۱ آبان ۹۸ ، ۲۳:۴۴ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

پیشونی

بی‌بیم همیشه  میگفت آدم جاشو عوض کنه، پیشونیشو که نمیتونه عوض کنه

حکایت منه!

از وقتی یادم میاد، هر وقت به انتظار چیزی بودم، اون اتفاق نیفتاده. در حدی که الان هر وقت منتظر اتفاقی هستم، در واقع فقط منتظر اون وقتی ‌ام که یه نفر بیاد و بهم بگه کنسل شد و فقط از انتظار  راحت شم. چون مطمئنم اون اتفاق نمیفته. 

دیروز رفتیم یه چیزی سفارش دادیم، گفت فردا صبح میرسه. دیشب بابا میگه خوشحالی الان که خریدیش؟ گفتم نه. هنوز به دستم نرسیده. به میم هم گفتم من چون خیلی منتظر رسیدنشم میدونم این نمیرسه. 

امروز صبح نرسید. گفتن عصر بیا عصر هم نرسید. حالا گفته فردا تعطیله، دیگه رفت تا شنبه. شنبه هم من دیگه اینجا نیستم، برمیگردم تهران. 

انشالله که تهران به دستم برسه..!

۰۹ آبان ۹۸ ، ۱۸:۲۱ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

صبح روز دوازدهم

امروز صبح پاشدم که برم پیاده روی. ولی زیاد آشنا نبودم که کجا برم. دیگه با ماشین رفتیم با مامان بچه ها رو رسوندیم مدرسه. ازونور اومدیم نونوایی رو نشونم داد مامان، نون خریدیم. من اومدم خونه، باز مامان رفت بابا رو رسوند سرکار. از فردا دیگه خودم میتونم برم نون بخرم و مسیر پیاده روی هم خوبه. 


۰۴ آبان ۹۸ ، ۰۹:۱۱ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

راحله

دیروز صبح ساعت ۵ پاشدم، تا وسایلامو جمع کردم شد ۶ و نیم. دیگه اومدم اتوبوس سوار شدم، بعد هم مترو، هفت و نیم رسیدم راه آهن. این اولین باری بود که با قطار میومدم خونه. توی قطار که خیلی خوب بود، واقعاً استرسش نسبت به اتوبوس خیلی کمتره. میتونی هرکاری میخوای هم بکنی. ولی خب چون ایستگاه نیم ساعتی با شهر فاصله داره، باز اونجاش استرس داره دیگه. هرچند دارن اون مسیرو یک طرفه میکنن جاده‌ش رو، و یه ایستگاه هم دارن داخل شهر میسازن. امیدوارم خیلی زود افتتاح بشن. جاده‌ش هم خیلی کور بود، مثلاً پیچ داشت ولی تابلو نداشت که اینجا پیچه و جاده هم خط نداشت یه جاهایی، بعد تازه به پیچ که میرسیدی میدیدی ااا باید بپیچی! همه‌ش باید با نور بالا می‌رفتی. اون ساعت گرگ و میش  من رسیدم،  میدونین دیگه بدترین ساعته برای رانندگی. ولی خداروشکر زنده ایم D: 


برا برگشت بلیط نگرفتم ( البته تو چاه مامانم رفتم )، و برگشتو باید با اتوبوس برم! تااازه اگه بلیط پیدا شه :/ البته برگشتو در هرصورت مجبورم با اتوبوس برم. چون قطار ساعت ۹ میرسه تهران، و من نمیتونم ساعت ۹ دیگه برگردم خوابگاه تنهایی :(((  


تو راه اتوبوس یه خانومی کنارم بود و دیگه باهم حرف زدیم تا اینجا. البته اعتراف می‌کنم اون خوش صحبت بود وگرنه من از این تواناییا ندارم. 


ولی از این ببعد اگه بخوام بازم با قطار بیام، یادم باشه اولاً خوراکی به اندازه کافی با خودم بیارم، مخصوصاً ناهار. چون منکه از قطار چیزی نمیخرم، و وقتی چیزی ندارم به بغل دستیم تعارف کنم معذب میشم. 

و دوم اینکه حتماً یه بازی رومیزی با خودم بیارم که حوصله‌م سر نره با بغل دستیم بتونیم بازی کنیم D: 


بچه‌ها از بازی خوششون اومد، خودمم یه دور بازی کردم. 


