۱۶ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

کتاب : حکایت هایی از دیوانگی های روزمره‌

واقعا توصیفی بهتر از عنوان کتاب براش نمیبینم D: 

من اولین کتابی بود که ار بوکوفسکی میخوندم و یه پرویز خاصی تو وجودش میبینم :))))) پرویز پونه اینا منظورمه
انگار تو هر جمله‌ش یه " اسیر شدیم " نهفته و این اسیر شدیمو تف میکنه تو صورتت

چند جمله از کتاب : 

بعضی  آدم‌ها همیشه می خواهند جایی بروند : 
"بریم یه فیلم ببینیم"
"بریم قایق سواری"
"بریم دختربازی"
من هم همیشه می گویم : گوربابای همه شون. بذارید من اینجا بشینم! 

***

همه ی مردم در لس آنجلس دارند همینکار را می کنند : 
مثل خر دنبال یک کوفتی می روند که وجود ندارد. در اصل یک جور ترس از روبه‌رو شدن با خود، ترس از تنها ماندن. ترس من از شلوغی است. مثل خر دنبال شلوغی رفتن . مردمی که نورمن میلر می خوانند، به بازی های بیسبال می روند ، چمن هایشان را آب می دهند، کوتاه می کنند و با بیلچه روی باغچه خم می شوند.



۱۴ آبان ۹۸ ، ۱۴:۰۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : اسکار و خانم صورتی

اسکار پسر ده ساله‌ایه که سرطان داره و دکتر به زنده موندنش امیدی نداره. مامی صورتی پرستارشه و از اسکار خواسته تا هرروزی برای خدا نامه بنویسه. توی این‌کتاب ما نامه‌های اسکار کوچولو رو میخونیم.

جملات کتاب منو یاد شازده کوچولو مینداختن. به نظر من خیلی خیلی کتاب قشنگی بود. هرچند خب نگاه کتاب به خدا از دید مسیحیته ( تثلیث )، با اینحال قشنگ بود. 

یه اشکال دیگه هم به نظر من این بود که جملات در حد بچه‌ی ۷ ۸ ساله بودن نه ده ساله. بچه‌ی ده ساله دیگه اینجوری حرف نمیزنه. همچنین یه سری حرفای دربسته داشت، به نظر من میتونست یه جور معصومانه‌تر و بچگانه‌تر نوشته بشه. ویرایش هم که زیر صفر ...


ترجمه‌های دیگه با اسم‌های دیگه هم چاپ شده‌ن از این کتاب. من اینو از طاقجه خوندم و تو کتابخانه همگانی هم بود


جمله‌ای از کتاب : 


زندگی یه کادوی بامزه‌ست. اولش زیادی تحویلش میگیریم. فکر میکنیم یه زندگی ابدی به دست آورده‌یم. بعد ارزشش رو از دست میده و اون رو مزخرف و کوتاه میبینیم. تقریباً میخوایم بندازیمش دور. آخرش می‌فهمیم که نه یه کادو بلکه یه امانته، و تلاش می‌کنیم اون طور که شایسته‌شه باهاش رفتار کنیم.


۱۲ آبان ۹۸ ، ۱۸:۴۷ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : کلاه رئیس جمهور

وای خدا چقد این آنتونی لورن خوبه کتاباش *__* بی‌صبرانه منتظرم کتابای جدیدی ازش ترجمه شه. سبکشو خیلی دوست دارم. داستان‌های معمایی مینویسه، و در طول داستان تو رو مثل یه کارآگاه با سرنخ‌ها جلو میبره. اما تفاوت خیلی بزرگی که با بقیه‌ی داستان‌های معمایی داره اینه که نه قتلی رخ داده، نه دزدی‌ای شده و نه به طور کلی جرم و جنایتی در کاره. یک شیء واسطه میشه و در دست غریبه‌ها میچرخه. داستان‌ها با وجود اینکه کاملاً رئال هستند، یک‌جور معجزه در درونشون دارن. انگار که دستی نامرئی این نخ‌ها رو به هم گره میزنه و اونقدر نویسنده محکم و باورپذیر برای ما گره‌ میزنه که برات عجیب نیست اگه یه روز با سرگذاشتن یک کلاه زندگیت متحول بشه! 


در داستان کلاه رئیس جمهور، اون شیء یک کلاهه. کلاهی که به رئیس جمهور تعلق داره اما طی اتفاقاتی روی سر شهروندان عادی میشینه. این کلاه چیزی جز یک کلاه ساده نیست، اما انگار یه نفر روش وردی خونده و بهش فوت کرده باشه، هر کسی اونو روی سرش میذاره جسارتی پیدا میکنه که زندگیشو متحول میکنه. 