میخواستم امروز صبح پاشم برم پیاده روی، ولی دیشب مهمون داشتیم و صبح همه‌ی اهل خونه ساعت ۵ و نیم بیدارشدن ( فامیلای مامان ماشالله همه سحرخیزن!) و همگی هم با صدای بلند شروع میکنن به صحبت کردن D: هیچی دیگه گرفتم خوابیدم تا ۹. البته پایه‌ی پیاده روی هم نداشتم. فردا ببینم مامان میاد بریم همین پارک نزدیک. 


این اولین باره که من میام این خونه، و خب دیگه خوشحال و ذوق دار و اینا بودم D: اومدم وسایلامو یکم مرتب کردم. کشوهامو چیدم. 


۰۳ آبان ۹۸ ، ۱۲:۲۶ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

30 روز 30 ساعت کتابخوانی

خب آبان شروع شده و میخوام برا خودم یه چالش بذارم! اونم اینه که هرررر روز روزی یک ساعت کتاب بخونم. فقط به مدت یک ماه. ( واقعاً بعضی اینفلوئنسرها خیلی اینفلوئنسرن D: انقدی که مت دولا رو من اثر گذاشته و بهم انگیزه میده، تا حالا هیشکی نداده بود)

چالش قبلی که زود پاشدن بود هم بدین صورت نتیجه داد :

7 روز 6 پاشدم

1 روز 7 پاشدم

2 روزش رو هم خوابیدم


اما قطعاً پیاده روی صبحگاهی و این زود بیدار شدن رو ادامه میدم، یه چیزی که خیلی من تعجب کردم این بود که من معمولاً از 8 صبح تا 4 عصر کلاس دارم و وقتی میرسیدم خونه همیشه فقط میگرفتم میخوابیدم از بس خسته میشدم، ولی روزایی که صبح زودتر پامیشدم و پیاده روی میرفتم، در کمال تعجب خیلی کمتر خسته میشدم و انرژیم برای مدت طولانی تری حفظ می شد. فک میکنم به اکسیژن رسانی بهتر به بافت ها مربوط بشه. و یه جورایی به این که صبح پاشم بزنم بیرون از خونه معتاد شدم، اون دو روزی که نرفتم همش احساس خفگی میکردم تو خونه. احساس می کردم افسرده و بی حوصله ام. 

فردا صبح زود دارم میرم شهرمون، و خب طبیعتا باید 6 بیدار شم ( حتی زودتر!)، و امییییدوارم بتونم تو خونه مون هم این عادتو حفظ کنم و صبحا یه جایی برا پیاده روی گیر بیارم. 


دیدین مهر هیچ کتابی رو نتونستم تموم کنم؟ دارم کتاب every thing that remains رو میخونم. انقد انگلیسیش سخته و از یه کلمات سختی استفاده کرده که همش مجبورم دیکشنری رو چک کنم و خیلی آهسته پیش میره. بنابراین تصمیم گرفتم کنارش یه کتاب فارسی هم بخونم. آبان باید حداقل 4 5 تا کتاب بخونم که جبران مافات شه. ( مافات درسته؟) 


امروز رفتم کتاب زنان پیشرو رو خریدم که یکی از دوستان بهم پیشنهاد داده بود. در مورد زنان ایرانیه، و تصویرسازی خیلی قشنگی هم داره. امیدوارم مردان پیشرو هم چاپ شه !! برا خواهر برادرم خریدم البته، ولی خودمم ناخنک میزنم قبلش به کتابایی که برا بقیه میخرم D: یه بازی رومیزی هم خریدم اسمش گبه بازیه.  چقد همه چی گرون شده! جیبم خالی شد D: 

۰۱ آبان ۹۸ ، ۲۱:۰۲ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

صبح روز چندم ؟

امروز بعد از پیاده روی حموم هم رفتم. البته راستشو بخواید خیلی مردد بودم که برم یا نه ( در واقع اینو به روتینم اضافه کنم یا نه )، ولی وقتی داشتم برمیگشتم از پیاده روی دیدم صدای دوش آب میاد از زیرزمین ( حموم )، منم گفتم فلانی بدو که این یه نشونه ست، ولش نکن. 

حس خوبی داره قطعا، ولی حالا با موهای خیسم چیکار کنم D: سشوار دلم نمیخواد بزنم به موهام و البته این وقت صبحی که همه خوابن نمیشه روشنش کنم. فک کنم همینجوری با همین روسری زیر مقنعه برم دانشگاه. 

دیروز قطعی شد که باید هشت ترمه بشم. اما اونقدرا که فک میکردم الان حس بدی ندارم. تو ارشد جبرانش میکنم و زودتر دفاع میکنم. بماند که بچه‌های ما همینجوریش یکی دو سال دیر دفاع میکنن، و مطمئنم عقب نمیمونم. 

 یه حس موشولو هم ته قلبم میگه شاید برات بهتره که این یه سالو بمونی. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. به قول صائب : 

مهمان کشت خویشم، اگر نیک اگر بدست

حاشا که هیچ شکوه بود از قضا مرا


+ فک میکنم صبح روز نهم بود

۳۰ مهر ۹۸ ، ۰۷:۰۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

صبح روز سوم

امروز دیگه کلاغ و گربه و پاکت توی سطل آشغال رفته بودن. به جاش یه دختر دیگه قبل از من اونجا بود. خب خوبه :) خدا منو تنها نمیذاره

خوبیش اینه که وقتی راه میرم آهنگ یو سی رو هم گوش میدم ، دیگه جو عرفانی میشه 


you say I am loved

when I can't feel a thing

You say I'm strong

when I think I am weak


when I don't belong

you say I am yours


دیروز باز با آقای حقوق کلاس داشتیم. ولی انقد حرف منشوری زد که دیگه نمیشه حرفاشو بنویسم D: خیلی باحاله. بادیگارد هم داره :))))) قاضیه البته.

به نعنا میگم وقتی تو کلاس این نشستیم احساس میکنم رو اون پشت بوم خونه روبرویی یه تک تیرانداز پشت کولر کمین کرده


دیروز فرنی درست کردم که صبحانه ها بخورم. با آرد گندم البته. به جای شکر هم توش شیره ی انگور ریختم، یکم قهوه ای شده. ولی خوبه خوشمزه شده D: 

امروز هم مامان نعنا قراره بیاد و چون یکم وسواسیه دور و بر تختو باید حسابی مرتب کنم. دفعه پیش که اومده بود کمپوستمو منهدم کرد! ایندفعه حالا کمپوستمو مرتب گذاشتم بالکنو هم شسته م که به اون بنده خدا کاری نگیره. خب امروز ساعت 8 کلاس ندارم، کلی کار دارم ولی از طرفی کلی هم وقت که کارامو انجام بدم. وقتی زود پاشی اینجوریه دیگه :)))) 


دیروز البته یه ویدیو از مت دولا باز میدیدم. کتاب why we sleep رو معرفی کرد. بعد میگفت که وقتی میای یوتیوب، یا چه بدونم کتاب خودیاری میخونی همه میگن زودپاشدن زندگیتونو عوض میکنه و این حرفا ( البته منظورش از زود ساعت 6 نبود D: بلکه ساعت 4.5 5) ، ولی میگفت من خودم تو اون سی روزی که ساعت 5 پاشدم خب یه چیزایی رم از دست دادم که فهمیدم این اون چیزی نیست که من بخوام به عادتام اضافه کنم. مثلا اینکه شبا نمیتونستم وقتی دوستام بیرون میرن بهشون بپیوندم چون مثل چی خوابم میومد. و اینکه می گفت تو این کتابه گفته از نظر تکاملی دو دسته آدم شبکار و روزکار داریم. هردوی اینا برای جامعه لازم بوده ن تو سیر تکامل انسان. بعضیا شبا productivity بهتری دارن بعضیا روزا. ( ولی خب راستشو بخواین من به چیزی به اسم night owl اصلا اعتقاد ندارم، خیلی وقتا شده که اون ساعت پایانی شب برام الهام بخش بوده، ایده های جدید به ذهنم رسیده ن، مخصوصاً برای شعر نوشتن شبا خیلی بهتره برام چون لازمه ش یکم اینه که از فضای نرمال خارج شی و ذهنت خارج از متن فکر کنه. با اینحال فک نمیکنم این ربطی به ذات ساعت 1 نصف شب داشته باشه، بلکه به ساعت بدن خود من ربط داره، تنها چیزی که کارو مشکل میکنه دیگرانن. یعنی من اگه میخوام ساعت 11 شب به اون حس به قول عرفا تجلیه برسم، باید خب از ساعت 9 تخلیه شم. یعنی چراغا خاموش باشن، سکوت و این حرفا. منتها خب این امکان پذیر نیست حداقل الان. )


یه کتاب دیگه هم بعداً یادم باشه معرفی کنم : stillness . 