در داستان قبلی ، دفترچه یادداشت قرمز، این شیء همون دفترچه خاطراته. البته درست‌ترش اینه که بگیم کیف ارغوانی. 


به طور کلی این فکر اصلی، که آدم های غریبه، که ممکنه یک روز از کنار هم عبور کنن، چطور ممکنه زندگیشون به هم وصل شده باشه، اون چیزیه که آنتونی لورن توی کتاباش سعی میکنه ازش پرده برداره. نگاه قشنگیه و وقتی با پیدا کردن رابطه‌ها ادم یه لحظه میشینه و میگه "دنیا چقد کوچیکه" یه شادی ریزی توی دلش وول میخوره. 


البته من پایان هیچ کدوم از کتاباش رو نپسندیدم. به نظرم همیشه بیشتر از اونچه که لازمه کتابو ادامه میده و آدم دعا میکنه کاش کتابو تو همون دو صفحه قبل تموم کرده بود. 



۱۰ آبان ۹۸ ، ۱۹:۴۶ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : دفترچه یادداشت قرمز

داستان لور و لوران. یه شب که لور میاد خونه، جلوی در خونه کیفش رو ازش میدزدن و لور که حتی کلیداش تو کیفشه اونشبو به یه هتل پناه میبره. اما لوران، مرد کتابداریه که خیلی اتفاقی یه کیف ارغوانی رو کنار سطل زباله میبینه و توجهش جلب میشه. حدس میزنه کیف دزدیده شده باشه پس سعی میکنه صاحب اونو از روی نشونه‌ها پیدا کنه... اما داستان فقط به پیدا کردن صاحب کیف ختم نمیشه ...


دفترچه یادداشت قرمز، اسم کتابفروشی لورانه. یادم نمیاد توی کتاب جایی به قرمز بودن دفترچه خاطرات زن اشاره شده باشه


ایده‌ی کتاب رو دوست داشتم. ترتیب حوادث به زیبایی چیده شده بود. کتاب دلنشینی بود. هرچند از ترجمه‌ش اونقدرا خوشم نیومد و به نظر میرسید یه جمله‌هایی توی کتاب دو پهلو بودن و مترجم نتونسته از عهده‌شون بر بیاد. کتاب " کلاه رئیس جمهور" هم از این نویسنده ترجمه شده و دلم میخواد اونو هم بخونم. 


خداکنه فیلمشو هم بسازن *__* 


مرسی از پاییز که پیشنهاد داد بخونمش :) 

این هم لینکی که مهناز در مورد کتاب نوشته بود


جمله‌ای از کتاب که خوشم اومد : 

اگر نوجوانی تنها یک تعریف داشته باشد، همین خنده‌های هیستریک است! آدم دیگر هیچ‌وقت در زندگی اینگونه نمی‌خندد. 

در نوجوانی، مواجهه‌ی ناگهانی با این حقیقت که دنیا و زندگی کاملاً پوچ و بی معنی است باعث می شود بخندی؛ آنقدر بخندی که نفست بالا نیاید. در حالی که در ادامه‌ی زندگی، همین موضوع باعث می شود آه بکشی، آهی ملال آور.


**** اسپویل شدید **** اگه کتابو نخوندید اصلاً نخونید اینجا رو


در مورد پایانش، هم خوشحال شدم که همو پیدا کردن. هم یکم فراخوشبینانه بود تهش، شبیه قصه‌های کودکی که میگه اونها تا آخر عمر با شادی زندگی کردند. به نظر من همونجایی که خانومه گفت کتابی در مورد مردی که یه کیف پیدا میکنه، کتاب باید تموم میشد. 


قسمتی که خیلی تو دلم خندیدم جایی بود که ویلیام داشت نظریه های مختلفو تو سرش مرور میکرد که لوران از کجا اومده D: آدم هایی که به هیچ چیز هم اعتقاد ندارن تحت یه شرایطی به هر خرافه‌ای فکر میکنن :)))))) 


به این فکر میکنم که اگه لور توی زندگیش یه مرد داشت که دوسش داشت و این اتفاق براش میفتاد. اونوقت داستان چطور پیش میرفت؟ 




۰۹ آبان ۹۸ ، ۱۴:۵۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : دوست بازیافته

چقدر کتاب قشنگی بود. چقدر آرامش داشت. چقدر مرتب بود همه چی. و چه پایان خیره کننده‌ای! چقدر رئال! آرامش کتاب منو یاد کتابای هسه مینداخت. حتماً دلم میخواد بازم از فرد اولمن کتاب بخونم. ترجمه هم عالی بود.


داستان در مورد پسر نوجوان آلمانی ایه که زندگی ساده‌ی خودش رو در مواجهه با جنگ بیان میکنه. بر خلاف کتابها و فیلمهای جنگ جهانی دوم که به اردوگاه های نازی تکیه دارند، و در آخر هم به سرزمین موعود اسراییل میرسن، در این کتاب با یهودی‌ای مواجهیم که فقط یک انسانه. خیلی کتابشو دوست داشتم، و چقدر تلخه شنیدن این حرفا...


مرسی مهناز از پیشنهاد عالیت *__*

۰۸ آبان ۹۸ ، ۱۰:۲۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : مثل آب برای شکلات

کتاب رو به پیشنهاد باشگاه کتابخوانی آیلا خوندم. کوتاه هم بود. پی‌دی‌افش رو دانلود کردم. حالا بعداً اگه نسخه الکترونیکش بیاد اونم میخرم که حلال بشه. 


تیتا، دختر آخر خانواده و یه آشپز ماهره. اما بنابه یه سنت قدیمی، چون آخرین دختره حق نداره ازدواج کنه و باید تا آخر عمر از مادرش پرستاری کنه. اما تیتا زمانی اینو‌ میفهمه که دل به پدرو باخته و به ماما النا میگه پدرو قراره بیاد خواستگاریش. ماما النا مادری سختگیر و قاطعه و به هیچ عنوان اجازه نمیده این ازدواج اتفاق بیفته. این بین پدرو یه تصمیم عجیب میگیره ... 


مثل آب برای شکلات، به دستور ساخت شکلات داغ اشاره میکنه که باعث میشه شکلات خیلی خوشمزه از آب در بیاد. همچنین یه اصطلاح به معنی کشش‌های جسمانیه. و در سراسر داستان هم این کشش جسمانی رو می بینیم. 


داستان افسانه‌ای بود. من از نثرش فک کردم کلاسیکه، ولی بعد فهمیدم نه، افسانه ست. البته عناصر جادوییش دیو و اینا نبود. عناصر جادوییش اغراق های شعرگونه‌ای مثل سوختن از حرارت عشق، جاری شدن رود از گریه، و اینجور چیزا بود. مثل اینکه به این سبک میگن رئالیسم جادویی. 


یه قسمت از کتاب : 

بگذار چیزی را به تو بگویم که تا بحال به هیچ کس نگفته ام.مادربزرگم نظریه ی بسیار جالبی داشت. می گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متود می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت ها را روشن کنیم، همانطور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم.در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم، شمع ،می تواند هر نوع موسیقی  نوازش، کلام یا صدایی باشد که دوستش داریم، شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش،کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمی گیرد که با مرور زمان فروکش می کند، تا انفجار تازه ای  جایگزین آن شو.هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را شعله‌ور نگه می دارد.انفجار تنها هنگامی ایجاد می شود که سوخت موجود باشد.خلاصه کلام، آن آتش غذای روح است.اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درونش را  شعله ور می کند،قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمی شود


۰۶ آبان ۹۸ ، ۱۶:۰۹ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : پرتقال در جعبه ابزار

به منظور چالش صد کتاب در سال ( که تا حالا ۲۴ تاشو خوندم ) دنبال کتاب‌های کوتاه زیر صد صفحه میگردم که یه روزه بتونم بخوتم. این هم ازون دست بود و ده تا داستان کوتاه داشت. کتاب لحن طنز داره اما آخر هر داستان بغض میندازه تو گلوت. :( ولی از نویسنده خوشم اومد و یه کتاب دیگه هم ازش میخونم

 

کتاب خوب زیر صد صفحه میشناسید معرفی کنید بهم D: 

دیروز تو پستم گفته بودم برا خودم زیاد چیزی نمیخرم. بعداً فک کردم دیدم تنها چیزی که میخرم و زیاد هم بابتش پول میپردازم همین کتابه :/ 

 

این ویرایشگر بیان چقدر مزخرفه :/ قبلاً چش بود که ورداشتن خرابش کردن؟ 

 

چند جمله از کتاب : 

● انسان دقیق که می شود می‌بیند گاهی برای نداشته‌های دیگران هم باید خداراشکر کند ( منظور دختر نداشتن همسایه است D: )

● آدم‌ها تاریخ انقضا دارند. یک روز از خواب بیدار می شوند و می بینند خراب شده اند. دیگر خوش نمی گذرد. وقت خوش نیست. بیهوده توی تاریخ کش می آیند و در بستر زمان طول می کشند. الکی طول می کشند. 