وای خدا چرا حرفام تموم نمیشن!


نیچر بیوتک یه پادکست داره، دیروز گوش میدادم. پردیس ثابتی رو دعوت کرده بودن. برام خیلی جالب بود. باباش ساواکی بوده و اون نزدیکای انقلاب که میفهمن دیگه قطعا حکومت منقلب میشه میرن آمریکا. با کل فک و فامیلشون. البته به عنوان پناهنده. بعد مجریه بهش گفت خب سختتون نبود مثلا اینهمه از خانوادتون اومدن یهو، فضای جدید، زبون متفاوت، باید کار پیدا کنن و زندگی رو بچرخونن. گفت اونقدرام محیط ناآشنا نبود چون اکثر اونا توی همون آمریکا و دانشگاهای خیلی خوب درس خونده بودن، چون شاه به آینده ی کشور و آینده ی نسل جدید خیلی اهمیت می داد، بچه های خیلی زیادی رو برای تحصیل خارح از کشور بورسیه ویژه می کرد که بعد هم برمیگشتن ایران و اونجا مشغول می شدن.

من حالا ازونایی نیستم بگم شاه خوب بود و ای کاش برگردیم به اون زمان. ولی واقعاً در بعضی موارد که مقایسه میکنم تفاوت از زمین تا آسمان بینم. چقدرررررر سیستم آموزشی ما افت کرده... هعی خدا

من خیلی این حکومت امروز رو شبیه به بنی امیه می بینم


یه کتاب هم نوشته به اسم outbreak culture. که تجربه ش از اپیدمی ابولا توی آفریقاست. کتابشو پیدا نکردم که بتونم جایی دانلود کنم. ولی دلم میخواد بخونمش. دیگه از داوطلبایی صحبت کردن که توی اینجور شرایط میرن به کمک مردم با اینکه میدونن احتمال اینکه خودشون هم آلوده بشن و بمیرن خیلی زیاده. از اینکه چقدر مردم آماده ی برخورد با یه اپیدمی هستن (نیستن در واقع)، در مورد خودش که چرا این فیلدو انتخاب کرده، اول phd میگیره توی ژنتیک، بعد میره پزشکی میخونه اونم مدرکشو میگیره، ولی دوباره برمیگرده به حوزه ی تحقیق و research . 


چهار سال پیش یه تصادف وحشتناک میکنه، و میگفت کل بدنم با پیچ و مهره به هم وصله انگار. میگفت قبل از اینکه این اتقاق برام بیفته فک میکردم این مغز ادمه که باید خوب کار کنه، ولی بعدا متوجه شدم باید اول بدنت سالم باشه تا مغزت هم بتونه کار کنه. ( به قول خودمون عقل سالم در بدن سالم است). بعد میگفت من خب دائما باید ورزش و فیزوتراپی برم، ممکنه واقعا اگه یه روز سهل انگاری کنم درد بیاد سراعم یا حتی نتونم بلند شم، بدن من هنوز ترمیم نشده، این مشکلات تا آخر عمر همراه من خواهند بود و وقتی یه ذره کم کاری کنم با درد بهم هشدار میده باهام حرف میزنه. درسته این درد من زبان بدنمه که باهام صحبت میکنه و من صداشو میشنوم، اما اینجوری نیست که بدن آدمای سالم که باهاشون حرف نمیزنه حرفی برای گفتن نداشته باشه. همه نیاز به فعالیت دارن تا خوب کار کنن بعدا افتاده نشن، تو میانسالی درد سراغشون نیاد، ولی متاسفانه خیلیا تا وقتی درد نکشن متوجه نمیشن. 


دیگه خیلی حرف زد. یک ساعت و نیم بود فک میکنم پادکستش. اگه خودتون دوست داشتید گوش بدید.




۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۷:۳۶ ۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
لبخند ...