● آدم اگر نفسش را بشناسد هیچ وقت به آن اعتماد نمی کند. 

 

 

 

۱۵ شهریور ۹۸ ، ۰۷:۳۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : سنت شکن ، شورشی ، هم پیمان

این همون کتابی بود که گفتم ادامه‌شو نمیخونم :)))))) خب خوندم و سه جلدش تموم شد!! جلد دو و سه خونریزی خیلی کمتر بود الحمدلله D: خیلییییی وقت بود کتاب فانتزی نخونده بودم و تنوع خیلی خوبی شد. گاهی هم آدم باید از واقعیت‌ها دور بشه و بگه اگه اینجوری میشد چی میشد؟؟

 

فیلمشو هم دانلود کردم ولی هنوز ندیدم : divergent 

 

در این پست جملاتی که خوشم اومده رو مینویسم

 

سنت شکن ( جلد ۱)

:/ همه‌ش پاک شده بود

 

شورشی ( جلد ۲)

● بیشتر از همه برای ترس‌هایی که هفته‌ی گذشته داشتم دلتنگم؛ چون در برابر ترس‌های امروز بسیار کوچک و ناچیز بودند. 

● پی بردن به حقایق تازه می‌تواند بزرگترین نقشه‌های زندگی آدم را برهم بزند

● رک‌گوها برای صدافت ارزش زیادی قائل می شوند اما هرگز به تو نمی گویند گفتن بعضی چیزها چه قیمتی دارد

●  همیشه فکر می‌کردم برای بی رحم بودن باید از کسی متنفر باشی اما اشتباه میکردم‌. این زن بیرحم است چون تنها چیزی که برایش مهم است این است که به هدفش برسد. چگونگی آن اهمیتی ندارد

● یکبار جایی خوانده بودم علم نتوانسته تا حالا گریه کردن را توصیف کند. از لحاظ علمی اشک قرار است چشم را تر نگهدارد اما هنوز کسی نمی‌داند چرا وقتی احساساتی می شویم غده های اشکی اشک بیشتری تولید می‌کند. 

من فکر می‌کنم وقتی گریه می‌کنیم احساسات غیر انسانی‌مان تخلیه می‌شود بدون اینکه انسانیتمان تحت تاثیر قرار بگیرد.‌

● آدم‌ها از لایه‌های عمیق راز به وجود آمده‌اند. گاهی تصور می‌کنی آن‌ها را میشناسی و درکشان میکنی اما انگیزه‌ه و هدف‌هایشان فقط در قلبشان خانه دارد و از چشم تو پنهان است. هیچ وقت نمی‌توانی آن‌ها را بشناسی اما گاهی تصمیم میگیری به آنها اعتماد کنی. 

 

هم‌پیمان ( جلد ۳)

● حاکم اصلی کسی است که نیروی نظامی دارد

● وقتی از همه چیز ناامید می‌شوی دست به کارهایی میزنی که باورش برای خودت هم سخت خواهد بود

● - "دیگه فکر نکنم هیچ‌جا حس خونه رو داشته باشه. حتی اگه [ به شهر ] برگردم " 

شاید حق با او باشد. شاید هرحایی که برویم، چه توی سازمان، چه بیرون آن و چه توی شهر غریبه باشیم. شاید این حقیقت که ما هرگز خانه‌ای نخواهیم داشت تا ابد گریبانگیرمان باشد. شاید هم هر کداممان در درونمان خانه‌ای بسازیم و هرکجا می‌رویم آنرا با خود ببریم؛ درست همانطوری که من مادرم را همه جا در کنارم دارم. 

● توانایی درک و تحلیل " خودمون " از ما یک انسان میسازه

● مردم معمولاً چیزایی رو می‌بینند که دارن دنبالش می‌گردند

● مگر باید چند ساختمان ویرانه را ببینی که بتوانی کل منطقه را ویرانه بنامی؟

● تنها چیزی که برای حکومت کردن نیاز داری این است که ترس را در وجود مردم نهادینه کنی و اسلحه این مسیر را بسیار ساده می‌کند. 

● همه‌ی آدم‌ها یه هیولا توی وجودشون دارن و اگه میخوایم کسی رو دوست داشته باشیم اول باید بپذیریم که ما هم اون هیولا رو توی وجودمون داریم. اونوقت اگه اون آدم اشتباهی کنه میتونیم ببخشیمش. 

● آتشی که با چنان نور و گرمایی می‌سوزد نباید خاکستر شود

● راه‌های زیادی برای دلیر بودن در این دنیا وجود دارد. گاهی دلیر بودن به معنی گذشتن از خود برای رسیدن به یک هدف بزرگ است یا فداکاری بخاطر یک انسان دیگر. گاهی هم به معنی رها کردن و پشت سر گذاشتن تمام آدم‌ها و چیزهایی است که برایت اهمیت داشته و ... گاهی هم اینطور نیست. 

گاهی چیزی بیشتر از صبر کردن و تحمل درد نیست... ادامه دادن و رفتن به سوی زندگی بهتر ...هرچند آهسته و آرام

 

 

هر کدوم از جمله‌ها پتانسیل یه پست دارن دوباره که فک میکنم D: شما چی فک میکنید؟ 

۱۴ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۵۸ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : سنت شکن

خیییییلی وقت بود از ژانر فانتزی چیزی نخونده بودم. این کتاب رو هم  پاییز جان معرفی کرده بود. کتاب نسبتاً خوبی بود ولی نه به اون اندازه که بگم حتماً بخونید. 

 

داستان اینجوریه که توی اون سرزمین خیالی، چندین بخش وجود داره و هر کدوم از بخش‌ها یه خصلت خوب انسانی رو ارج می‌نهن و بر طبق اون رفتار می‌کنن. از تمام بچه‌ها در سن ۱۶ سالگی آزمون استعدادسنجی گرفته میشه؛ یه مایع بهشون تزریق میکنن و اونا وارد فضای شبیه سازی میشن و طبق واکنش‌هایی که به هر محرک نشون میدن، بهشون میگن که مناسب کدوم بهش هستند؛ ولی در نهایت انتخاب با خودشونه. 

و وقتی وارد یه بخش میشن دوباره ازشون آزمون میگیرن تا مطمئن بشن مهارت کافی برای موندن در این بخش رو دارن و اگه از این ازمون‌ها رد بشن، بی‌بخش میشن. بی‌بخش بودن هم معادل بی‌خانمان بودنه. بی‌بخش‌ها کارهای عمومی مثل نظافت خیابون‌ها رو انجام میدن و در عوضش سایر بخش‌ها بهشون غذا میدن. 

 

اما یه دسته‌ی دیگه هم هست به اسم سنت‌شکن، که حتی بردن اسمش ممنوعه و هرکسی که سنت شکن باشه سرانجامش مرگه. و ما در این داستان با یه سنت‌شکن روبرو هستیم. 

 

این کتاب یه سه‌گانه ست که این جلد اولش بود. پایان کتاب اول جوری بود که خیلی دلم میخواد جلد دومو بخونم؛ ولی فعلاً دست نگه‌داشتم. یکم صحنه‌های خشونت  توی کتاب زیاد بود و چند شبه که کابوس میبینم. بنابراین فعلاً جلد دومو نمیخونم. و من خیلی دوست دارم یه کتابی که میخونم فیلمشو ببینم ولی واقعاً دلم نمیخواد الان فیلمشو ببینم D: من اصلاً توانایی دیدن این صحنه‌ها رو ندارم

 

خطر اسپویل

 

محتوا و مفهومی که سعی داشت بیان کنه رو دوست داشتم. اینکه آدما توی یه دسته نمی گنجن، و حتی اگه بگنجن، انگیزه و اهدافشون یکسان نیست. مثل مارکوس که توی بخش فداکاریه اما لزوماً آدم مهربونی نیست و ...

 

و شاید کل کتاب رو بشه در این جمله خلاصه کرد که : فداکاری هم نوعی شجاعته. چون فقط انسان‌های شجاع میتونن از خودشون بگذرن.  

 

 

۲۸ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۰۱ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
لبخند ...

کتاب : عزاداران بیل

قحطی، خرافات، مرگ 

فضاش اولش خیلی ترسناک بود برام به مرور بهتر شد. کتاب خیلی متفاوتی بود برا من و دوسش داشتم. 

 

کدخدا ، ننه رمضان ، رمضان،  پسر مشدی صفر ، اسلام، عباس، اسماعیل، حسنی ، مشدی ریحان ... آدمهایی که خیلی از ما دور نیستن...

 

جمله‌ی خیلی خاصی نداشت، فقط از این تیکه خوشم اومد : 

خاله گفت : خیال میکنی سگ با شستن تمیز میشه؟

عباس گفت : همه‌ی شما خیال میکنین فقط با کشتن تمیز میشه

 

۱۸ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۰۴ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
لبخند ...